خاطرات، ادبیات، کتاب، معلمی، زبان و آداب و رسوم مردم

1) پنج شنبه دیوار مدرسه فروریخت. خدا را شکر پنج شنبه بود، و کسی توی مدرسه نبود. سال های پیش خیلی دل نازک بودم. یادم می آید دیوار مدرسه ای از مجتمع را چون کج شده بود و خطر داشت، خراب کردیم. خراب کردیم و در خرج تعمیرش ماندیم. آخر سر چند تا میله و فنس خریدیم، فنس کشی کردیم. همسایه آمد دعوا که خانه اش در معرض دید دانش آموزان است. همان سال ها درب توالت های مدرسه ای را پلمپ کردم، به دلیل این که سقف اش نم زده بود. الان از بس خرابی جلوی چشم ام است، دل گنده شده ام. نیمکت های شکسته پاره ی دانش آموزان، میز و صندلی های درب و داغان معلم ها، تخته سیاه هایی که نمی شود رویش نوشت، سطل هایی که بچه ها می گذارند زیر سقفی که چکه می کند، انباری تنگ و تاریکی که کلاس شده است، کامپیوتر دست دومی که برای زنگ کار و فن آوری جورنمی شود، دستگاه پخشی که به کمک زنگ قرآن و زبان نمی آید. همه ی این ها دل گنده ام کرده است. من دل گنده تا دلم از هم نپاشیده، دنبال راه درآمدی می گردم که بگذارم از آموزش و پرورش فرارکنم.

2) این نوشته مال پیش از جلسه ی انجمن اولیا و مربیان بود. امروز اولیا آمدند. خیلی آمدند. یک نفر گفت: من رنگ کار و بنای آشنا دارم. یکی دست به جیب کرد و پنجاه هزار تومان داد. یکی شماره حساب گرفت که صد تومان بریزد به حساب. یکی گفت با فلانی صحبت می کند، تا دیوار را مجانی درست کند. دهیار، کامپیوتر دست دوم دهیاری را داد. یک نفر دستگاه سی دی فرستاد. خیلی ها گفتند پاکت بفرستید تا پول بفرستیم. اهالی روستا صبور و سر به زیر آمدند، نشستند و مشکلات مدرسه را شنیدند. بعد بی هیچ حرف و گله ای کمک کردند، بی هیچ مصوبه ای، بی هیچ ناز و کرشمه ای. اگر درش را هم چنان باز نگه داشته ایم به لطف کمک آن هاست.


برچسب‌ها: انجمن اولیا و مربیان
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۳ساعت ۶:۴ قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

معلم کلاس سوم نیامده است. کلی کار دارم. با این حال می روم سر کلاس. می خواهم یک کاری بدهم دست شان تا مشغول شوند، بیایم به کارهایم برسم. می گویم: "شروع کنید به شمردن گوسفند. یک گوسفند، دو گوسفند... هر کدام تان هر چه قدر توانستید گوسفند بشمارید. آخر زنگ همه ی گوسفندها را با هم جمع می زنیم، قرعه کشی می کنیم، همه ی گوسفندها را می دهیم به برنده ی قرعه کشی، مال خودش، ببرد بچراند." بچه ها مات و مبهوت نگاهم می کنند. از بس جدی گفته ام، متوجه ی مزاح ام نشده اند. برنامه ی درسی روی دیوار را نگاه می کنم. زنگ اول؛ ریاضی. حوصله ی ریاضی ندارم. زنگ دوم؛ انشا. انشا خوب است.

روی تخته می نویسم: "اگر هزار تا گوسفند داشتم..." می گویم: "ده دقیقه وقت دارید بقیه اش را بنویسید." شروع می کنند. وقتی تمام می کنند، یکی یکی می آیند، می خوانند. "اگر هزار تا گوسفند داشتم، 17 تایش را می فروختم، لوازم خانه می خریدم، 30 تایش را می فروختم، زمین می خریدم، 26 تایش را فلان، 60 تایش را بهمان." با بچه ها مجبورمی شویم، حساب و کتاب گوسفندهای انشاخوان ها را داشته باشیم، از هزار تا کمتر بیشتر نشود. زنگ ریاضی دست از سرمان برنمی دارد.


برچسب‌ها: انشا, معلمی
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۰ساعت ۶:۶ قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

چند روز پیش چاک دهان ام را بازکردم، و هر چه لازم بود به دو دانش آموز شر کلاس سومی بگویم، گفتم. این که چه قدر شلخته و بی نظم اند. چه قدر شبیه معتادها هستند. چه قدر استعداد دارند وقتی بزرگ شدند، شرورشوند. چاک دهان ام را بازکردم و همه ی این ها را گفتم.

زنگ اول، یکهو رفتم سر کلاس شان. کتاب های قرآن روی میز بود. از خانم معلم شان اجازه گرفتم، و پرسیدم: "برای دهه ی فجر چه کرده اید؟" گفت: "هیچی." "دوست دارید سرود کار کنید یا نمایش؟" بچه ها به جای خانم معلم فریادزدند: "آقا، نمایش." یکی شان ادامه داد: "آقا، ما یک نمایش داریم. نمایش حسنی." خانم معلم موافقت کرد که این زنگ،زنگ نمایش باشد.

رفتیم ته کلاس. کفش درآوردم و ایستادم روی فرش. یک فرش ته کلاس پهن است که ظهرها با بچه ها رویش نماز می خوانیم. برخی زنگ های تفریح دیده ام که بچه ها رویش کشتی هم می گیرند. شروع کردیم. یکی حسنی شد. یکی دیگر هم الاغ. "الاغه بهم سواری میدی؟ نه که نمی دم. چرا نمیدی؟ واسه این که من تمیزم..." شعرها قطع و وصل می شد. شعرها را روان نبودند. اجرا که تمام شد. گفتم: "می خواهید یک کاری کنیم همه بازی کنند؟" با اشتیاق گفتند: "بله." نمایش خلاقانه و غیر قابل پیش بینی مان از همین جا شروع شد، با کمک خانم معلم و بچه ها.

دو دانش آموز شر کلاس به تصادف شدند مسئول اجرای نقش حسنی و رفیق اش. توی صحنه راه می رفتند. شلخته و بی نظم بودند. دکمه های پیراهن شان را عوضی بسته بودند. برای دزدیدن وسایل بچه ها نقشه می ریختند، برای شکستن شیشه های مغازه ی حسن آقا. الاغه به آن ها سواری نداد. نه نه مرغه و جوجه هایش هم با آن دو هم بازی نشدند. یک مرتبه دو نفر معتاد وارد صحنه شدند. بعد سه تا دزد و بعدش هم پلیس. معتادها و دزد و پلیس ها بودند که حرف های دل مرا به آن دو زدند. معتادها گفتند: "شما چه قدر شبیه ما لباس پوشیده اید. بیایید با هم بکشیم." دزدها هم گفتند: "شما استعداد دارید وقتی بزرگ شدید عین ما شوید. این کیسه پیش تان باشد تا ما برگردیم." پلیس هم وقتی به اتهام کمک به دزدها می بردشان کلانتری حسابی شماتت شان کرد. بعد پدران شان آمدند، و بدون این که من یا خانم معلم در مورد ادامه ی نمایش نظری بدهیم، شروع به کتک زدن فرزندان شان کردند. صحنه تماشایی شد. من به زور بچه ها را جداکردم. آن قدر توی نقش شان فرورفته بودند که به این سادگی بیرون نمی آمدند.

حسنی و رفیق اش بعد از کتکی که توی کلانتری خوردند، پشیمان شدند. ما برای آن دو سرنوشت احتمالیشان را مجسم کردیم. امیدوارم در دنیای واقعی نخواهند این سرنوشت را تکرارکنند. نمایش تمام شد. خانم معلم گفت: "برای جشن تمرین اش کنیم؟" گفتم: "به نظر من کار و ماموریت این نمایش انجام شده است، اما اگر دوست دارید در جشن اجراکنید، تمرین کنید."


برچسب‌ها: نمایش, دهه ی فجر
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۲ساعت ۱۵:۵۴ بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

1) دیروز رفتم از کتاب فروشی ضریح آفتاب، دویست سیصد کتاب برداشتم. شصت عنوانی می شود. داستانی، علمی، طنز، دینی، شعر. گران ترین کتاب سه هزار تومان بود. از ششصد تومان تا سه هزار تومان. کتاب ها را برای نمایشگاه می خواهم. یک نمایشگاه برای فروش کتاب به دانش آموزان روستا. خانه ی مستخدم مدرسه روبروی مدرسه است. کنار خیابان اصلی روستا. خانه، یک مغازه ی خالی دارد. مغازه را گرفتیم برای نمایشگاه. کتاب ها را طوری انتخاب کرده ام که بچه ها با همان پولی که برای هله هوله توی جیب شان می گذارند، بتوانند کتاب بخرند. دو سه ساعتی برای انتخاب کتاب ها توی کتاب فروشی مشغول بودم. از نتیجه ی کار با توجه به تعداد محدود کتاب فروش های شهر راضی ام. امیدوارم بچه ها کتاب ها را سه سوته ببرند. اگر این طور شود، باز هم برایشان کتاب می آورم. از یکی از اولیا خواسته ام به عنوان مسئول فروش کمک مان کند. بیست درصد تخفیف کتاب ها را گذاشته ام برای حق الزحمه ی او. می خواهم دل گرم باشد و برای نمایشگاه تبلیغ کند، تا علاوه بر دانش آموزان، پدر و مادرها هم بیایند. چند تا کتاب تربیت فرزند هم گذاشته ام قاطی کتاب ها. اگر از نمایشگاه استقبال شود و خوب بفروشد، سود خوبی به مسئول فروش می رسد. آن وقت می توانم از او بخواهم باز هم به فکر نمایشگاه کتاب باشد. آن وقت پول دانش آموزان علاوه بر هله هوله، صرف خرید کتاب هم می شود.

2) یک کلاس انشا با ششمی ها دارم، که خیلی خوش می گذرد. کارها می کنیم توی این کلاس. جلسه ی قبل از دفتر مدرسه یک اسکلت قدیمی شکسته پاره برداشتم، بردم سر کلاس، گذاشتم روی میز و گفتم شروع کنید. یکی گفت سخت است، یکی گفت آسان است. بالاخره شروع کردند به انشا و داستان نوشتن در مورد اسکلت پیش رویشان. من قواعد نوشتن انشا و داستان را برایشان گفته ام، و هر جلسه با برنامه ی تازه ای، به نوشتن وادارشان می کنم. فرهاد، انشا نوشته بود. انشای خوبی بود. یک شعر هم از خودش گفته بود:

من یک روزی بودم خاک و گل               و یک روزی شوم خاک و گل

میانه ی انشایش ناگهانی و بی مقدمه نوشته بود: "مرگ بهتر از زنده ماندن است." بعد هم توضیح دیگری نداده بود و گذشته بود. من اما نگذشتم. جلویش را گرفتم و به بهانه ی رعایت قواعد نویسندگی گفتم: "ببین آقا رضا، وقتی چنین نتیجه ای می گیری، باید دلیل اش را مشخص کنی. چرا مرگ از زنده ماندن بهتر است؟" رضا ایستاده بود جلوی میز من. ده دقیقه در این مورد با هم گفت و گو کردیم. ده دقیقه بحث جدی.

جلسه ی بعد بی محابا روی تخته سیاه نوشتم: "پدر من معتاد است." بچه ها به هم ریختند. اعتراض کردند. "آقا، ما آبرو داریم."

"شما می خواهید داستان بنویسید. فرض کنید پدرتان معتاداست. یک نویسنده ی خوب باید بتواند خوب فرض کند. نترسید و بنویسید." برخی زودتر، برخی دیرتر، بالاخره شروع کردند. بیشتر پدرها آخر داستان ترک می کردند. فقط یک پدربزرگ که به خاطر بیماری لاعلاج اش به تریاک پناه برده بود، پشیمان شده بود، اما مرگ امان اش نداده بود. داستان تلخ مان، همین پدربزرگ بود. بقیه به خوبی و خوشی ترک می کردند. یکی از پدرها هم رفته بوده برای یک معتاد رو به موت، مواد تهیه کند، که مورد سوء ظن قرارگرفته بود. پیک نیک ها و سنجاق های توی داستان ها، نشان می داد که بچه ها با این طور فضاها غریبه نیستند. فرهاد زورزده بود و باز هم انشا نوشته بود. یک انشا با یک بیت معرکه:

چرا می کِشی، چرا می کِشی؟              که در آخر پشیمان می شوی


برچسب‌ها: کتاب, اعتیاد, انشا, نویسندگی
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۹ساعت ۵:۴۷ قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

1) امروز کلاس سومی ها را بردیم کتاب خانه ی روستا. روستا یک اتاق کوچک سه در چهار دارد، مقداری کتاب، ویک خانم کتابدار پرتلاش. این خانم اهل روستا است. کتاب خانه را خودش سامان داده. از جایی حقوقی نمی گیرد، اما عجیب به کتاب خانه اش علاقمند است. من تازه این جا را کشف کردم. هفته ی پیش. فوری در شورای معلمان قضیه را طرح کردم. همکاران استقبال کردند و بردن دانش آموزان به کتاب خانه را تصویب کردیم. برای طول سال از اولیا رضایت نامه ی کلی گرفتیم، و امروز کلاس چهارم دخترها را بردیم کتاب خانه. خیلی خوب بود. بچه ها خیلی خوش حال شدند. یکی شان گفت: "هر روز بیاییم این جا." یکی هم گفت: "آقا، اردو ما را بیاورید همین جا." ذوق کرده بودند از ملاقات کتاب ها. آن قدر که سرمای شدید کتاب خانه ی بی بخاری را بی خیال شدند. صندلی هم کم بود و دو نفری روی یک صندلی نشسته بودند. مسئول کتاب خانه، خوش حال بود. گفت: "بخاری را راه می اندازیم. باید یک شعله از اتاق بغل بگیریم." با دهیار هم تماس گرفتم برای صندلی و بخاری. قول مساعد داد. گفت: "می خواهیم کف کتاب خانه را موکت کنیم." این طوری نفرات بیشتری جامی گیرند.

2) مدرسه نمازخانه ندارد. سه تا از کلاس ها فرش جورکرده اند، نماز را داخل کلاس می خوانند. دو کلاس سوم دخترها و تازگی سوم پسرها. نماز را دوست دارند. توی هوای سرد با آب یخ وضومی گیرند. خبررسیده است به یکی از اعضای انجمن اولیا و مربیان. چهارصد هزار تومان گذاشته است برای آب گرم کن. حالا خانم مسئول انجمن اولیا و مربیان یک لوله کش گاز آورده است، برای تخمین هزینه ی کار. پانصد ششصد تومانی می شود. خانم مسئول انجمن می گوید: "شوهرم می آید کمک تا هزینه کم شود." بعد ادامه می دهد: "پول یارانه را می گذارم برای این کار."


برچسب‌ها: کتاب, کتاب خانه, نماز, انجمن اولیا و مربیان
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۲ساعت ۵:۵۵ قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

هم دیروز تصادف کردیم، هم امروز. دیروز با پراید کوبیدیم به عقب یک سمند. خدا را شکر خسارت جانی نداشتیم. امروز چرا. یکی را کشتیم. یک پرنده ی کوچولو را. با یک پرنده ی دیگر  کنار جاده نشسته بود. تا ماشین ما رسید، دو تایی، بی هوا پرواز کردند. یکی اوج گرفت و رفت، اما این یکی خورد به بغل ماشین و افتاد. راننده که مدیر مدرسه ی مان است، دنده عقب گرفت. من پیاده شدم، پرنده را برداشتم. روی دستم یک نیم نگاهی به من کرد و تمام.

در لحظه ی آخر، کاکل زیبایش را نازمی کردم. اهالی به این پرنده "جَل" می گویند. "جَل کاکلی". مدیر، یک پلاستیک فریزر داد، پهن کردم روی تپه ی کنار جاده و جنازه را گذاشتم رویش. همین طوری گفتیم شاید بلندشود. مدیر با غصه گفت: "جوجه نداشته باشد حیوانی." و خودش با تردید ادامه داد: "فصل زمستان است، احتمالا جوجه ندارد."

مدیر تا مدرسه غصه خورد. به نسبت فامیلی دو تا پرنده فکرمی کرد. به این که زن و شوهر بودند، خواهر و برادر بودند... می گفت: "در این بیست و نه سال معلمی و رفت و آمد، تا حالا حیوانی زیر نگرفته ام." من به جوجه ها ی احتمالی پرنده فکر کردم، و به این که کاش پرنده ها و جک و جانورانی که حوالی جاده ها زندگی می کنند؛ آدرس لانه ی شان را بنویسند روی کاغذی چیزی، بیندازند دور گردن شان."


برچسب‌ها: مرگ, رانندگی
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۵ساعت ۱۶:۰ بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دیشب من شیر شدم. چهار دست و پا شدم و یک شیر خطرناک شدم. علی کوچولویمان مرا اهلی کرد. این قدر گفت "حیوان مهربان" که من کمی خوب شدم. اما یک خط در میان، غرش های وحشتناک هم می کشیدم. دو ساعت تمام شیر بودم. روی چهار دست و پا. علی می گفت حیوان مهربان و هی سوار می شد. بعدِ دو ساعت، با هم نشستیم پای کارتون. وسطای پلنگ صورتی یک غرش دیگر کشیدم. علی با اخم گفت: "بابا، بازی تموم شده." اما من هنوز شیرم. الان که از خواب بیدارشده ام و می خواهم بروم سر کار هم هنوز احساس می کنم شیرم. البته حس های دیگری هم دارم، مثل کمردرد و زانودرد شدید. اما حس شیر بودن غالب تر است. امروز کسی بیاید سر راهم، خونش گردن خودش.


 پانوشت: این قضیه ی "صندوق خیریه ی مدرسه" هم چنان ادامه دارد. در همان پست "هی می خندند" خوش خوش ادامه اش را می نویسم. می نویسم به قصد کمک به گسترش خوبی و نیکوکاری، کمک به آرامش و حال خوب.


برچسب‌ها: پسران بابا
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۴ساعت ۶:۵ قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

سرود و نمایش و هنر، اتفاقا برای روزها و لحظه های سخت است. خستگی روزهای امتحان دانش آموزان با هنر درمی رود. خود بچه ها هم دوست دارند، که بعد هر امتحان دورم جمع می شوند، و اسم گروه نمایش می دهند. تقاضای برگزاری مراسم می کنند. تک و توک اند که خرده بگیرند. خرده گیرها هم معمولا با توضیحات من قانع می شوند. مدیر و معاون ها اما به سادگی قانع نمی شوند. می گویند فصل امتحانات، این کارها تعطیل است. بچه ها فقط باید درس بخوانند. من از این حرف ها چندش ام می شود. از زیر بار سنگین نگاه شان درمی روم و توی راهرو و حیاط مدرسه کار خودم را می کنم.


برچسب‌ها: معاون پرورشی, نمایش, امتحان
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۹ساعت ۶:۷ قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

امروز، هجدهم دی 93، این وبلاگ می رود توی ده سال. دو سه ماه است این را فهمیده ام. در این دو سه ماه فکرمی کردم امروز این جا چه بنویسم. چه کنم برای این زادروز. به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان نامه دادم که مشتاق ام به این بهانه، تجربه های وبلاگ نویسی ام را با بچه های وبلاگ نویس کانون به اشتراک بگذارم. به چند دقیقه صحبت هم فکرکرده ام در انجمن نویسندگان شهر، اما این جا را چه کنم؟ چه کنم این جا خیلی ساده حل شد. خیلی معرکه. چه کنم این جا با چند اتفاق حل شد. این اتفاقات در ادامه به ترتیب می آیند، و نوشته ی دهمین زاد روز را می سازند.

1) دیروز هوا سرد بود. یکی از دانش آموزان کلاس اولی بی جوراب و با دمپایی آمده بود مدرسه. بچه های شورای دانش آموزی به وضعیت ناخن و نظافت شخصی بچه ها رسیدگی می کردند که دیدم دست مریم را گرفته اند و می آورند. مریم علاوه بر نداشتن کفش و جوراب، لباس مرتبی هم به تن نداشت. تحقیق کردم و دیدم خواهرش که کلاس سوم است هم همین طور است. تحقیق را ادامه دادم و از مستخدم مدرسه شنیدم که وضع مالی خانواده ی مریم ضعیف است. با یکی دو نفر از معلم های مدرسه به تکاپو افتادیم و فکرکردیم که برای مریم چه کنیم.

امروز به یک راه حل رسیدیم. امروز برای کمک به مریم، خواهرش و دیگر بچه های نیازمند مدرسه، صندوق خیریه ی مدرسه را راه انداختیم. خانم معلم کلاس اول پسرها گفت مادر یکی از دانش آموزان اش پنجاه هزار تومان به او داده و خواسته است تا برای دانش آموزان نیازمند هزینه کند. یکی دیگر از معلم ها دست به جیب برد و ده هزار تومان گذاشت. یک معلم دیگر گفت من هم از حقوقم هر برج  ده تومان می گذارم. صندوق خیریه ی مان با سرمایه ی هفتاد هزار تومان راه افتاد. تازه هنوز همه ی معلم ها خبردارنشده اند. همان خانم معلمی که مادر دانش آموزش پنجاه تومان داده بود، با کمال میل و به پیشنهاد خودش رئیس صندوق شد.

زنگ سوم، من توی حیاط مدرسه، مراقب نظم و انضباط دانش آموزان بودم که دیدم رئیس صندوق دنبال مریم می گردد.

2) الان یک ماه از راه اندازی صندوق مان می گذرد. صندوق شده یکی از دل خوشی های من در مدرسه. صبح ها که به مدرسه می رسم، اول از مسئول صندوق سئوال پرس اوضاع صندوق می شوم. و وقتی می گوید دیروز کفشی یا ژاکتی خریده و موجودی صفرشده، یعنی آن روز باید منتظر یک اتفاق باشم. تا حالا در این یک ماه، صندوق مان یک روز هم بی پول نمانده. بار اولی که صندوق صفرشد، معاون اجرایی مدرسه یک پلاستیک پول داد دستم و گفت این را یکی از اهالی داده. همکاران هم تحمل صفرشدن صندوق را ندارند. یک پولی می گذارند و صندوق جان می گیرد.

تا امروز افتان و خیزان دویست سیصد هزار تومان برای دانش آموزان هزینه کرده ایم. آخرین باری که صندوق صفرشد، دیروز بود. تا ظهر اتفاقی نیفتاد، دیدم این طوری نمی شود. ده تومان خودم گذاشتم. ظهر که رسیدم خانه و ایمیل ام را دیدم، یک نفر پیام گذاشته بود که "صندوق خیریه ی مدرسه" را در وبلاگ خوانده و شماره تلفن داده بود که می خواهد کمک کند. به شماره اش زنگ زدم. بی آن که بشناسدم گفت به من اطمینان کامل دارد و می خواهد پول اش در فصل سرما سریعا خرج دانش آموزان محروم شود. بعد هم پانصد هزار تومان ریخت به حساب.

3) تا الان دویست سیصد هزار تومان از پول دریافتی را خرج کرده ایم. خرج کفش و لباس گرم. زنگ های تفریح، توی دفترِ سالنِ فرعی و پرتِ مدرسه ی روستای محرومِ ما جا نمی شوی از خوشی. پنج نفر خانم معلم به اتفاق خانم معلم کلاس اولِ مسئول صندوق، لباس پرومی کنند، سلیقه به خرج می دهند، حساب و کتاب می کنند، قرار خرید می گذارند. طوری حرف می زنند، انگار برای بچه ی خودشان می خواهند خرید کنند. من وقتی می روم توی دفتر، اشک ام درمی آید. یک تکه ای از بهشت، این گوشه برای خودشان ساخته اند. طوری رفتارمی کنند که به هیچ دانش آموز بی بضاعتی برنخورد. برای بهترین راهِ کمک، مشورت می کنند، بعد تصمیم می گیرند.

خدا این روزها ایستاده است پشت پنحره ی همین دفترِ محقرِ کوچک. کنار هم نمی رود. من دارم صدای خنده اش را می شنوم. صدای خنده ی بچه هایی که کفش و لباس نو پوشیده اند و هی می خندند، هی می خندند. چشمان شان برق می زند و هی می خندند.

 4) امروز صبح، زنگ دوم که وارد دفتر شدم، مدیر با خوش حالی کیسه ی پلاستیکی سیاه رنگ کنار میزش را نشان ام داد و گفت: " این کمک را یکی از اهالی آورده." توی کیسه پربود از لباس های نو. ذوق کردم. گفتم: " مرحبا، خودم به شانه می کشم و می برم دفتر پایین، برای توزیع." و کیسه را روی دوش ام انداختم. مدیر با خنده گفت: " تو وقتی بمیری، آثار این کیسه ها روی شانه ات می ماند." راه افتادم تا از دفتر بزنم بیرون، که معلم ورزش صدازد: " کجا؟ وایستا شب برو."

 5) یکی از دانش آموزان کلاس اولی کفش و لباسی که برایش خریده ایم را نمی پوشد. دو سه روزی می شود کفش و لباس اش را تحویل داده ایم، اما نمی پوشد. اول، یک ژاکت دادیم پوشید، دیدیم شلوار رنگ و رفته اش کوتاه شده و کفش اش هم یک سوراخ اندازه ی انگشت من دارد. برایش لباس کامل خریدیم، اما هنوز نپوشیده است. معلم اش می گوید: گذاشته است برای عید. دوباره با اطمینان می گوید: گذاشته است برای عید.

 6) دیروز، موجودی صندوق دوباره رسید به بیست هزار تومان. همسرم بی معطلی گفت: "پس باید منتظر یک معجزه باشیم." من گفتم: "معجزه؟" و بی تفاوت گذشتم. امروز صبح، توی تاکسی، معجزه با یک پیامک آغاز شد. پیامکی از طرف برادرم رضا. رضا در بندر عباس زندگی می کند و جریان صندوق مدرسه را در وبلاگ خوانده است.

 رضا: "سلام. شماره حسابت رو بده، برا صندوق مدرسه پول پیداکردم."

 من: "سلام. دمت گرم. خیرببینی. پول مان تمام شده بود.واریزشد، اعلام کن. شماره ی کارت ام: ..."

رضا: "ببین، یه صد تومن الان می ریزم. یه نفرم قول داده 200 تا وسطای بهمن بده. رو اونم می تونی حساب کنی."

 من: "خدا به همه ی تان خیربده. خیلی خیلی ممنون."

 .

 .

 .

 رضا: "واریزشد."

 من: "تشکر. کمک بزرگی است."

 7) کمک ها تا می رسد، خرج می شود. انگار پول ها برای ماندن نیست، برای رخت و لباس شدن به تن دانش آموزان محروم است. من پس از خرج هر کمک، پیامکی یا ایمیلی به خیر خبرمی دهم. خانم مسوول صندوق جنس خوب می خرد. آن قدر که وقتی من خریدها را می بینم با خودم می گویم اگر بخواهم برای بچه ی خودم خرید کنم، از همین ها می خرم.

 8) دوباره ته صندوق پانزده هزار تومان بیشتر نمانده. صبح که به مدرسه می رسم، همکاران توی دفتر جمع اند. صحبت کیفیت بد تخته سیاه کلاس هاست. تخته های کلاس ها تخته نیست. قسمتی از دیوار است که رنگ شده و به مرور زمان افتضاح شده. معلمی می گوید: "بچه ها نوشته های تخته را خوب نمی بینند. تخته ها سُرشده و نمی شود رویش نوشت، نور خورشید را به تندی توی چشم بچه ها بازمی تاباند. این طوری بچه ها خوب یادنمی گیرند." باید کاری کرد. صحبت هزینه ی خرید یا تعمیر می شود. مدرسه پول ندارد. حقوق ها را دیروز ریخته اند. من می خواهم بیست هزار تومان بگذارم برای صندوق. تخته هم که هست. راهی به ذهن ام می رسد.

پول را می دهم به مسئول صندوق و می گویم: "این برای صندوق. از این می توانید برای تعمیر تخته هم استفاده کنید." خانم مسئول صندوق سئوال می شود. می گویم: "از خیرینی که از امروز کمک می کنند، اجازه بگیرید برای هزینه ی تخته سیاه."

 9) مسئول انجمن اولیا و مربیان، دویست هزارتومان ایران چک به طرف ام درازمی کند: "این هم هزینه ی مسابقات قرآنی و فرهنگی، هنری." حالا راحت می توانیم مسابقات را برگزارکنیم. بی ترس از این که برای جوایز بمانیم، و شرمنده ی بچه ها شویم. خانم مسئول انجمن صد تومان از پول را از یک خیر گرفته، صد تومان دیگر را هم از بسیج. صد تومان دیگر هم پیش خودش دارد. می گوید این صد تومان را می خواهم یک جایزه ی خوب بخرم، برای دانش آموزی که بهترین نامه را به رهبر بنویسد. در مورد نامه به رهبر با هیجان صحبت می کند. صداقتی در کلام اش هست که آدم را وادار به همکاری می کند.


برچسب‌ها: وبلاگ نویسی, معلمی, صندوق خیریه ی مدرسه
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۱۸ساعت ۱۶:۱۱ بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

محمد کوچولوی چهارماه ی مان چند روزی است که به شکم می اندازد. بچه که به شکم بیندازد، یعنی آغاز دردسرهای تازه. محمد لبخندهایی می زند که مرا مجبورمی کند بوس های گنده ی آب داری از او بکنم و بپرسم: "تو از کجا اومدی بابا؟" و او با نگاهش پاسخ دهد: "از تهِ تهِ بهشت."

چند روز پیش از خانه ی بهداشت روستا آمدند یک مایعی به دندان های دانش آموزان مالیدند، که تا شش ماه از دندان ها محافظت می کند. پیش از مالیدن مایع، بچه ها می بایست مسواک می زدند. بیشتر مسواک ها و خمیردندان هایی که آورده بودند نوی نو بود. از فرصت استفاده کردیم یک مولاژ دهان آوردیم و با یک مسواک بزرگ، شیوه ی مسواک زدن را یادشان دادیم. اصلا هم به رویشان نیاوردیم که ما از طرز مسواک زدن تان، از این که لثه هایتان خونی شده و از این که هی می گوید چه مزه ی گندی دارد این خمیردندان، فهمیده ایم که بار اول تان است مسواک می زنید. بعد از این که مایع به دندان شان مالیده می شد، حال شان بدمی شد. تا یک ساعت حق خوردن و آشامیدن نداشتند. دل درد می شدند، حالت تهوع می گرفتند. می رفتند توی حیاط و سرمی گذاشتند به تف تف. دسته جمعی حیاط مدرسه را به گند کشیده بودند، که من از مدیر اجازه گرفتم و فرستادم شان خانه.


برچسب‌ها: پسران بابا, معاون پرورشی
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۱۰/۱۳ساعت ۲۱:۵۰ بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

سئوال کتاب هدیه های آسمان کلاس دوم ابتدایی را بلندمی خوانم و توضیح می دهم: "صلوات یعنی چی؟" یکی از بچه ها دست بلندمی کند: "آقا، اولش خدا تنها بود."

همیشه وقتی بچه ها طوری جواب می دهند که نشانه ی نفهمیدن سئوال است، جلویشان را می گیرم و بیشتر توضیح می دهم. اما این بار جلوی جواد را نمی گیرم. می خواهم بدانم اولش چه بود.

"اولش خدا تنها بود. بعد گفت اماما رو درست کنم. بعد اماما گِل می آوردن و خدا آدم درست می کرد، بعد توی آفتاب میذاشت تا خشک بشن و بعد آروم می گذاشت شون روی زمین. اول آدم و حوا رو درست کرد."

من در سکوت کامل به جواد گوش می کنم، که رضا شروع می کند: "اول خدا به شیطان گفته یه کاری بکن. شیطان گفته نمی کنم. خدا هم گفته از قصرم بیرونت می کنم." حالا علی: "آقا، اول شیطان فرشته بوده. کارهای بد می کرده. میوه های درختا رو می کنده، خدا اون رو از بهشت بیرون کرده." سلمان:" اول شیطان توی خانه ی خدا بوده. خدا گفته اگه فضولی کنی تو رو توی یه اتاق می کنم در رو قفل." میلاد: "اول شیطان رفته اسب امام حسین رو از درخت بازکرده. خدا گفته برو اسب رو بذار سر جاش." عرفان: آقا، شیطان یه کاری کرده، خدا شیطان را زده. او هم دشمن شده." مهدی: "خدا به شیطان گفته اسب امام حسین رو بده." مصیب: "اماما اول آدم بودن، خدا کمک کرد امام شدن." امیرحسین: "تیر که به این جای علی اصغر خورد(گرده اش را نشان می دهد) شیرْقربان آمد پیش امام حسین. شیرْقربان دو تا شاخ داشت. امام حسین علی اصغر را گذاشت روی شاخ های شیرْقربان و شیرْقربان علی اصغر را برد پیش خدا."

جواد دوباره جدی شروع می کند: "آقا، تقصیر ما بوده که امام حسین کشته شده. اماما اومدن که ما نماز کنیم، ولی ما بازی می کردیم. گفتن عیب نداره، بزرگ شدین نماز بخونین. یزیدها اومدن طرف ما. از پشت اومدن. لباس قرمز داشتن."

صدای زنگ تفریح بلندمی شود. بچه ها می خواهند ادامه دهند. من اما از سر رضایت لبخندمی زنم، و آن ها بلندمی شوند.


برچسب‌ها: دین داری, محرم, معلمی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۰۱ساعت ۱۹:۱۴ بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دیروز هوا سرد بود. یکی از دانش آموزان کلاس اولی بی جوراب و با دمپایی آمده بود مدرسه. بچه های شورای دانش آموزی به وضعیت ناخن و نظافت شخصی بچه ها رسیدگی می کردند که دیدم دست مریم را گرفته اند و می آورند. مریم علاوه بر نداشتن کفش و جوراب، لباس مرتبی هم به تن نداشت. تحقیق کردم و دیدم خواهرش که کلاس سوم است هم همین طور است. تحقیق را ادامه دادم و از مستخدم مدرسه شنیدم که وضع مالی خانواده ی مریم ضعیف است. با یکی دو نفر از معلم های مدرسه به تکاپو افتادیم و فکرکردیم که برای مریم چه کنیم.

امروز به یک راه حل رسیدیم. امروز برای کمک به مریم، خواهرش و دیگر بچه های نیازمند مدرسه، صندوق خیریه ی مدرسه را راه انداختیم. خانم معلم کلاس اول پسرها گفت مادر یکی از دانش آموزانش پنجاه هزار تومان به او داده و خواسته است تا برای دانش آموزان نیازمند هزینه کند. یکی دیگر از معلم ها دست به جیب برد و ده هزار تومان گذاشت. یک معلم دیگر گفت من هم از حقوقم هر برج  ده تومان می گذارم. صندوق خیریه ی مان با سرمایه ی هفتاد هزار تومان راه افتاد. تازه هنوز همه ی معلم ها خبردارنشده اند. همان خانم معلمی که مادر دانش آموزش پنجاه تومان داده بود، با کمال میل و به پیشنهاد خودش رئیس صندوق شد.

زنگ سوم، من توی حیاط مدرسه مراقب نظم و انضباط دانش آموزان بودم که دیدم رئیس صندوق دنبال مریم می گردد.


* نوشته شده در دو هفته ی پیش. حالا صندوق کلی پیشرفت کرده. کلی کار خوب کرده.


برچسب‌ها: معلمی, پرورشی, صندوق خیریه ی مدرسه
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۲۷ساعت ۲۲:۱۷ بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

سعید نمی داند دزدی یعنی چی. کلاس سوم ابتدایی است. معلم و بچه های کلاس از دستش عاصی شده اند. می گویند بی اجازه می رود سر کیف ها. توی راهرو نگه اش می دارم، تنها. می پرسم: "اگر کسی چیزی بی اجازه از توی کیف کسی بردارد، اسم این کار چیست؟" نمی فهمد. دوباره توضیح می دهم: "کسی پول دوستش را بی اجازه برمی دارد. اسم این کار چیست؟" فکر می کند و به زحمت می گوید: "حرف زشت؟" حدس ام درست است. سعید نمی داند دزدی یعنی چی. می فرستم اش کلاس. با خانم معلم اش صحبت می کنم و زنگ سوم را در اختیارمی گیرم.

زنگ سوم با قارقاری می رویم سر کلاس. قارقاری همان عروسک دست کشی است، که بچه ها دوستش دارند. با قارقاری می نشینیم پشت میز معلم. سعید و بچه ها چشم می دوزند به تُک قارقاری. قارقاری سه تا اسکناس به منقار دارد و قارقارمی کند. من برای بچه ها ترجمه می کنم که قارقاری چه می گوید.

قارقاری سه تا اسکناس اش را کنار هم، روی میز می چیند. سعید دقیق می شود. دو هزارتومانی را پدر قارقاری به او داده تا توی قلک بیندازد و برای خرید دوچرخه پس انداز کند. هزار تومانی را از توی کوچه پیداکرده و دوهزار تومانی دیگر را بی اجازه از کیف دوستش برداشته است. قارقاری ادعامی کند که همه ی این پول ها مال اوست. مال خود خود او. ولی بچه ها اعتراض می کنند و به قارقاری می فهمانند که تنها پولی که پدرش به او داده، مال اوست. خیلی طول می کشد تا قارقاری این را بفهمد، معنی دزدی را درک کند و یادبگیرد با پولی که پیداکرده، باید چه کند.

قارقاری وقتی متوجه ی اشتباه اش شد، از کلاس بیرون آمد، تا جبران کند. حالا من منتظرم تا سعید هم جبران کند. من به سعید امیدوارم. یک برقی توی چشمانش هست که  امیدوارم می کند.


برچسب‌ها: قارقاری, پرورشی
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۲۶ساعت ۵:۵۹ قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

علی کوچولوی  چهار سال و ده ماهه ی مان، شب چهارشنبه ی قبل نه، قبل ترش، سوره ی قل هوالله را در قرآن دوره خواند. قرآن دوره خانه ی ما بود، و علی پیش از آمدن اعضا، آن قدر با بلندگو وررفت تا ترسش ریخت. وقتی سوره را می خواند، من و مادرش روی ابرها بودیم. پدربزرگش یک دو هزارتومانی به او هدیه داد. بعد رفت اتاق دیگر و از دو مادربزرگش هم هدیه گرفت.

جای آن یکی پدر بزرگش که پدر من باشد خالی است. من حدودا دو برابر سن علی بودم که در قرآن دوره ی ماه رمضان مسجد، سوره خواندم. آن شب هم جای بابا خالی بود. حالا که فکرمی کنم، می بینم چه ذوقی می کرده اگر می بوده. کاش فرشته ها خبر را برایش برده باشند. کاش خبر علی را هم برایش ببرند. کاش ذوق کند و روحش شاد شود. کاش یک شب بیاید به خوابم.


برچسب‌ها: قرآن دوره, پسران بابا
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۰۹/۲۲ساعت ۹:۳۵ قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

می روم سر کلاس دوم ابتدایی. می گویم: "بچه ها، اگر شما اشتباهی بکنید، دوست دارید با شما چطوری رفتارکنم؟" یکی شان دست بالامی برد ومی گوید: "آقا، ما را این قدر بزنید تا درس را یادبگیریم." می گویم: "اگر خود تو اشتباه کنی، حاضری تو را بزنم." من و من می کند و می گوید: "نه، آقا." منتظر بقیه ام. کسی چیزی نمی گوید. سئوال را دوباره می پرسم. یک نفر دیگر دست بلندمی کند: "آقا، باید بزنید." می گویم: "اگر خود تو اشتباه کنی، باز هم بزنم؟" من و من می کند و می گوید: "نه." می گویم: "بچه ها، نظری بدهید که راضی باشید در مورد خود شما هم اجراشود." ساکت، فکرمی کنند. بالاخره یکی دست بلندمی کند و می گوید: "آقا، بگویید آشغال ها را جمع کنید." می گویم: "حتی اگر خودت باشی؟" می گوید: "بله، آقا."

زنگ بعد با کلاس ششم انشا دارم. روی تخته می نویسم: "یک روز، معلم مرا زد؛ من..." می گویم: "بقیه ی ماجرا را بنویسید." پسرک گردن کلفت کلاس، فوری می گوید: "معلم ما را زد، ما هم..." بقیه ی حرفش را می خورد و سرخ می شود. می گویم: "بنویس. همین را بنویس." می گوید: "آقا، پس تخیلی می نویسیم." می گویم: "بنویس. تخیلی بنویس."

بچه ها یکی یکی می نویسند و دفترشان را می آورند تا من بخوانم. کسی حرف جسارت آمیزی ننوشته است. برخی نوشته اند: "حتما تنبیه برای ما لازم بوده. معلم، خوبی ما را می خواهد." چند نفر نوشته اند: "معلم اگر با ما صحبت می کرد و با مهربانی رفتارمی کرد بهتر بود." یکی نوشته: "معلم باید مرا نازمی کرد." یک نفر هم که به ناحق کتک خورده، روز معلم برای معلمش گل برده و معلم از او عذرخواهی کرده. پسرک گردن کلفت کلاس با زبان طنز نوشته: "معلم که مرا زد، من رفتم خانه و با پدر و برادرم آمدیم به دعوا. پدرم بیل برداشت و برادرم مگس کش. آمدیم مدرسه و معلم را چک و چک کاری کردیم. ناگهان از خواب پریدیم."


برچسب‌ها: معلمی, تنبیه, معاون پرورشی
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۰۹/۱۴ساعت ۱۹:۴ بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دخترهای کلاس اول معلم ندارند. بخاریشان خاموش مانده. می روم سر کلاس، شیر گاز را بازمی کنم و جرقه زن بخاری را هی فشارمی دهم. روشن نمی شود. به کبریت نیازدارم. از بچه ها بپرسم. بچه ی کلاس اولی کبریت اش کجا بود. حالا بپرس. "کی کبریت داره؟" همه ی دست ها بالا می رود. چند نفر کبریت به سمت ام درازمی کنند. مات و مبهوت یکی از کبریت ها را می گیرم. در حالی که یک چوب از توی اش برمی دارم، می پرسم: "شما چرا کبریت دارین؟ مگه سیگارمی کشین؟" می خندند و به کاغذهای روی دیوار اشاره می کنند: "آقا، از اینا درست می کنیم." روی کاغذها پر است از چوب کبریت هایی که کنار هم نشسته اند و شکل های جورواجور ساخته اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۱۰ساعت ۲۱:۵۸ بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

یک پلاستیک فریزر دارم که از اول مهر ساندویچ ام را داخل آن می گذارم. پلاستیک هنوز خراب نشده است، چون از آن خوب نگهداری می کنم. دیروز سر کلاس سوم ابتدایی می خواستم یک قصه برای بچه ها بگویم.

یک نفر اجازه گرفت که یک چیزی داخل سطل زباله بیندازد. دقت کردم، دیدم یک پلاستیک است. فریزر نبود. محکم تر از فریزر بود. از آن هایی که اگر دست من بود تا آخر سال ساندویچ ام را می برد و می آورد. پلاستیک را گرفتم. صافش کردم، نازش کردم، تایش کردم، و به پسرک گفتم: "به به، چه پلاستیک خوبی. خوب مواظب اش باشی تا مدت ها می توانی ساندویچ ات را تویش بگذاری." بعد هم با بچه ها در مورد خطر زباله های پلاستیکی برای محیط زیست صحبت کردم. دیدم چند تا از بچه ها پلاستیک ها را درآوردند و گفتند: "آقا ما هم مواظب پلاستیک مان هستیم و الکی دورش نمی اندازیم".

پسرکی که می خواست پلاستیک اش را توی سطل زباله بیندازد، آن را از من گرفت و مرتب گذاشت توی کیف اش". حیف شد، پلاستیک خوبی بود.


برچسب‌ها: معلمی
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۳/۰۹/۰۴ساعت ۱۵:۲۱ بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

زنگ تفریح، دیدم از دفتر صدای جیغ می آید. یالله کردم و سربردم توی دفتر. دیدم جمیع معلم ها که خانم اند، چهارزانو نشسته اند روی صندلی ها. تا مرا دیدند دسته جمعی صدازدند: "موش." یکی گفت: "زیر جاکفشی است." جاکفشی پلاستیکی را از کنار دیوار کشیدم وسط، دیدم یک بچه موش چمباتمه زده روی طبقه ی پایین جاکفشی. او هم طفلی وحشت کرده بود. تکان نمی خورد. جاکفشی را بردم توی حیاط مدرسه. دانش آموزان هم دنبال ام. رفتیم پشت ساختمان. جاکفشی را روی زمین گذاشتم. به یکی از پسرهای کلاس پنجم که عضو شورای دانش آموزی است، گفتم: "دمش رو بگیر، ببر ولش کن توی بیابون خدا." گفتم: "نکشیش ها، یک جایی ولش کن که زمین کسی نباشه." پسرک با کاغذ دم موش را گرفت و راه افتاد. رفت و زودی برگشت. گفت: "آقا، نشستم ترک موتور پسر خاله ام، رفتم در کال بیرون روستا ولش کردم." گفتم: "آفرین."

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۰۹/۰۱ساعت ۲۰:۳۸ بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دخترهای کلاس سوم ابتدایی معلم نداشتند که رفتم سر کلاس شان. باید کاری می کردم تا یک زنگ سرگرم شوند. گفتم: "دفترهای نقاشی روی میز." می خواستم چیزی بگویم که بکشند، اما چی؟ فکرکردم و یک مرتبه گفتم: "بچه ها یک چَرَنگَلَن بکشید." گفتند چی آقا؟" گفتم: "چرنگلن. یک چرنگلن بکشید." افتادند به همهمه. "چرنگلن چیه، آقا؟" "چرنگلن، نمی دونم چیه. اصلا شاید چیزی نباشه. شما خلقش کنید. شما فکرکنید ببینید چرنگلن چه شکلیه. فکرکنید و بکشید." بچه ها شروع کردند. با تردید، با سختی. اما بالاخره شروع کردند.

من تا حالا در مورد نوشتن چنین کاری کرده بودم. به بچه ها گفته بودم: "شما و پدرتان شب سر زمین کشاورزی در حال آب گیری هستید. ناگهان صدای نفس کشیدن عجیبی از پشت سرتان می شنوید..." از آن ها خواسته بودم تا این داستان را کامل کنند. اما در نقاشی بار اول است که از آن ها خواستم یک چیزی بکشند که باید در ذهن شان بسازند.

نتیجه ی نقاشی جالب شد. چرنگلن های جالبی کشیده شد. برخی مفهوم گالن را از چرنگلن گرفته بودند و با استفاه از آن چیزهای جالبی کشیده بودند. یکی، چیزی مثل مغز سر آدمیزاد کشیده بود. یکی، یک حیوان فیل مانند کشیده بود، با یک شاخ ستاره ای روی سرش.

تجربه ی خوبی بود چرنگلن کشیدن. خودم هم نشستم کنار بچه ها و کشیدم.


برچسب‌ها: نقاشی, معلمی
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۲۹ساعت ۸:۱۱ قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

با محمد سه ماهه ی مان خوابیده ایم. یک مرتبه محمد در عمق خواب شروع به هق هق می کند. دل می زند. می ترسد. فرشته ها آمده اند سراغ اش و خبر بد به او داده اند. خواب و بیدار دستم را در هوا می چرخانم و فرشته ها را کیش می کنم.

"داشتم می رفتم مدرسه که سگی راهم را بست..." این جمله را می نویسم روی تخته سیاه پسرهای کلاس ششم و می گویم بچه ها داستان را کامل کنید. بچه ها شروع می کنند. از همه زودتر امیرحسین می آید بالای سرم و دفترش را می گذارد جلویم: "سگ مرا گرفت و مرا ریش ریش کرد." می گویم: "برو فکر کن به بعدش." می رود و زود می آید. "مرا بردند بیمارستان تا به هوش آمدم، سگ دوباره حمله کرد و مرا کشت." می گویم: "بعدش." می رود و می آید: "مرا خاک کردند. روح ام که آمد، سگ حمله کرد و روح ام را ریش ریش کرد. من دیگر روح نداشتم." مهدی نوشت: "به سگ غذا دادم سگ رفت." گفتم: "ادامه اش." رفت و آمد: "دوباره برگشت، دوباره غذا دادم رفت و دیگر برنگشت."

معلم کلاس سوم ابتدایی دخترها توی حیاط آش می پزد. آش برای پانصد نفر. می روم سر کلاس. می گویم دفترهای نقاشی را درآورید و یک چَرَنگَلَن بکشید. می گویند چی آقا؟ چرنگلن. با تعجب می پرسند: چی هست آقا؟ می گویم: چیزی نیست. قرار است شما هست اش کنید. فکر کنید ببینید چرنگلن چی می تواند باشد. آن را نقاشی کنید.

برچسب‌ها: نویسندگی, نقاشی, پسران بابا, معلمی
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۰۸/۲۴ساعت ۲۲:۴ بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

مدیر می گوید: "مادر یکی از دانش آموزان، صندوق کمیته ی امداد خانه اش را آورده است، و گفته است: پول هایش را بردارید برای مدرسه." می گوید: "مِن و مِن کرده ام، و گفته ام: "درست نیست." مادر اصرارکرده است. خیلی اصرارکرده است که: "بردارید، کجا واجب تر از مدرسه. وضع مالی مدرسه خیلی خراب است." مدیر کلی خجالت کشیده است، شرمنده شده است. سر آخر گفته است: "برمی دارم، ولی به گردن شما." مدیر با شرمندگی این ها را برایم تعریف کرد. معلوم نیست جلوی مادر دانش آموز چه سرخ و سفیدی شده است.

حالا چند نفر از والدین ِ عضو انجمن اولیا هی می آیند و می روند که جلسه بگذاریم و تصویب کنیم که پاکت بفرستیم برای اولیا که به مدرسه کمک کنند.

من هی فکرمی کنم که کاش... من دیگر ترجیح می دهم در این مورد اصلا فکرنکنم. من ترجیح می دهم از دفتر مدرسه بیرون بزنم، بروم توی حیاط سوت بزنم، دانش آموزان را جمع کنم، کیف گنده ی یکی از بچه ها را بگذارم وسط، و بگویم: "بچه ها این یک چغندر است. یک چغندر گنده ای که توی زمینِ پیرمردِ کشاورز روییده است. پیرمرد نمی تواند تنهایی درش بیاورد." بعد پیرمرد شوم و بایستم جلو. بچه ها کمر هم را بگیرند و صف بکشند پشت سرم و همگی بخوانیم: "بیا بیا بیرون بیا، از دل خاک بیرون بیا، با این تکون یا این تکون بیرون بیا." چغندر لج کند و بیرون نیاید. بچه ها خسته شوند، بگویند: "آقا پس کی بیرون می آید؟" من بگویم: "بیرون می آید، بالاخره بیرون می آید." هی امیدوارشان کنم. بفرستیم دنبال کمک...


برچسب‌ها: نمایش, انجمن اولیا و مربیان
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۱۸ساعت ۶:۷ قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

ماه، ماه نیست. توپِ آسمان است که در اختیار ابرها قرارگرفته تا با آن بازی کنند. زمین هم اسم اصلیش زمین نیست، خاک است. چرا؟ چون وقتی زمین را می کنی، خاک درمی آید. زمین هم برای خودش توپ دارد. هفت تا هم دارد. این توپ ها توی دل زمین است. زیر آب های زمین. زمین مثل ابرها با توپ هایش بازی می کند. چطوری؟ وقتی ما روی زمین راه می رویم، گروپ گروپ می کنیم و توپ های توی دل زمین این ور آن ورمی رود. این توپ ها چطوری ساخته شده اند؟ از باران و برف. برف و باران که می بارد و توی زمین فرومی رود، تبدیل به توپ می شود. یکی از ضررهای خشک سالی همین است که توپ های زمین زیادنمی شود. چرا زمین هفت توپ دارد و آسمان یک توپ؟ آسمان هم هفت توپ دارد. یک توپ اش در تربت است، یکی در مشهد، یکی در تهران و... . خدا دو تا توپ اضافی هم پیش خودش دارد، برای شهرهایی که تازه درست شوند.
قضیه به این جا که رسید، من و علی کوچولوی چهار سال و نه ماهه ی مان، با سبد خرید رسیدیم در خانه و ادامه ی پرسش های من و پاسخ های او ماند برای بعد.

برچسب‌ها: پسران بابا
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۰۸/۱۷ساعت ۵:۵۸ قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

چند سال است محرم را با تعزیه خوانی شروع می کنم. متن تعزیه ی معتبری که خودم خلاصه کرده ام، و به زبان بچه ها درآورده ام را برمی دارم و با آن ها تعزیه ی عباس – امام می خوانیم.

امسال فرق می کند. امسال وقت تعزیه خوانی ندارم. مدرسه خیلی شلوغ پلوغ است و بیشتر وقت ام را باید به کنترل نظم و انضباط بگذرانم. گشتم دنبال یک کاری که با وقت ام هم خوان باشد. رسیدم به نوحه خوانی. یک کتاب از کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان گیرآورده ام به نام "در عزایت آسمان نیلی قباست"، دارای چند نوحه ی اصیلِِ خوش وزن و آهنگ. کپی گرفتم دادم به چند تا از بچه ها. خوب گرفت. تا چشم بازکردم دیدم کلی از بچه ها نوحه ها را برده اند دم دفتر و کپی گرفته اند.

ساعت تفریح، هی می آیند، و از من آهنگ نوحه را می پرسند. من هم سوت را از دهانم درمی آورم، و یکی دو بیت برایشان می خوانم، و هم زمان سینه می زنم. بیشتر از یکی دو بیت نمی توانم. دوباره باید سوت بزنم، و نظم را برقرارکنم. سیصد تا دانش آموز قدونیم قد شوخی نیست.

صبح ها، سرِ مراسم آغازین، چهار پنج نفر می ایستند در نوبت نوحه خوانی. دخترها هم می ایستند. دخترها دو سه نفری با هم می خوانند. شعرها را با وسواس انتخاب می کنم. می خواهم ذوق دانش آموزان ام که ابتدایی و در آغاز راه هستند، با شعرها و آهنگ های  قوی و استوار دمساز شود.

نمی دانم، شاید از بین آن هایی که خوب و درست می خوانند یک گروه شبیه خوانی هم راه انداختم. شبیه خوانی چیز دیگری است. بچه ها مجسم کربلا را می بینند. می ایستند قاطی انبیا و اشقیا.  نمایش است دیگر. یک نمایش اثرگذار. 


برچسب‌ها: محرم, شبیه خوانی
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۰۸/۱۶ساعت ۱۷:۲۲ بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

امروز هیات دانش آموزی راه انداختیم. هیات داری، خدایی کار سختی است. من اول، آخر هیات بودم، عقب مانده ها را می رساندم به بقیه. سر پیچ ها که صف ها کوتاه بلندمی شد، صف ها را تنظیم می کردم. بعد رفتم جلو، دیدم طبل ها ناسازمی کوبند. دستم را با آهنگ مداح بالا پایین می کردم، تا طبل زن ها ببینند، و درست بزنند. یادم می آید تا پیش از امروز، این جور آدم ها را که وسط هیات ها می دیدم که دست شان را بالا پایین می کنند، خنده ام می گرفت، که این ها را نگاه، می خواهند بزرگ تری و خودنمایی کنند. امروز ولی دیدم عجب کار لازم و سخت و خسته کننده ای است. کتف و شانه ات می افتد.
با بچه ها تا سر خاکای روستا خوب رفتیم که یک مرتبه باران گرفت. دیگر نظم به هم خورد. تندمی رفتیم که بچه ها خیس نشوند. در همین برگشت بود که یکی از بچه های ریزه میزه ی کلاس ششم با صدای کودکانه اش شروع به نوحه خوانی کرد:

اگر به خیمه، آید عمویم      من دیگر از آب، حرفی نگویم
بابا ز میدان آمد و سقا نیامد
ای کاش از اول، من مُرده بودم     تا نامی از آب نبرده بودم

ریزه میزه ی کلاس ششمی از آب می گفت. از این که از عمو آب خواسته بود پشیمان بود. خیلی پشیمان بود. وقتی او با صدای کودکانه اش اظهار پشیمانی می کرد، باران یک ریز روی سرمان می ریخت. از عمو اما خبری نبود. باران، دیری آمدی باران. دیر آمدی...


برچسب‌ها: محرم, هیات عزاداری
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۱۱ساعت ۱۸:۳۰ بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

بچه های سوم ابتدایی از انتخابات سردرنمی آورند. انتخابات شورای دانش آموزی را برای سومی ها، کلاسی برگزارکردیم. صندوق رای و تعرفه ها و دیگر وسایل را بردم سر کلاس. در حضور معلم شان برایشان مفصل توضیح دادم. بعد از بین خود بچه ها سه نفر منشی انتخاب کردیم و قدم به قدم و آهسته آهسته انتخابات را برگزارکردیم.

هفته ی پیش با پسرهای کلاس دوم ابتدایی درس هدیه های آسمان داشتم. درس در مورد رفتار با پرندگان و حیوانات بود. در پایان، پرسشی از بچه ها خواسته بود که بگویند با پرندگان چه گونه باید رفتار کنیم. یکی از بچه ها گفت: "آقا، گنجشک ها مثل ما هستند. اگر با آن ها بد رفتار کنیم و سرشان را بکنیم، در آن سر دنیا گنجشک ها بزرگ می شوند و ما کوچک می شویم. آن وقت آن ها سر ما را می کنند و می اندازند توی آتش." یکی دیگر از بچه ها خاطره ای تعریف کرد. "یک روز یک نفر گنجشکی را با تیروکمان زد. من رفتم و آن را برداشتم. دیدم یک پایش قطع شده است. گشتم و یک گنجشک مرده که بو گفته بود، پیداکردم. پایش را کندم و با چسب، چسباندم به گنجشک بی پا." یکی دیگر حرف صادقانه ای گفت. "آقا، ما الان این حرف ها را می زنیم ولی وقتی بزرگ شدیم، می گیم ول کن."

با کلاس ششمی ها یک زنگ انشا دارم. یک کاری که سر کلاس می کنم این است که دو سه جمله پای تخته می نویسم و پانزده دقیقه به بچه ها وقت می دهم آن را به یک داستان تبدیل کنند. بعد هرکس می آید و داستان اش را می خواند. من حسن و عیب اثر را می گویم و چند داستان خوب را انتخاب می کنم و در پایان از بین خوب ها یک بهتر را  برنده اعلام می کنم و جایزه می دهم. دیروز پس از سه جلسه کار این طوری، شش داستان رسید به مرحله ی نهایی. گفتم بچه ها، این دفعه داستان بهتر را شما انتخاب کنید. اسم نویسنده های شش داستان نهایی را روی ورقی نوشتم و گفتم یکی یکی بیایید و روی اسمی که به نظرتان نویسنده ی بهتر است، انگشت بگذارید تا من کنارش علامت بزنم و آخر سر رای ها را بشماریم. دو سه نفر که آمدند، دیدم به یک نفر رای دادند. نگاه کردم دیدم آن یک نفر از بد حادثه گردن کلفت کلاس است و دارد به بچه ها چشم غره می رود و رای جمع می کند. دیدم دموکراسی این جا فایده ندارد. کاسه کوزه را جمع کردم و گفتم خودم انتخاب می کنم. کار را کارشناسانه تمام کردم. داستان آن دانش آموزی که داشت رای زورکی جمع می کرد، سوم شد. او رای اول شورای دانش آموزی را آورده است. من روز انتخابات در مدرسه ی دیگری بودم و حالا با این اتفاق به صحت انتخابات این مدرسه دل بد شده ام.


برچسب‌ها: شورای دانش آموزی, نویسندگی, معلمی
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۰۸/۱۰ساعت ۱۷:۱۲ بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

می روم سر کلاس سوم ابتدایی دخترها و برایشان در مورد انتخابات شوراها صحبت می کنم. شرایط کاندیداها را می گویم و از آن ها می خواهم که اگر فکرمی کنند شرایط را دارند، کاندیدشوند. هی به جای کاندید می خواهم بگویم نامزد اما نمی گویم. تا این که بالاخره یکی از بچه ها دست بلندمی کند: "آقا کاندید یعنی چی؟"

می روم پای تخته و می نویسم: "کاندید= نامزد." بلند برایشان می خوانم: "کاندید یعنی نامزد." به خنده می افتند، سرخ و سفید می شوند و می خندند. خانم معلم شان می گوید: "این با آن نامزدی فرق می کند." می گویم: "رفتید خانه نگویید نامزد شده ام." دوباره می خندند. به بقیه ی پرسش های شان پاسخ می دهم و از کلاس بیرون می آیم.

زنگ تفریح که معلم شان می آید دفتر، می گوید: "شما که آمدید، همه ی بچه ها ریختند سرم و نامزد شدند، هر بیست و دو نفرشان."


برچسب‌ها: شورای دانش آموزی
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۰۸/۰۳ساعت ۶:۱۲ قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

یک گربه در خانه ی آقای همسایه زایمان کرده و سه تا پیشی کوچولوی ناز به دنیاآورده است. پیشی ها دو سه هفته ای از عمرشان می گذرد و خوب بزرگ شده اند. صبح زود است. دارم می روم سر خیابان تا سرویس بیاید و با همکاران عازم مدرسه شویم. دو تا از پیشی ها کنار مادرشان ایستاده اند و نگاهم می کنند. پیشی سوم را نمی بینم. دنبالش می گردم. توی پیاده رو، کنار دیوار نشسته است. نزدیکش که می شوم بلندمی شود و فرارمی کند. خدای من، حیوان به سختی راه می رود. دقت می کنم. پای چپ اش از کار افتاده و حیوان آن را دنبالش می کشد.

همکار دیگرم سرمی رسد. حیوان را می بیند. نشسته است زیر ماشینی که در پیاده رو پارک است. می خواهیم ردشویم. دل مان نمی آید. همکارم امدادگر زمان جنگ است. می گوید: "احتمالا با ماشینی، چیزی تصادف کرده." می گویم بگیریم اش با آتلی چیزی پایش را ببندیم." می گوید: "باید ببریم اش دامپزشکی." می گوید: " باید بگذاریم اش داخل کارتن و ببریم دامپزشکی."

بالاخره دل مان نمی آید ردشویم. می گویم: "این هم بچه ی مردم است دیگر"، و جلوی چشمان نگرانِ مامان پیشی خم می شوم زیر ماشین، تا پیشی کوچولو را بگیرم.                           

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۰۱ساعت ۶:۴۳ قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

معلم ورزش توی حیاط مدرسه سرگرم است. دارد حدود و ثغور زمین فوتبال را برای خط کشی مشخص می کند. حواس اش گرم کار است. می خواهم یک خداقوت جانانه به او بدهم. وانمودمی کنم او را ندیده ام، و رو به دانش آموزی که دورتر ایستاده، صدامی زنم: "معلم ورزشتون کجاست؟" معلم ورزش سربلندمی کند، و می گوید: "من این جام." می گویم: "کی گفته تو معلم ورزشی؟ تو طِلایی." نیش اش تا بناگوش وامی شود، ذوق می کند.

برمی دارد جمله ام را با خودش می برد توی دفتر: "معلم کلاس سوم؟" " بله." " مگه تو معلم کلاس سومی؟ تو طِلایی."

کم کم همه طلامی شوند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۷/۲۳ساعت ۵:۵۷ قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

کتاب خانه ی مدرسه جای مهمی است، خیلی مهم. در این چند سالی که در مدارس مختلف روستایی هستم، ندیده ام مدرسه ای کتاب خانه داشته باشد. یک قفسه ای، کمدی توی راهرو دارند که روی اش نوشته اند: "کتاب خانه." برخی مدرسه ها که وضع شان بهتر است، سرِ برخی کلاس ها کمد کوچکی گذاشته اند یا بند رختی کشیده اند به نام "کتاب خانه ی کلاسی" که آن هم کتاب قابل عرضی ندارد.

امسال به مدرسه ای آمده ام با حدود سیصد دانش آموز. کمد کتاب خانه را بازمی کنم. می گردم و بین مجله های رشد و پیوند، هفده کتاب پیدامی کنم. فقط هفده کتاب، برای سیصد دانش آموز. به مدیر می گویم: "کتاب ها همین هاست؟" مشغول است، می خواهد مرا از سرش بازکند: "دفتر کتاب خانه را بردار، به بچه هایی که کتاب دست شان است، بگو کتاب ها را بیاورند."

دفتر کتاب خانه را پیدامی کنم. یک دفتر چهل برگ است. اول، نام کتاب نوشته شده، بعد، تاریخ امانت. تاریخ های چند صفحه ی اول جالب است: 9/2/2. یارو روز و ماه را می دانسته، سال اش را شک داشته، به نه اش اکتفاکرده. ورق می زنم، شاید جلوتر سال را پیداکنم. می رسم به این: 87/8/4. ها... مبهوت می شوم. سرم را تکان می دهم. از این تکان هایی که ناگهان به چیز از کارافتاده ای می دهی تا به کاربیفتد. به مدیر نگاه می کنم. سرش روی ورق های میزاست. مستخدم مدرسه ایستاده کنارم، با نیش باز. می گویم: "سرِ صف اعلام می کنم، هر کس کتابی از مدرسه پیش اش هست بیاورد." می گویم: "برای مدرسه هر سال باید کتاب تازه خرید." می گویم: "کتاب های ابتدایی هر سال باید نوشود. بچه های ابتدایی زود کتاب ها را کهنه می کنند." مستخدم مدرسه هنوز نیش اش بازاست. مدیر هنوز سرش روی میز است.

هفده کتاب را برمی دارم، چهار تا کتابی که با خودم از خانه آورده ام، می گذارم رویش، می روم سر کلاس پنجم که بی معلم است. اول برای بچه ها یک داستان می خوانم، بعد که مشتاق می شوند، نفری یک کتاب می دهم و می گویم: "مطالعه کنید، و کتاب تان را که خواندید با هم عوض کنید." طفلی ها غرق کتاب ها می شوند.

از کلاس که بیرون می آیم، مستخدم مدرسه هنوز نیش اش بازاست، مدیر مدرسه هم سرش روی ورق های تمام نشدنی روی میز.

* این نوشته مربوط است به هفته ی دوم مهر.


برچسب‌ها: کتاب, کتابداری, کتاب خانه
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۳/۰۷/۲۲ساعت ۶:۳ قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دیشب یک قورباغه دیدیم. من و علی کوچولو با همسایه از مسجد برمی گشتیم که دیدیم یک قورباغه ی تر و تمیز و مرتب، ایستاده است کنار چمن های پارک. با اشتیاق رفتیم نشستیم کنارش و تماشایش کردیم. من، چند سال است قورباغه ندیده ام. از دیدن اش آن قدر دلم باز شد که انگار یک دوست یا فامیل قدیمی را پس از سال ها ملاقات کرده ام. دوست داشتم بغلش کنم چند تا بوس گنده از چشم های درشت اش بکنم و بپرسم: "قورباغه، تا حالا کجا بودی؟" قورباغه نشانه ی باران است. نشانه ی آب و طراوت و زندگی. از او خواستم یک دهن آواز برای مان بخواند. نخواند. سرش را بالا گرفت، پرید و رفت زیر بوته ها.


برچسب‌ها: قورباغه
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۰۷/۱۴ساعت ۱۸:۴۴ بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  |