X
تبلیغات
ترجمان
خاطرات، ادبیات، کتاب، معلمی، زبان و آداب و رسوم مردم
بهار که می آید مورچه ها می ریزند بیرون. من می نشینم کنار لانه ی شان و نگاه شان می کنم. وقتی از دل زمین بالامی آیند یا در اعماق گم می شوند، همیشه این حس دربرم می گیرد که این مورچه ها روزی زیر زمین بدن مرا می خورند. فکرمی کنم از چشمانم شروع می کنند. بعد همان طور راست شکم شان را می گیرند می روند تا برسند به مغزم.
این فکرها کنار لانه ی همین مورچه های کوچک دوست داشتنی سراغم می آید. من فکرمی کنم این فسقلی ها کار اصلی شان آن زیر میرهاست. آفریده شده اند به نیت خوردن چشم و چار ما. به همین خاطر سعی می کنم با آن ها دوست باشم. لگدشان نکنم. هرچند دوست نباشم هم ترتیبم را خواهند داد ولی این که آدم با خورنده ی خودش مهربان باشد لذت بخش است. شاید هم این مهربانی باعث شود بدن مرا رها نکنند پیش مارها و سایر وحوش. بیایند زود خودشان با دهان های ملایم شان بخورند هضمم کنند بروم پی کارم.
با اسید مورچه هضم شوم بهتر است تا با اسید معده ی کفتار و گورگن.


برچسب‌ها: بهار, مرگ, مورچه
+ نوشته شده در  شنبه 1393/01/23ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

یک نفر در زیر ِ این باران، مرا گم کرده است

یک نفر در باد و در بوران، مرا گم کرده است

یک نفر هی دادمی زد دست من را ول نکن

دست من را ول نکن گویان، مرا گم کرده است

یک نفر نان مرا خورد و نمک دان را شکست

حتما این شیطان ِ بی ایمان، مرا گم کرده است

من که می گویم که کار ِ آشنای ِ  آشناست

من که می گویم همین باران مرا گم کرده است


برچسب‌ها: شعر, شعر من
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/01/21ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

چیپس و پفک و نوشابه را برای علی کوچولو و خودمان ممنوع کرده ایم. دیروز خانوادگی بستنی خوردیم و شب نشده صدای مان گرفت. بستنی را هم بردیم داخل فهرست ممنوعه. امروز سر سفره در حال خوردن قیمه، علی در حالی که گوشت ها را کنارمی زد گفت: بابا، گوشت را هم ممنوع کنیم.

برچسب‌ها: پسر بابا
+ نوشته شده در  شنبه 1393/01/16ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

پدر گفت: " بگو یک!"
و تو تازه زبان بازکرده بودی و پدر به تو اعداد را می آموخت.
کودکانه و شیرین گفتی: " یک!"
و پدر گفت: " بگو دو"
نگفتی!
پدر تکرارکرد: " بگو دو دخترم."
نگفتی!
و در پی سومین بار، چشمهای معصومت را به پدر دوختی و گفتی: " بابا زبانی که به یک گشوده شد، چگونه می تواند با دو دمسازی کند؟"
و حالا بناست تو بمانی و همان  یک! همان یک ِ جاودانه و ماندگار.
بایست بر سر حرفت زینب! که این هنوز اول عشق است.

* سید مهدی شجاعی، آفتاب در حجاب، تهران: کتاب نیستان، چاپ چهاردهم 1387، صفحه ی 12 و 13. 

برچسب‌ها: سید مهدی شجاعی, حضرت زینب سلام الله علیها, کتاب خوانی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/01/14ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دولت محمود احمدی نژاد که اعلام کرد ثبت نام کنید برای مسکن مهر، سی هزار تومان برداشتم رفتم ریختم به حساب. اگر آمارش را دربیاورند جزو اولین نفرها و ساده ترین آدم ها بودم که حرف دولت را در مورد زود و ارزان خانه دارشدن باورکردم. آن روزهای سال هشتاد و شش، معلم قراردادی نهضت سوادآموزی در روستاهای دور تربت حیدریه بودم. با همسرم مستاجر طبقه ی هم کف یک خانه ی دو طبقه بودیم. صاحب خانه ی خوبی داشتیم که طبقه ی بالا زندگی می کرد و پشت بامش کلی کبوتر داشت. آن روزها در مورد خانه دارشدن این طور فکر می کردم: الان باید پس انداز کنم تا وقتی بازنشست شدم پاداش بازنشستگی را بگذارم روی پس اندازم و یک خانه بخرم. اما از روزی که سی هزار تومان بردم و در طرح مسکن مهر ثبت نام کردم هر کس در مورد برنامه ام برای خانه دار شدن پرسید مطمئن پاسخ دادم: آقای رئیس جمهور تا یکی دو سال دیگر کلید خانه ی مان را می آورد درب منزل. فکر ساده لوحانه ای بود اما چیزی درونم می گفت: خانه دار می شوی، بالاخره خانه دار می شوی.
سه سال گذشت و خانه دارنشدم. تصور آن روزهای من و بقیه ی اعضای تعاونی از کار تعاونی اشتباه بود. ما فکرمی کردیم باید منتظرباشیم تا پیامک برای مان بفرستند که فلان مبلغ را بریزید به حساب. همین تصور اشتباه بود که دخل مان را آورد و هزینه های سنگینی به ما تحمیل کرد. البته مشکلات دیگری هم بود که مربوط به محمود احمدی نژاد بود. مثلا دستگاه های دولتی را خوب توجیه نکرده بود که هماهنگ با هم عمل کنند. یا اداره ی تعاون را شیرفهم نکرده بود که نظارت کند تا اعضای تعاونی ها در مورد لزوم انجام کار تعاونی شیرفهم شوند. هرچه بود سه سال گذشته بود و  من صاحب خانه نشده بودم.
باید کاری می کردم. رفتم کافی نت و قانون شرکت های تعاونی مسکن مهر را پرینت گرفتم. عجب قانونی بود. یکی دو بار که خواندم اش فهمیدم در چه خواب خوشی به سرمی برده ایم ما. قانون تمام کارها را گذاشته بود بر عهده ی اعضای تعاونی. من و برخی دیگر از اعضا، بالاخره فهمیدیم که تنها با یک کار گروهی در شرکت تعاونی می توانیم زود و ارزان صاحب خانه شویم. پس از این که به اندازه ی سال ها و روزها و دقیقه هایی که غافل بودیم ضررکردیم از سال نود با درگیر شدن در شرکت تعاونی و ارکان آن یعنی مجمع عمومی و بازرس و هیات مدیره به یک کار تمام عیار گروهی و مدنی پرداختیم. کاری سخت با تجربه هایی تلخ وشیرین.
ما جلسه گذاشتیم، نقد کردیم، رای دادیم، سوال پرسیدیم، تصویب کردیم، اعتراض کردیم، برکنار کردیم، صورت جلسه نوشتیم، سرمان را انداختیم پایین رفتیم بالا کنار ریش سفیدها عضو هیات رئیسه شدیم، مسؤولین را وادارکردیم بنشینند دور یک میز و حل مشکل کنند و کلی کار دیگر...


حالا ما یک سال و سه ماه است خانه دار شده ایم. چندی پیش، تلفن ِ خانه ی من و همسایه های من وصل شد.
من و برخی از همسایه ها گاهی وقت ها که هم صحبت می شویم می بینیم تجربه های زیادی اندوخته ایم. تجربه هایی که به عنوان مقدمه ای برای هم زیستی مسالمت آمیز در زندگی مجتمعی و آپارتمانی مورد نیاز جدی ماست. ما اما هنوز کارها داریم. آپارتمان نشینی در تربت حیدریه نوزادی است که تازه متولد شده است و اندیشیدن به آینده ی این نوزاد، بیم و امیدها برمی انگیزد.
دم نقد، سر ِ سال و ماه نو، خداوند را به خاطر هفتاد و پنج متر سرپناه و کوله باری تجربه ی کار گروهی شکرمی کنیم تا بعد.

برچسب‌ها: آپارتمان نشینی, مسکن مهر, شکر خدا, تربت حیدریه
+ نوشته شده در  جمعه 1393/01/08ساعت 9:56 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

ننه سرما بار و بندیلش را جمع کرده بود و رفته بود. ما بودیم که خیلی زاری زورمه کردیم: ننه، تربت را فراموش کردی. تربت حیدریه، نام به این بزرگی را که نباید فراموش کنی. ببین زعفران ها خشک است. گوسفندها را به مفت نمی خرند.
باد دلش سوخت به حال مان و رفت پی ننه. ننه برگشت. برگشت و بابانوروز را که دید دوتایی خزیدند زیر کرسی به یاد روزهای جوانی. دو سه شبی را با هم گذراندند. این دو تا هر جایی و هر وقتی با هم نمی مانند. اما سال، سال اسب است و شهر، شهر تربت.
حالا این جا همه چیز قاطی پاتی است. درخت بادام ها شاخه های شان شکوفه است و ساقه های شان در دل برف و یخ. مسافرها اسیر برف و کولاک. رادیو تلویزیون هم کوس رسوایی ننه بابا را هی جارمی زند.
ما تربتی ها اما همه ی مسافرهای دربه در را پناه داده ایم. ایستاده ایم تا ننه و بابا کام آخر را بگیرند و از پله ی کرسی بیایند بیرون.
آن وقت کشاورزها و مال دارها همه می خندند. ما هم می خندیم. خدا را شکر.

برچسب‌ها: بهار, نوروز, شکر خدا, تربت حیدریه
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/01/04ساعت 12:35 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

1) اول صبح باشد، حیاط خاکی مدرسه نمناک باشد، یک تل شن کنار حیاط خودنمایی کند، دو تا بچه ی کلاس اولی روی شن ها در حال کشتی گرفتن باشند، تیم ملی کشتی آزاد هم دیشب قهرمان جهان شده باشد. این یعنی چه؟ یعنی این که زنگ تفریح دست مستخدم بدن ساز مدرسه را بگیرم برویم دایره ی بزرگی بکشیم روی شن ها تا بشود یک تشک شنی. بچه ها بیایند حلقه بزنند بنشینند کنار تشک. بعد بگوییم با ساکت ها شروع می کنیم. از بین دست به سینه ها یک نفر را صدابزنیم بیاید حریف اش را انتخاب کند. دو سه تا قانون ساده بگوییم که ضربه نزنید، از خط خارج نشوید، دو امتیاز هرکس بگیرد برنده است. بعد دو حریف دست بدهند و روبوسی کنند و کشتی بگیرند. تماشاچی ها تشویق کنند. سوت بزنند. جیغ بکشند. داد و بیدادشود. قیامت شود.

2) علی کوچولو در مورد هواپیمای مالزیایی اظهار نظرمی کند که: بابا، هواپیما سقوط کرده توی دریا و یک نهنگ اون رو خورده. می گویم: پس باید تو دل نهنگ ها دنبال اش بگردند. چه جالب. علی اعتراض می کند که: جالب نه، بابا. وحشناک. چون توی دل نهنگ یک بمب بوده که منفجرشده.

3) امروز، روز آخر بود. روز بی کیف و کتاب. روز خاله بازی، عروسک بازی، یه قل دوقل، ماست خوری، طناب کشی، موسیقی... دخترهای ابتدایی زیرانداز پهن کردند و نشستند دورتادور حیاط. عروسک ها بغل شان بود وقتی فلش را گذاشتم روی بلندگو و روشن اش کردم:
عروسک قشنگ من، بشین کنار دل من
شب شد لالاکن، شب شد لالاکن
امروز روز خوبی بود. بچه ها دوست نداشتند از مدرسه بروند. ساعت یازده گفتیم هرکس خسته شده می تواند برود اما هیچ کس نرفت. برخی می گفتند می خواهیم تا شب بمانیم. معلم ها که با بچه ها خداحافظی می کردند باز هم بلندگو عروسک قشنگ من را می خواند. عروسک قشنگ من؛ ترانه ی خوبی است برای دم خداحافظی، برای لحظه ی پایان.


برچسب‌ها: پسر بابا, ترانه و موسیقی, ورزش
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/12/28ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

معاون پرورشی که باشی به چه کارهایی که مجبورنمی شوی. البته اجباری هم درکارنبود. میل خودم بود. دیروز دخترهای ابتدایی جشنواره ی غذا داشتند. ساعت ده صبح غذاهای رنگارنگ، مرتب چیده شده بود روی میزهای کنار راهرو. چهل پنجاه غذای مختلف. دهان ام آب افتاد. دهان ام آب افتاد که خانم مدیر و معلم ها گفتند بسم الله.
ما دو هفته ی قبل در جلسه ی شورای معلمان و شورای دانش آموزی که اجرای جشنواره را تصویب کرده بودیم گفته بودیم داوری بر عهده ی معلم ها و مدیر باشد و من. اما الان همگی سراپا چشم شده بودند و نگاه می کردند به من. خانم مدیر که گفت بفرمایید آقای ماهر باورم شد که داوری جشنواره ی غذا جزو وظایف ذاتی یک معاون پرورشی است.
یک بشقاب برداشتم با یک قاشق و با لذت از میز کلاس اول شروع کردم. معلم کلاس هم کمک می کرد. میز به میز رفتیم و چشیدیم، رفتیم و چشیدیم. چلومرغ، حلیم، حلوا، ماکارونی، شله زرد، کیک، سالاد، کوکو، شیرینی، قلفتی، قروت، آش و... از همه خوردم. مجبوربودم. باید داوری می کردم. آخر سر از هر کلاس دو غذا را انتخاب کردیم و سر صف اسم برنده ها را خواندیم و جایزه دادیم.
مراسم که تمام شد و بچه ها رفتند سر کلاس دیدم حیاط مدرسه دارد دور سرم می چرخد. تا روز بعد نتوانستم چیزی بخورم. تا یک لقمه می خوردم معده ام می سوخت و داد و بیدادمی کرد. رفتم دکتر. دکتر معاینه ام کرد و گفت: تخریب معده ات آغازشده است. یعنی چه؟ حکومت ها را دیده ای چگونه در سراشیبی سقوط می افتند. زوال شان با چه شروع می شود. با ظلم. تو هم به معده ات ظلم کرده ای. نخستین سولاخ را در دیواره اش ایجادکرده ای. این سولاخ هی بزرگ ترمی شود هی بزرگ ترمی شود تا الفاتحه.
درست شنیدم دکتر به سوراخ می گفت سولاخ.
زوال یک کفش چرمی پلوخوری از کی آغازمی شود؟ از زمانی که بروی و با آن یک فوتبال بزنی.
این یکی را خوب فهمیدم. کفش های خودم معمولا همین طور نابودمی شوند.
آقای دکتر، راهی برای جبران ندارم؟ خندید. می توانی از یک بشقاب قورمه سبزی خوش مزه بگذری؟ ساکت بودم. می توانی؟ باز هم سکوت. به سولاخ دیواره ی معده ام فکرمی کردم.

برچسب‌ها: معاون پرورشی, رنج و بیماری, پرخوری, جشنواره ی غذا
+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/12/25ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

من نمی دانم استاندارد تعزیه خوانی در روز چندتاست اما گروه تعزیه خوانی کلاس هفتم ما امروز بین ساعت هشت تا دوازده ظهر، چهار اجراداشت برای دانش آموزان چهار مدرسه ی روستا. دیروز هماهنگ کردم با مدیر مدرسه و معلم ها. امروز هم بچه ها لباس و وسایل آوردند. هر هجده نفرشان. و راه افتادیم. مثل گروه های دوره گرد. از این مدرسه به آن مدرسه. با دبستان دخترانه شروع کردیم. با ترس و لرز.
تعزیه ی عباس- امام را از اول مهر تمرین می کنیم. برای محرم اما آماده نشد. طول کشید. دهه ی فجر بچه ها آماده بودند. یک اجرا هم گذاشتیم اتفاقا. خبربرده بودند اداره که آقا، این ها دهه ی فجر که دهه ی شادی است شبیه می خوانند. نمی دانم درست می گفتند یا نه. من که شبیه را مال فصل خاصی نمی دانم. مثل نقالی و شاهنامه خوانی به نظرم هنری است برای همیشه. با این حال اجرای دهه ی فجر را تعطیل کردیم. گذاشتیم برای الان که نزدیک فاطمیه است.
بچه ها یک اجرا هم در اداره داشتند. برای مسابقات فرهنگی هنری. اداره هم جالب است. آموزش و پرورش مملکت تعزیه را جزو انواع مسابقه ای نمایش نمی داند. تنها صحنه ای ها را نمایش می داند و عروسکی ها را. با این حال یک مینی بوس گرفتیم و با بچه ها رفتیم اداره اجراکردیم. برای دل خودمان. پس با دو اجرا نباید هراس می داشتیم. نداشتیم هم. اجرای اول پایان هراس ها بود. در راه اجرای دوم رسیدیم به میدان روستا. بعضی دانش آموزان میخ ایستادند وسط میدان که آقا، این جا هم اجراکنیم. برای مردم. وسوسه شدم. وسوسه ی شیرینی بود. با بچه ها چند دقیقه ای هم وسط میدان بحث کردیم. آخر سر گفتیم لباس خوب و کامل نداریم و از خیرش گذشتیم. فقط عباس مان لباس سبز خوش رنگی دارد با یک کلاه خود. به اضافه ی حضرت سجاد. بقیه شال یا روسری سبز یا قرمزی پیچیده اند دور سرشان و شده اند انبیاء و اشقیاء. شمشیر و چاقو اما زیاد داریم. در مدل های مختلف. سر اجرای دوم بود که وقتی چند نفر از اشقیاء، عباس را دوره کردند خطرناک درگیرشدند. آخر اجرا، بچه ها دنبال چسب می گشتند. دست و بال سه چهار نفرشان که می جنگیدند خونی شده بود. شمشیر را گرفتم و با عباس، شروع کردم به رزم نمایشی. گفتم این طور بجنگید. نمایشی بزنید. جدی نزنید. باز سر اجرای سوم دیدم می زنند. می زنند به قصد جان عباس. صدای شان زدم. گفتم نزنید. نزنید نامردها. قدری آرام شدند. اما عباس افتاد. بالاخره افتاد. افتاد و دست چپش را گرفت بغلش. روی دست بند چرمی سیاه مردانه اش دست کشید. سرش را انداخت پایین و جلوی نگاه خیره ی تماشاچی ها هی دست کشید روی بازوی اش، هی دست کشید روی بازوی اش:
هر نفس حمد خداوندی که نیکواخترم               
شد به یاری حسین، دستم جدا از پیکرم
حسین ز حال من آگاه نیست یا الله
فتاد دست چپم، لا اله الا الله
ایا نتیجه ی امیدواری احباب
بیا برادر ِ درخون تپیده ات دریاب              


برچسب‌ها: نمایش, شبیه خوانی, حضرت فاطمه سلام الله علیها
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/12/22ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

امروز دومین عینک را در دبستان قدس رضوی شکستم. عینک اول یک ماه پیش سر کلاس نمایش پنجم ها شکست. دومی هم امروز سر بازی فوتبال چهارمی ها.
شکستن امروز به نظرم مشکوک بود. فکر کنم به خاطر آه ششمی ها بود. من یک شنبه ها که به قدس رضوی می آیم سر هر سه کلاس مدرسه می روم. امروز هم زنگ دوم رفتم چهارم؛ قصه گویی. زنگ سوم، پنجم؛ نمایش. زنگ چهارم کفش و لباس های ارسالی از اداره را بین دانش آموزان بی بضاعت تقسم کردیم، رسیدیم به زنگ آخر. دیدم خسته ام و حال ندارم، نرفتم کلاس ششم، رفتم با چهارمی ها فوتبال.
معلم ششمی ها گفت کلاس که رفتم یکی از بچه ها با ناراحتی پرسید: آقای ماهر چرا به کلاس ما نیامد؟ فکر کنم همان موقع بود که من برای گرفتن توپی که وارد محوطه ی جریمه ی تیم مان شده بود خیزبرداشتم و عینک از چشم ام پرت شد زیر پای ام.
زنگ آخر که خورد من ایستاده بودم پشت در کلاس ششم. تا معلم آمد بیرون زودی رفتم توی کلاس و گفتم: ببخشید بچه ها که  امروز نشد بیایم پیش شما. انشاءالله هفته ی آینده با شما شروع می کنیم.


برچسب‌ها: معلمی
+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/12/19ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

قارقاری چند سال است برای جشن نیکوکاری برنامه دارد. برنامه که چه عرض کنم. صبح دم رفتن از بالای کمد علی کوچولو می پرد توی پلاستیک گل گلی و همراه ام می شود تا سر صف در حضور بچه ها جیب های ام را خالی کند.
پریروز جشن نیکوکاری و درخت کاری را با هم گرفتیم. اول صبح بچه ها را فرستادم دنبال بیل و کلنگ. دوازده تا بیل و کلنگ را تکیه دادیم دور تا دور میزی که وسطش صندوق جمع آوری کمک را گذاشته بودیم. صحنه ی قشنگی شد. بعد یکی از بچه ها قرآن خواند و قارقاری از پلاستیک پرید بیرون. اول با وسایل روی میز وررفت. با مولاژ دندان و مسواک بزرگی که روی میز بود. با مولاژهای قلب و گوش و مغز. با کره ی زمین و کپسول آتش نشانی و کتاب های داستان. در مورد هر کدام حکایتی تعریف کرد. چند تا از بچه ها را آورد و گفت ایران را روی کره پیداکنند. با کمک معلم ها درست مسواک زدن را آموزش داد، شیوه ی استفاده از کپسول آتش نشانی را و خیلی کارهای دیگر.
بچه ها که یادگرفتند و شادشدند سرگذاشت به جان من. قارقاری این طور شروع کرد که پول بده. از پنجاه میلیون حقوق ماهیانه ات دو سه میلیون باید بیندازی توی صندوق. با تعجب پرسیدم پنجاه میلیون؟ و او شروع کرد به شمردن درآمدهای من: دو میلیون حقوق معلمی، بیست میلیون از محل اختلاس بیمه، چهل میلیون جایزه از داخل کیسه ی برنج اصغر، سه میلیون از محل گدایی جلوی فلکه ی مسجد جامع. دیدم دارد وراجی می کند جلوی اش را گرفتم و هزار تومان انداختم توی صندوق. اما او دست بردارنبود گفت بازهم. گفتم ندارم. تکش را برد سمت کفشم پاچه ام را زد بالا و یک دو هزار تومانی از یک جوراب و یک هزار تومانی از آن یکی جورابم درآورد انداخت توی صندوق. بچه ها را می گویی آی ذوق می کردند. انگار راستی راستی قارقاری دارد از بغل یک آدم خسیس می کند. بعد هم بلوزم را داد بالا و یک ده هزار تومانی از جیب پیراهنم برداشت و در میان داد و بیداد من انداخت توی صندوق. بعد هم نصیحت اخلاقی کرد که بده، کمک کن. فردا که بمیری کرم ها و مار و مور ها را می فرستم توی قبرت چشم های ات را دربیاورند ای حریص به مال دنیا، ای...
به این جا که رسید بچه ها جمع شدند دورمان و شروع کردند به پول انداختن توی صندوق و گذاشتن کادوها و قلک ها و مداد و پاکن ها و شابلن ها روی میز.
قارقاری بچه ها را که دید دست از سرم برداشت.

برچسب‌ها: جشن نیکوکاری, قارقاری, نمایش, کلاغ
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/12/15ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

صفحه ی سفید) هفتاد و پنج متر آپارتمان که خانه تکانی ندارد. یک برش را بگیرم بتکانم تمام است. اما فقط خانه تکانی که نیست. روان تکانی است. خاطره تکانی است. هر چمدان را که باز می کنم. هر قفسه را که می ریزم بیرون خاطره ها رژه می روند جلوی چشمانم. جالب آن که همیشه کسی هست که نگذارد خوب بتکانم. بچه که بودم مامان نمی گذاشت به تمامی رژه بروم میان چیز میزها؛ در دانش گاه که کیسه های زیر تختم را می ریختم بیرون دوستان؛ و حالا علی کوچولو. انگار این موجودات ماموریت دارند بچزانند مرا. من البته برای مقابله با این معضل مدت هاست راهی یافته ام. خاطره ها را به روز کرده ام. چیز میزهای ام را نمی گذارم زیاد شود. معمولا آخر هفته ها می نشینم به جداسازی. آخر هر هفته یکی دو مشت چیز میز می ریزم دور. با روانم هم همین کار را می کنم. صافش می کنم. اول هفته سوزن ذهنم ابتدای یک صفحه ی خالی قرارمی گیرد. یک صفحه ی سفید.
 
رؤیای مکتوب) هشتم اسفندماه سال روز تاسیس نهاد امور تربیتی است. برخلاف برخی که نظر به حذف این معاونت دارند من نظر به تکمیل و تکامل این معاونت دارم. رؤیایی که در این مورد در سر می پرورانم را به بهانه ی این روز تقدیم می کنم. به امید فردایی روشن برای آموزش و پرورش. فردای روشن آموزش و پرورش برابر است با فردای روشن همه. فردای روشن انسان، زمین، هوا، اشیاء، گیاه و...
من از کودکی عاشق پرورشی بودم. عاشق فوق برنامه. فوق برنامه ای که جزو برنامه ی رسمی نبود و جدی گرفته نمی شد. اما من جدی به آن علاقه داشتم. آن قدر جدی که برای تهیه ی روزنامه ای که داستانم را چاپ کرده بود از دیوار مدرسه می پریدم.
امروز من به راه کودکی ام آمده ام و مربی پرورشی شده ام. مربی پرورشی با یک رؤیا. رؤیای شیرینی که حاصل تجربه های سال های دانش آموزی و معلمی است. رؤیایی برای جدی شدن پرورشی. رؤیایی برای برنامه شدن فوق برنامه.
برای شریک کردن شما در این رؤیا، اول می گویم از معاونت پرورشی در مدارس ما چه انتظاراتی می رود و بعد روشن می کنم جامه یِ زیبایِ عمل پوشاندن به این انتظارات، چه ضرورت هایی را می طلبد.
1- کتاب و کتاب خوانی: رسیدگی به فرهنگ مطالعه بیشتر از همه بر شانه ی پرورشی هاست. چیزی که در هر مدرسه لازم داریم یک کتاب خانه است با یک کتاب دار و اختصاص ساعت هایی در هفته به نام زنگ مطالعه. آن هم به صورت کاملا رسمی. زنگی مستقل، مثل زنگ ریاضی. به تجربه برای من ثابت شده است که تحقق این مهم بدون کتاب خانه و کتاب دار و ساعت مطالعه نمی شود.
2- تربیت: مشارکت برای حل مشکلات تربیتی و اخلاقی دانش آموزان. برای تحقق این مهم مشاور می خواهیم و اتاق مشاوره. آن هم نه مثلا یک مشاور برای یک مدرسه ی دویست نفری. مشاور بر اساس آن چه از نظر حرفه ای معمول است.
3- تربیت بدنی: معلم ورزش حرفه ای می خواهیم به اضافه ی استخر به اضافه ی زمین های ورزشی روباز و سالن ورزشی.
4- نمایش و سرود و موسیقی: یک اتاق نمایش به همراه مربی حرفه ای و اختصاص ساعتی به نمایش و سرود و موسیقی.
5- هنرهای تجسمی(خوش نویسی، نقاشی و...): معلم هنر بیاید قاطی پرورشی ها که خیلی لازم است. به همراه یک اتاق به نام اتاق هنرهای تجسمی برای کارهایی مثل نقاشی با رنگ روغن، گواش، پاستل یا طراحی، گرافیک، گرافیک رایانه ای، کاریکاتور و...
6- هنرهای دستی: هنرهای دستی، هر رشته اش یک مربی می خواهد. می شود در این بخش از مربی های آزاد استفاده کرد. اما یک اتاق باید داشت. اتاقی به عنوان کارگاه برای قالی بافی، منبت کاری، سفال گری، حجم سازی و...
7- شعر و داستان: اتاق خاصی شاید لازم نباشد اما این یک واقعیت است که در درس ادبیات، دانش آموزان با شعر و داستان آشنا می شوند اما آموزش این که چگونه شعر بگویند یا داستان بنویسند را نمی بینند. پس برای این مهم هم باید به فکر مربی و امکانات بود.
8- فعالیت های قرآنی و دینی: این بخش مهم است و ظرافت می خواهد. یک نمازخانه و یک امام جماعت. با وجود امام جماعت می توان آموزش نماز و احکام و بزرگ داشت مناسبت های دینی را انجام داد. قرآن و رشته های وابسته به آن مثل قرائت و حفظ، مربی حرفه ای می خواهد و یک اتاق سمعی بصری. از اتاق سمعی بصری برای نمایش فیلم و آموزش زبان و... هم می توان استفاده کرد.
9- تشکیلات: تشکیلات مدرسه مثل شورای دانش آموزی، بسیج دانش آموزی و معلمان، انجمن اولیاء و مربیان و... هم هست. رسیدگی به امور تشکیلات را می توان به معاونت پرورشی سپرد به شرط فراهم ساختن امکانات لازم.
در رؤیای من، امور تربیتی، فوق برنامه نیست. خود برنامه است. همان طور که فعالیت های آموزشی مدرسه، زیر نظر معاون آموزشی اداره می شود. و معلم ها با استفاده از امکاناتی مثل کلاس درس و وسایل کمک آموزشی پیگیر تحقق اهداف آموزشی هستند، معاون پرورشی هم به نیروهای متخصص و فضا و امکانات نیاز دارد تا پیگیر اهداف تربیتی شود.
با دقت در رؤیای من می بینید که از حجم کار آموزش کاسته شده و برخی کارها به اهل فن واگذارشده است که این به سبک بار و راهوار شدن آموزش هم کمک می کند.
همه را به اندیشیدن پیرامون این رؤیای شیرین دعوت می کنم.

نماز باران) بهار دارد می رسد. بی خبر. بی هنر. بی رمق. با این زمستانی که بر شهر ما گذشت از بهار و نوروز و عید خیلی انتظارندارم. همین قدر که بیایند تا کلاه قرمزی را توی تلویزیون ببینم بس ام است. بهار شاه کار کند یکی دو تا سبزه و شکوفه را علم کند. دارم طعنه می زنم به خدا به فلک به طبیعت. دفعه ی پیش که طعنه زدم باران خوبی بارید. طعنه را انگار به چشم نماز باران می بینند.

چرتکه) دانش آموزان را فرستاده ام کلاس. ساعت اول است. معلم ها در تک و تای آمدن اند. در دفتر باز می شود و مدیر می آید تو. سلام و احوال پرسی. می گوید من امروز می روم گدایی. مدرسه تحویل شما. گدایی؟ هشتصد هزار تومان پول امتیاز برق مدرسه. از بچه ها نمی تواند جمع کند. مطمئنم. آن قدر از آن ها گرفته که دیگر نمی شود. از پول تعمیر سقف تا پول کاغذ و قبض گاز. می گویم موفق باشی. چیز دیگری به ذهنم نمی رسد. دم ظهر برمی گردد. با چند تا ورق. چی شد؟ هیچی. معلم کلاس ششم از اول سال می گوید این کتاب کار و فن آوری، آموزش شیوه ی کار با کامپیوتر است. باید عملی آموزش داد. الان او هم ایستاده است مقابلم. کنار مدیر. نگاهم می کند. مظلوم. مثل کسی که از آدم انتظار کاری دارد. جدی توی چشم های اش نگاه می کنم و می پرسم: گفتی عصرها می ری در مغازه؟ آره. کار با چرتکه رو بلدی؟ آره. زنگ های فن آوری چرتکه بیار جای کامپیوتر آموزش بده به بچه ها.

گُل) معلم کلاس چهارم میل اش به مسابقه ی فوتبال کشیده. صدای ام می زند: بازی می کنید؟ بله. زنگ تفریح دو تیم می شویم. من و چهار تا دانش آموز از کلاس پنجم یک تیم. معلم کلاس چهارم و چهار تا از دانش آموزان اش هم یک تیم. داور هم معلم کلاس پنجم. سوت ام را می دهم دست اش به همراه یک کارت زرد و یک کارت قرمز. یک کارت فانتزی گل دار هم توی کیف ام دارم. آن را هم می دهم. می گویم برای آن هایی که خوب بازی می کنند. بازی شروع می شود. بازی سخت و نزدیکی است. دارم از نفس می افتم. توپ می رسد جلوی پایم. می خواهم از راه دور دروازه ی حریف را باز کنم. با همان کفش هایی که تصمیم گرفته ام برای عید عوض شان نکنم محکم می شوتم. توپ می دود. از کنار دروازه رد می شود و ... یکی از بچه های کلاس اول نقش زمین می شود. دل ام هری می ریزد پایین. یا ابوالفضل. می دوم. الیاس نشسته است روی زمین و گریه می کند. بغل اش می کنم. می برم اش توی کلاس. صورت خاک آلودش را پاک می کنم. می فرستم یکی از بچه ها برای اش  لیوان آبی بیاورد. آب را می خورد. سرحال می شود. خدا را شکر. به خیر گذشت. با الیاس گرم صحبت شده ام که از حیاط صدای جیغ و شادی پس از گل زدن بلندمی شود. یکی از بچه ها می دود توی کلاس: آقا، گل خوردید.

عشق کتاب) مدیر بیست تومان گذاشت. من و دو معلم کلاس پنج و شش هرکدام پنج تومان. شد سی و پنج هزار تومان. معلم کلاس چهار هم خودش را زد به آن راه. سی و پنج هزار تومان را بردم کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و سی و سه کتاب خریدم. کتاب های چاپ قدیم و ارزان اما خوب. پول مان برکت کرد. برگشتنی دو تا مجله ی کودک هم از دکه ی کنار خیابان خریدم. شد سی و پنج کتاب با سی و پنج هزار تومان. کتاب ها را بردم مدرسه. بچه های مسوول کتاب خانه را صدا زدم و کتاب ها را دادم. کتاب ها را گرفتند و گذاشتند توی کمد کوچکی که توی دفتر به آن ها داده ایم. گفتم از بقیه ی کتاب ها چه خبر. گفتند آقا، بچه ها کتاب های قصه گویی را نمی آورند. هر چه می گوییم نمی آورند. می خواهم کاری بکنم که یکی شان می گوید آقا، بگذارید دو سه روز دیگر پیش شان باشد.

درماندگی) چند وقت پیش در کتابی از رضا قاسمی چیزی خواندم به این مضمون: اگر طوری حرف بزنی که دیگران درماندگی ات را درک کنند حتما کمک ات می کنند. دیروز رفتم کتاب خانه ی بهشتی. سلام کردم. کارمندش پاسخ داد. با درماندگی گفتم هفته ی کتاب گذشت و دهه ی فجر گذشت و چیزی از کتاب های شما به ما نرسید. بچه های مجتمع روستایی ما خیلی به کتاب نیاز دارند. کارمند کتاب خانه اشاره کرد به بسته های ِ کتاب ِ روی هم ِ اتاق ِ کناری: برو هر چی می خوای سوا کن.

گفت و گو) امروز روز گفت و گو بود. می رفتم سر کلاس. معلم را می نشاندم روی صندلی اش و از بچه ها می پرسیدم: دوست دارید معلم تان با شما چطور رفتارکند؟ بچه های کلاس پنج و شش این طور می گفتند:
1- معلم بدون شلاق بیاید سر کلاس.
2- کلاس مبصر نداشته باشد.
3- زنگ استراحت داشته باشیم.
4- بیشتر زنگ ورزش داشته باشیم.
5- زنگ کتاب خوانی و قصه گویی و خوش نویسی داشته باشیم.
6- کامپیوتر می خواهیم و آزمایش گاه و تور والیبال.
7- معلم به همه ی بچه ها به یک چشم نگاه کند.
8- زنگ ورزش معلم نرود توی دفتر. بین بچه ها باشد.


برچسب‌ها: معاون پرورشی, معلمی, کتابداری
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/12/08ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

کلاس هفتمی ها، شاش شان کف کرده. بیشترشان بالغ شده اند. بقیه هم در آستانه اند. امروز، روز کشف و کنکاش پیرامون این موضوع بود. عامل محرک این کار هم جلال بود با مدیر مدرسه اش. فصل آخر این کتاب مربوط است به مواجهه ی مدیر با دانش آموز فاعلی که ترتیب بچه ی مردم را داده است. مدیر داستان جلال، فاعل را به باد کتک می گیرد و خونین و مالین می کند. و آخر سر که دچار عذاب وجدان می شود می پرسد: مرا چه به پایین تنه ی بچه ی مردم؟

من امروز در کار پایین تنه ی بچه های مردم بودم. ابتدا همین فصل آخر کتاب مدیر مدرسه را برای شان خواندم. بعد از دانش آموزان خواستم روی ورق نظرشان را در مورد کاری که مدیر با فاعل کرده بنویسند. نوشتند. متفق القول گفته بودند مدیر کار خوبی کرده فاعل را کتک زده. اما هدف من فقط این نبود. می خواستم نحوه ی بیان شان را ببینم. ببینم در این مورد از چه واژهایی استفاده می کنند. با این واژه ها کار داشتم. این واژه ها، دنیای ذهنی دانش آموزانم را بر من آشکارکرد و عجب دنیایی. سی چهل تا روان کاو و روان شناس باید می شتافتند به یاری ام. مطالعه و تجربه و مشورتی که پیش تر در این مورد گرفته بودم به کمکم آمد. نوشته های دانش آموزان ام خیلی خوب دنیای ذهنی آن ها را لومی داد. با همین اطلاعات پایه بود که شروع کردم به بحث با آن ها پیرامون بلوغ و مسائل جنسی. بحث خوبی شد. از هراس های شان گفتند. هراس شب اول ازدواج. هراس بچه دارنشدن. به آن ها خوب گوش کردم و سعی کردم با ظرافت پاسخ گو باشم.

پانوشت: ویل دورانت، لذات فلسفه ص 201: در امور جنسى: اما پس از فرا رسيدن بلوغ چه خواهيم كرد؟ ما همينكه نخستين نشانه هاى آن پيدا شد آن را غرق در اطلاعات و دانش خواهيم ساخت و از هيچ فروگذارى نخواهيم كرد تا بتوانيم از حساسيت و دست پاچگى و در خود فرورفتگى كه رنگ زندگى را در اين روزهاى بحرانى تباه مى كند جلوگيرى كنيم. بياييد تا نگذاريم كه سال اول بلوغ سال خودخورى و اندوه باشد بلكه چنان كنيم كه فصل بهار روح و هنگام بيدارى آن و دوران بذرافشانى فداكارى و انديشه هاى عالى و شعر و اقدام و فروردين سلامت و رشد جسم و مغز باشد. فقط در اين صورت است كه هوش با گامهای تندتر پيش مى رود و از آن به بعد اهميت جسم در درجه ى دوم اهميت قرار مى گيرد و خوی و صفات روحى بيدار شده رو به رشد مى گذارند و كار مربى منحصر مى گردد به مسائل مربوط به روح و ذهن.


برچسب‌ها: معلمی, تربیت جنسی, جلال آل احمد, ویل دورانت, بلوغ
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/11/30ساعت 6:36 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

اوایل سال تحصیلی بود که فهمیدم هادی قرص خورده. می گفتند خودکشی کرده. جوجه ابتدایی ها طوری این لفظ منحوس را جیک جیک می کردند که انگار نقل و نبات است. هادی را صدازدم و بردم اش پشت مدرسه. برای ام عجیب بود که یک کلاس پنجمی چرا این کار را کرده. حرف نمی زد. نشستم کنارش. وقتی مطمئن شد که می خواهم گوش کنم شروع کرد. با گریه شروع کرد. آقا، با این زندگی که ما داریم این بار نشد اما دفعه ی بعد حتما خودمان را می کشیم. و شروع کرد سیر تا پیاز زندگی اندوه بارش را به تعریف کردن. من کار زیادی برای هادی نکردم. فقط به او گوش کردم. خیلی گوش کردم.  و بعد شماره ام را روی ورقی نوشتم و گفتم همیشه آماده ی گوش کردنم. از اول سال یک شنبه ها که در مدرسه ی هادی هستم یکی از برنامه های ام گوش کردن به هادی است. هادی چند روز پیش در جشن دهه ی فجر با چند تا از همکلاسی های اش نمایش اجراکرد. نمایشی به کارگردانی خودش. آخر نمایش آمد پیش ام و گفت: آقا، هفته ی دیگر هم نمایش کارمی کنیم.

برچسب‌ها: معلمی, روایت, خودکشی, نمایش
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/11/23ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

1) دیروز به سبیل اش دست زدم. مستخدم مدرسه سبیل سیاه انبوهی دارد که ریخته است روی لب های اش. سبیل چنگیزی، سبیل کلفت. حساس است روی آن. شاید دست کمتر انسانی به آن رسیده باشد. دیروز، در مدرسه جشن داشتیم. با معلم ها قرار اجرای پانتومیم گذاشتیم. مستخدم مدرسه مجسمه شد و بی حرکت ایستاد. من و یکی از معلم ها، دانش آموز شدیم. کتاب دست گرفتیم و درس خواندیم و راه رفتیم. درس خواندیم و راه رفتیم، درس خواندیم و راه رفتیم تا رسیدیم به مجسمه. مجسمه را دوره کردیم و با تعجب براندازش کردیم. همان موقع بود که من دست بردم سمت سبیل پُرپشت مستخدم مدرسه. حساس بود روی سبیل های اش اما تکان نخورد.

2) تلویزیون روشن است. همه جا صدای مرگ بر آمریکاست. علی کوچولو یک دور می زند و می ایستد مقابلم: بابا، اِضا گفته عموی قبلی  ِ قبلی ِ قبلیش رو اوباما کشته. باز می رود و دورمی زند و دورمی زند و دورمی زند. بر که می گردد همه چیز عوض شده: بابا، آمیکا تانکش رو فروخته، خودش ام مهربون شده.


برچسب‌ها: معلمی, روایت, پسر بابا, جنگ, نمایش
+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/11/21ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دیروز در جلسه  ی شورای دانش آموزی، اعضاء تصمیم گرفتند رئیس را عوض کنند. فاطمه از اول سال رئیس است. او از بقیه ی اعضای شورا و حتی از همه ی بچه های مدرسه بزرگ تر است. رئیس جدید که انتخاب شد دیدم فاطمه ناراحت است اما فکر نمی کردم همان زنگ تفریح اول صدای ام بزند؛ گریه کند و بگوید من دیگر نمی خواهم عضو شورا باشم. البته حدس هایی می زدم به همین خاطر گفتم معاون اول ِ رئیس ِ جدید باشد. یا همان نایب رئیس. راستش با خودم گفتم کم کم با تعویض رؤسا باید به فکر جایی برای دل شکسته گان برکنار شده باشم. اما بچه ها زلال تر از این حرف های اند. با اعضای شورا جمع شدیم دور فاطمه. مریم، رئیس تازه انتخاب شده گفت: آقا ما رئیس نیستیم. خود فاطمه رئیس باشد. گفتم: ببین فاطمه، بچه ها چقدر دوستت دارند. زنگ تفریح، پای مدیر و معلم ها هم به قضیه بازشد. مدیر رو به من گفت: چشمم روشن، دختر خواهر مدیر مجتمع را برکنارمی کنی. گفتم: من بی تقصیرم. اعضای شورا تصمیم گرفته اند. معلم فاطمه کلی با او صحبت کرد. سخنان مهمی در باب دموکراسی و توجه به رای اعضاء. همگی یک دوره تمرین عملی دموکراسی داشتیم. آن روز تمام شد. صبح روز بعد که برای توزیع جزوه های احکام رفتم سر کلاس پنجم، فاطمه لبخند زنان گفت: آقا، ما نمی خواهیم رئیس باشیم. مریم که بچه ها انتخابش کرده اند رئیس باشد. 


برچسب‌ها: معلمی, روایت, شورای دانش آموزی, دموکراسی
+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/11/14ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

این کافی نتی که من می روم آن جا برای به روز کردن وبلاگم تازگی صاحبش یک قفس بزرگ چوبی نصب کرده بالای سر مشتری ها و داخلش کلی مرغ عشق ریخته است. دیشب که آن جا بودم چند تا از تخم های مرغ عشق ها داشت بازمی شد. صاحب مغازه از تخم های در حال واشدن عکس گرفته بود و با ذوق نشان مشتری ها می داد. قفس پرنده ها را تمیز می کرد. پرنده ها فرار می کردند و بالای سرم بال بال می زدند. من یک چشمم به مانیتور یک چشمم به پرواز مرغ عشق ها که یک مرتبه چند پر مرغ عشق ریخت روی سرم و من مجسم کردم آن روزی را که می نشینم پشت همین میز و وقتی می خواهم بلند شوم پایم تا زانو می رود داخل پِهِن و پشگل. بعد سر می گردانم می بینم آن گوشه ی مغازه چند تا گوساله ایستاده آن یکی گوشه چند تا بزغاله. 


برچسب‌ها: روایت, نویسندگی, وبلاگ نویسی, حنایی و گل باقالی
+ نوشته شده در  شنبه 1392/11/12ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

فرمانده ی سپاه خطاب به آمریکا: گزینه ی نظامی تنها به درد روی میزتان می خورد. از بین تهدیدها و رجزخوانی های دو طرف، این یکی به دلم نشست و دعاکردم همین طور باشد.

گوشی ام تلق تلوق کرد و اعلام دریافت پیامک: نبرد مستقیم با آمریکا قوی ترین رؤیای مردان مؤمن و انقلابی در سراسر جهان است. آمریکا هرگز قدرت درک دامنه های توان تهاجمی ایران را ندارد. سال هاست برای یک نبرد سرنوشت ساز آماده ایم.

هیچ کدام شان را برای همسرم نخواندم. ساعت بیست و سی هم کانال تلویزیون را عوض نکردم. گذاشتم علی کوچولو کارتون های شبکه ی پویا را ببیند. ساعت نه شد، ده، ده و نیم. اما من به شبکه ی پویا دست نزدم. همسرم مدت هاست خواب جنگ می بیند. خواب تانک، بمب، انفجار. خواب های اش را که تعریف می کند علی کوچولو فقط می ایستد و نگاه می کند. بعد می پرد روی کول من و می گوید برو حیوون! من می روم. تند می روم. آن قدر تند که تخیل چکمه های سربازها به گردم نرسد. 

* سخنان فرمانده ی سپاه را نقل به مضمون کرده ام. اصلش را در خبرگزاری ها بخوانید.


برچسب‌ها: روایت, جنگ, پسر بابا
+ نوشته شده در  جمعه 1392/11/11ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

1) اول خیابان فرمانداری یک خانه باغ خیلی قدیمی هست با در چوبی. از شیشه های پنجره های در چیزی باقی نمانده است. پشت در را هم تیغه ی آجری کشیده اند. دیشب تندی داشتم از کنار در رد می شدم چشمم افتاد به قفل استوانه ای قدیمی در. از این قفل ها دیگر پیدا نمی شود. قفل را که دیدم یک کسی که نمی دانم خودم بود کی بود خیلی جدی پرسید: به نظرت کلیدش دست کیه، جواد؟ ماندم در پاسخش. قفله یک جوری نگاهم کرد انگار کلیدش پیش منه. قفل بیچاره.

2) قدیم سر کلاس اگر دست مان به خود نمی ایستاد و گوشه ی دفتر عکس معلم را می کشیدیم زود قایم اش می کردیم مبادا معلم ببیند. امروز سر کلاس سوم دبستان یکی از بچه ها دفتر نقاشی اش را آورد و گفت: آقا، عکس شما را کشیده ایم. نگاه کردم دیدم یک ماهر جالب کشیده است. تپلو با کلاه قرمز و زرد، پیراهن و شلوار سبز و کفش صورتی. زیرش هم درشت و رنگی نوشته است آقای ماهر. خوشم آمد و تشویق اش کردم.

3) امروز دهه ی فجر را شروع کردیم. با کلاس سوم دبستان. اول؛ معلم شان، شعر بوی گل و سوسن و یاسمن آید را نوشت روی تخته. بچه ها که نوشتند توی دفترشان من رفتم سر کلاس با فلش و اکو همراه. سرود را گذاشتم بچه ها شنیدند. چند بار که با سرود هم خوانی کردیم؛ دیدم می شود خودم آهنگ را بزنم. رفتم از آبدارخانه کاسه بشقاب آوردم آهنگ را تمرین کردم. بعد اکو را خاموش کردم با کاسه بشقاب نواختم بچه ها خواندند. پس از چند بار تمرین دیدم هم زمان با خواندن دارند همان آهنگ کاسه بشقابی را همراه من با دست زدن، به میز زدن، با جا مدادی و هر چه دم دست دارند، می نوازند. خیلی زود قرار گذاشتیم جلسه ی بعد هر کدام شان دو تا سر قابلمه یا بشقاب استیل همراه بیاورد. هر بیست و سه نفرشان. کنسرتی شود.

نوشته شده در روز سه شنه اول بهمن.


برچسب‌ها: معلمی, روایت, ترانه و موسیقی, دهه ی فجر
+ نوشته شده در  جمعه 1392/11/04ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

پسرهای کلاس پنجم بی معلم بودند که رفتم سر کلاس شان. قصه می خواستند. گفتم بیایید این دفعه، شما قصه بسازید. گفتند چطوری؟ گچ برداشتم و روی تخته سیاه نوشتم: روزی از مدرسه بر می گشتم که توی کوچه سگی راهم را بست... . ادامه ی ماجرا را شما بنویسید. شروع کردند به نوشتن. می نوشتند و به من نشان می دادند. از سه چهار خط تا یک صفحه و دو صفحه. یک مرتبه دیدم ته کلاس شلوغ شد. رفتم دیدم یکی از بچه های میز آخر ورق یک نفر از میز جلویی را چنگ زده است. ورق را گرفتم و صاف کردم و دادم به صاحبش. پس از چند لحظه دیدم میز جلویی همان ورق را قاپیده است. ورق را دوباره گرفتم. کنجکاو شدم و پیش از پس دادن خواندم که کاش نمی خواندم. دانش آموز در پنج خط، سگ را گرفته بود و برده بود ته کال و با سگ، کار بی تربیتی کرده بود. متن این طور تمام می شد: ... سگ پاره شد. مو به تنم سیخ شد. کاغذ را بدون ایجاد حساسیت جمع کردم. به روی نویسنده اش هم نیاوردم. حالا چند روز است افتاده ام دنبال مشاور. احساس می کنم نویسنده ی چنین متنی به کمک نیاز دارد. باید برای اش کاری کرد. چه کاری هنوز نمی دانم.

حق دارم که نمی دانم. آن قدر به اداره گفته ام ضمن خدمتی بگذارید که به درد مان بخورد. تازگی ضمن خدمت مجازی می گذارند. فلان کتاب را بخوانید و مجازی هم آزمون بدهید. کتاب هایی که تنها به دانش عمومی آدم کمک می کند. یک ضمن خدمت واقعی باید بگذارند با یک استاد حرفه ای در مورد تربیت جنسی دانش آموزان و کلی ضمن خدمت های حرفه ای دیگر.

گوشی را بر می دارم و زنگ می زنم به کارشناس اداره. بهروز، پسر خوبی است. خودش مشاور است و وقتی مساله ی تربیت جنسی را می گویم استقبال می کند و می گوید مساله ی خیلی از مدارس است. می گوید فردا پی گیرش می شود.


برچسب‌ها: معلمی, روایت, مشاوره, تربیت جنسی
+ نوشته شده در  شنبه 1392/10/28ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

*) من به دانستن دلیل دیر آمدن دانش آموزان ام علاقه مندم. دانش آموزان هم این را فهمیده اند و سعی می کنند دیر نیایند و اگر دیر آمدند دلیل اش را بگویند. آن ها که دیر می آیند خودشان می ایستند سینه ی دیوار و پس از این که صف ها به کلاس رفتند یکی یکی پیش می آیند و ارائه ی دلیل می کنند. به عمد گفته ام یکی یکی پیش بیایند تا در بیان دلیل شان از هم خجالت نکشند و هم از دلیل دیگری کپی برداری نکنند. می دانند که من آسان می گیرم و با شنیدن دلیل معقول به سادگی قانع می شوم. و حتی گاهی ارائه ی طریق می کنم تا چه کنند که مشکل حل شود. دلایل دیر آمدن تعدادی از دانش آموزان ابتدایی در روز چهارشنبه را ببینید:
1- کتاب داستان کتاب خانه ی مدرسه را جا گذاشتیم برگشتیم بیاوریم دیر شد.
2- آقای مدیر گفت بیرون باشید ماشین آقای خاکسار که آمد خبر بدهید.
3- داشتیم می آمدیم پنج تا سگ توی کوچه راه مان را بستند. رفتیم از کوچه ی دیگر آمدیم دیر شد.
4- رفتیم از دکان ِ زن ِ محمود، مداد بخریم دیر شد.
5- دیشب خانه ی عمه ی مان خوابیدیم که بالای روستا هستند. تا آمدیم دیر شد.
6- ساعت مان خراب بود.
7- مادرمان صبح زود رفت سر ِکار. ما خواب ماندیم.

**) شماره ی آذر ماه مجله ی رشد آموزش ابتدایی دیر رسید به تربت. از سایت مجله، پرینت مطلبی که از من چاپ کرده اند را گرفتم و دادم دست همکاران معلم ام تا بخوانند و نظرشان را بگویند.
مطلب به دست مدیر که رسید نشست کنار معلم کلاس دوم. می خواست مطلب ام را به او معرفی کند. گفت: آقای ماهر فقط یک ماه رفته است سر کلاس دوم و به این همه برداشت رسیده است. حالا شما نُه می روی سر کلاس و به هیچ برداشتی هم نمی رسی. معلم کلاس دوم هم نه برد و نه آورد و گفت: حالا به آقای ماهر که به این برداشت ها رسیده است چه داده اند؟ و رو به من گفت: آقای ماهر، کسی گفت دست ات درد نکند؟
همکارم به نکته ی خوبی اشاره کرد و سر بحث خوبی را بازکرد. گفتم: من به خاطر در امان ماندن از بیم و امید قدردانستن یا ندانستن دیگران، سعی کرده ام انگیزه های ام را درونی کنم. کار کنم اول به خاطر این که وظیفه ام است و در مقابل اش حقوق می گیرم و دوم به خاطر دل ام. این دل باز خیلی چیزها در خود دارد:
اول) لذت از کار: به ویژه اگر آدم به کاری مشغول باشد که به آن علاقه دارد.
دوم) لذت عمل اجتماعی: این که در جامعه فعال باشی و عیب ها و حسن ها را ببینی. از رؤیاهای ات بگویی. رؤیاهایی که اولین راه به وقوع پیوستن اش به زبان آوردن اش است.
سوم) رضایت خدا: ایمان به این که کسی هست که همه که نبینند او می بیند و آرامشی به آدم می دهد که از هر چیزی بهتر است. سیستم اداری را با گزارش و آمار و عکس می شود راضی کرد اما برای خدا باید درست کار کرد. چرا که ایمانی در من هست که می گوید در روزی که گریزی از آن نیست با عمل ام پیش خدا حاضر می شوم. عملی که آن روز همراهی ام می کند از جنس گزارش و عکس و آمار نیست. خود ِ خود ِِ عمل است. همان طوری که انجام اش داده ام.

با این که خودم مدت هاست تمرین می کنم چشم به تقدیر و تشکر دیگران نداشته باشم اما این باعث نمی شود خودم که سمتی دارم و با مجموعه ای کار می کنم از تلاش ها تشکر نکنم. کسی که از بنده ی خدا تشکر نکند از خدا هم تشکر نمی کند. تقدیر و تشکر، اراده ها را قوی می کند و شرایط بهتری برای تحقق رؤیاها فراهم می آورد.

***) امروز به علی کوچولو ی سه سال و یازده ماهه ی مان یک آموزش تازه دادم. یک آموزش عملی. توی جمعه بازار داشتیم می رفتیم که صدا زد: بابا، موش. انگشت کرده بود توی دماغ و مقداری فین غلیظ درآورده بود. با دو انگشت اشاره و شصت موش را گرفتم. خم شدم و دم گوش اش گفتم: ببین بابا اگر دوباره موش گرفتی اعلام عمومی نکن. موش را این طوری قل قلی کن و بینداز روی زمین. یا اگر خانه بودی بینداز توی سطل آشغال. به خانه که رسیدیم برای تکمیل واحد درسی مورد نظر به همسرم گفتم یک دستمال کوچک بگذارد توی جیب علی کوچولو که مشکل موش به صورت کاملا ریشه ای و اخلاقی حل شود.

برچسب‌ها: معلمی, روایت, پسر بابا, نویسندگی
+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/10/22ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

چندی پیش یکی از همکاران رفت مرخصی استعلاجی. کلاس اش بی معلم ماند. تا از اداره معلم فرستادند یک ماه طول کشید. این یک ماه را من رفتم سر کلاس دوم. یک ماه، لباس معاون پرورشی را کندم و معلم شدم. جدی هم معلم شدم. این، بخشی از دریافت های من است از یک ماه معلمی در کلاس دوم دبستان.
کتاب کار فارسی دوم دبستان، درس پانزدهم، صفحه ی 87:
 4- اگر زبان پرنده ها را بلد بودی، به آنها چه می گفتی؟ در یک خط بنویس.
اسحاق سلیمانی نوشته است: سلام جگر چتوری کیف مکنی که پرواز مکنی.
من نوشته اش را بلند برای کلاس می خوانم و زیرش می نویسم: صدآفرین!
کتاب های دوم دبستان در راستای سند تحول بنیادین آموزش و پرورش، تغییر بنیادی کرده است. خیلی خوب شده است:
1- معلم دیگر روش تدریس ندارد. ریاضی را مثلا باز می کنی هرچه کتاب می گوید عمل می کنی. تقریبا همه ی صفحات ریاضی، بازی است. دانش آموز طی یک بازی هدف مند و جذاب یادمی گیرد.
2- یک درس از کتاب علوم را که شروع می کنی به تدریس، یک مرتبه تا چشم باز می کنی می بینی کتاب با پرسش های هدف مند اش، معلم و دانش آموز را کشانده است به یک بحث جذاب. بحث شیرینی که به راحتی مفاهیم را آموزش می دهد.
3- کتاب قرآن اما سنگین است. با این که حرفه ای و جذاب و به سبک مکتب خانه ای بر پایه ی تکرار و تمرین بنا شده است اما سنگین است. به جلسه های زیادی برای تدریس نیاز دارد و از طرفی برای دانش آموز دوم دبستان سخت هم است. انگار همه ی قرآن را خواسته اند در همین یک پایه به دانش آموز یادبدهند.
4- هنر هم بدک نیست. توصیه هایی دارد برای  انجام برخی کارهای هنری در کلاس. اما به یک مجموعه ی کمک آموزشی نیاز دارد که باید در اختیار معلم قرارگیرد به اضافه ی دوره ای که معلم باید ببیند یا حضور یک مربی هنر حرفه ای. البته یک معلم خلاق می تواند کلاس را اداره کند. می ماند کمبود وقت. واقعیت آن است از وقتی که پنج شنبه ها را تعطیل کرده اند، من یکی که خیلی احساس کمبود وقت می کنم. انگار دائم باید بدوم و عجله کنم تا روز تعطیل را جبران کنم. معلم ها و دانش آموزان هم همین طور. زنگ تفریح ده دقیقه ای اصلا ارزش بیرون رفتن ندارد. نه دانش آموز به تغذیه و استراحت اش می رسد و نه چای معلم سرد می شود. دیده ام همکارانی که به ناچار برخی زنگ های تفریح را حذف می کنند و کلاس را ادامه می دهند. از طرفی پنج ساعت درسی برای دانش آموز ابتدایی سنگین است. دوم ابتدایی ها که زیرنظرم بودند به وضوح ساعت پنجم را حال نداشتند.
5- کتاب فارسی دوم هم خیلی جذاب و دوست داشتنی شده است. تمرین های هوشمندانه ای دارد برای آموزش نگارش و دستور زبان به بچه ها بدون این که نکته ای مستقیم به آن ها بگوید. کتاب کار فارسی هم خیلی عالی است. تمرین هایی دارد برای آموزش خوش نویسی و آموزش نوشتن مثل همین تمرین ابتدای نوشته. برخی بازی های زبانی بامزه هم دارد. مثلا از بچه ها خواسته است برای سفره ی هفت سین، هفت چیز بگویند که به جای س با ش شروع شوند. از اولیاء خواستم در حل تمرین ها کنار بچه ها باشند. علاوه بر کمکی که به بچه ها می کنند، خودشان هم لذت می برند.
6- مهمترین و بهترین ویژگی همه ی کتاب های جدید دوم ابتدایی این است که خلاقیت بچه ها را به رسمیت شناخته و امکان خوبی برای ظهور و بروز آن فراهم کرده است. بروز خلاقیت بچه ها باعث می شود که کلاس رونق بگیرد و از یک نواختی خارج شود.
7- نکته ی جالب دیگر کتاب ها از نگاه منی که معاون پرورشی ام این است که علاوه بر آموزش، به پرورش و تربیت دانش آموزان هم پرداخته است. مثلا در حالی که در یک بحث ریاضی یا علوم غرق هستی ناگهان کتاب اشاره ی تربیتی زیرکانه ای می کند که اتفاقا بسیار به موقع و تاثیرگذار است. سر کلاس دوم این احساس به من دست داد که معلم خلاق و دل سوز می تواند علاوه بر آموزش، بار پرورش دانش آموز را هم به دوش بکشد. از خودم پرسیدم اگر این اتفاق بیفتد که خیلی دور از انتظار نیست آن وقت تکلیف ما معاون ها و مربی های پرورشی چه می شود. بسیار مشتاق ام آدم فهمیده و سند تحول بنیادین خوانده ای بنشیند روبروی ام، جایگاه ام را در سند تحول روشن کند. چرا روشن شدن جایگاه پرورشی مهم است؟ می دانید که پنج سال است نظام نمره ای جای خود را به نظام توصیفی داده است. معلم ها برای اجرای این نظام، آموزش دیده اند و این نظام اکنون در پایه ی اول تا ششم اجرا می شود. اگر بخواهم مختصر این نظام را توضیح دهم می گویم نظامی است بدور از نمره محوری و مقایسه با دیگران و رقابت منفی. دانش آموز تنها با خودش مقایسه می شود. اگر نیاز به رقابت باشد با خودش مسابقه می دهد و میزان پیشرفت اش مثلا نسبت به دیروز اش سنجیده می شود و معلم به هدایت و توصیف این روند می پردازد. به نظر من این نظام، اخلاقی تر از نظام نمره ای است و اگر درست اجرا شود آثار تربیتی خوبی دارد. رقابت منفی و حسادت و چشم به هم چشمی و غافل شدن از خود و استعدادهای خود کمترمی شود. از نظر آموزشی اما عده ای بر آن خورده می گیرند. من معتقدم بیشتر این عیب ها به خاطر تازگی این نظام است. خانواده ها و معلم ها خود در نظامی غیر از این نظام تحصیل کرده اند وتا نظام تازه را بپذیرند زمان می برد. برای اجرای موفق نظام توصیفی باید سراغ فلسفه و روان شناسی رفت. نظام توصیفی، بنیان های فلسفی و روان شناسی محکمی دارد که با تبیین آن می توان به اجرای موفق اش امیدواربود.
هر چند برخی ایرادات جدی را هم باید برطرف کرد. یکی از همین ایرادات جدی اتفاقا ما معاونین و مربیان پرورشی هستیم که در باره ی نظام توصیفی آموزش ندیده ایم. ما آموزش ندیده ایم که برای انجام وظایف حرفه ای یمان در نظام توصیفی باید چگونه عمل کنیم. و این آموزش ندیدن گاهی خسارت آفرین است. مثالی واضح در این مورد، برگزاری مسابقات قرآنی و فرهنگی، هنری است. ما این مسابقات را هم چنان به سبک گذشته برگزارمی کنیم. در حالی که در نظام توصیفی مقایسه و مسابقه با دیگران نداریم. شاید بپرسید پس مسابقات را چگونه برگزارکنیم؟ می گویم خدمتتان. مسابقه باید تبدیل شود به جشنواره. اما نه فقط در نام. در شکل هم تغییر اساسی می کند. مثلا از هنری ها، جشنواره ی نمایش برای ابتدایی ها که در موردش هم تجربه دارم و هم فکر و مطالعه(1)کرده ام را به عنوان مثال می گویم خدمتتان. گروه های نمایش دعوت می شوند. اما نه به مسابقه. به جشنواره. نمی آیند که مسابقه دهند. می آیند که در یک جشنواره برای مردم نمایش اجراکنند. و اتفاقا اگر مردم هم دعوت شوند خیلی خوب است. گروه ها اجرا می کنند. پس از اجرا، داور یا داوران در جلسه ای با بحث و گفت و گو با دانش آموزان شرکت کننده، نقاط قوت و ضعف گروه ها و بازیگران و سایر عوامل را بررسی می کنند. یعنی جشنواره در پایان تبدیل می شود به یک کارگاه که دانش آموزان قوت و ضعف شان را می شناسند و با شرکت در بحث و آشنایی با داوری و نقد، خود به این نتیجه می رسند که چه گروهی و چه افرادی و به چه دلیل موفق بوده اند. با سایر مسابقات نیز می توان چنین کارهایی کرد و آن ها را به سمتی برد که در راستای سند تحول، مفید و با کمترین اثر رقابتی منفی برگزار شود. به ویژه در مورد قرآن که چنین رقابت ها و حسادت ها را برنمی تابد. شاید نیاز باشد در آینده بسیاری مناسبات و روابط فردی و اجتماعی ما به نفع نظام تازه ی آموزشی مان تغییریابد. اگر این نظام به تربیت انسان های شایسته تر کمک می کند، یا علی! باید از این تغییر استقبال کرد. ما معاونین و مربیان پرورشی هم به درک این نظام نو و کسب آموزش های لازم و شناخت جایگاه جدیدمان نیازمندیم. پس دست اندرکاران باید تاخیر بیش از این را جایز ندانند و در این راه دست بجنبانند و کمک مان کنند.

1- نمایش و آموزش، گوردن فئر کلاف، ر.ن پمبرتون بیلینگ، ج.د.کلگ، ترجمه ی داود دانشور، سمت، تهران، 86.

این نوشته ی من در مجله ی رشد آموزش ابتدایی.


برچسب‌ها: معلمی, معاون پرورشی, کتاب های دوم ابتدایی, سند تحول بنیادین, نظام توصیفی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/10/04ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

به نام خدا
این توافقی است بین مدرسه و دانش آموز کاف.
کاف از 92/9/25  به عنوان کمک معلم به معلم کلاس، آقای شین کمک می کند. کاف گروه نمایش تشکیل می دهد. آقای ش او را پای تخته سیاه می برد و از او درس می پرسد. کاف قول می دهد دانش آموز خوبی باشد و درس خوان و خوش اخلاق شود. این توافق به مدت یک هفته از 9/25 تا 10/3 زیر نظر آقایان  شین، جیم، خ و ماهر به صورت آزمایشی اجرامی شود. آقای ماهر هر روز به صورت تلفنی بر اجرای توافق نظارت می کند. اگر در پایان این مدت دانش آموز کاف، خوب شد و اولیای مدرسه از او راضی بودند که خوب. کار ادامه می یابد و از کاف تشکرمی شود. در غیر این صورت کاف باید ولی خود را به مدرسه بیاورد و اگر نیاورد با تصویب شورای مدرسه، طبق قانون، از مدرسه اخراج می شود.
امضاء: دانش آموز کاف، معلم کلاس: شین، اولیای مدرسه: خ، جیم، ماهر

این متن توافق مهمی است که هفته ی گذشته در یکی از مدارس این کشور به امضاء رسید. طرف های توافق در راهروی مدرسه توافق را امضاء کردند. مدیر مدرسه ساعتی پیش از این توافق دانش آموز کاف را از مدرسه بیرون کرده بود تا برود و بدون پدر یا مادرش به مدرسه برنگردد. من دانش آموز مورد نظر را در حالی که سرگشته و پریشان اطراف مدرسه می چرخید یافتم و به مدت نیم ساعت با او به رای زنی پرداختم. او از کرده ی خود پشیمان بود. من به دفتر مدرسه رفتم و با اولیای مدرسه به رای زنی پرداختم. اولیای مدرسه حسابی از کاف شاکی بودند. می گفتند همه ی مدرسه و دانش آموزان را به امان آورده است و تا کنون هیچ کدام از اولیای او با وجود دعوت های فراوان در مدرسه حاضر نشده اند. به گفت و گوها ادامه دادم و نتیجه، این توافق مهم شد که به امضاء رسید. پس از امضاء توافق سر کلاس ششم رفتم و از بچه ها خواستم در اجرای توافق به مدرسه و هم کلاسی خود کمک کنند.

روز اول اجرای توافق، من که در مدرسه ی دیگری بودم ساعت هشت و بیست دقیقه جهت نظارت بر توافق با معلم کلاس تماس گرفتم. معلم کلاس، عصر آن روز به من گفت وقتی شما تماس گرفتید کاف به جهت نقض توافق مقابل دفتر بود که به خیرگذشت. معلم کاف روز اول توافق را بدک ندانست و گفت برخلاف برخی اقدامات غیرسازنده از طرف مقابل اما توافق هنوز زنده است. کاف سر کلاس به یک سئوال معلم پاسخ درست داده است. معلم پرسیده شوهر پروین اعتصامی کیست؟ هر دانش آموز پاسخی داده و در نهایت کاف با کلافه گی گفته است: آقا، اصلا شوهر ندارد. همین پاسخ ِ درست ِ  اتفاقی ِ کاف، از طرف معلم به فال نیک گرفته شده و باعث شده است که به فکر جایزه ای برای او باشد.

پدر کاف معتاد است و بار زندگی بر دوش مادر است. معلم کاف و اولیای مدرسه با مساله ی پیچیده ای مواجه اند و پای توافق سختی نشسته اند. کاف، کفش های پاره پوره ای به پادارد و معلم کلاس می خواهد برای جایزه، کفش به او هدیه بدهد.


برچسب‌ها: روایت, معلمی, کج مداری
+ نوشته شده در  جمعه 1392/09/29ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

1) بزرگان فامیل که می میرند وحشت می کنم. اول به این خاطر که احساس بی تکیه گاهی می کنم. احساس تنهایی و بی هویتی. احساس این که از زیر بوته به عمل آمده ام. علت بعدی وحشتم به خاطر این است که می بینم بزرگ تری دارد زورکی می رسد به من. کم کم باید بزرگ تر باشم و بزرگ تری کنم و این در حالی است که من هنوز کوچک تری و بازی گوشی را بیشتر دوست دارم. علت سوم وحشتم این است که نوبت مردن دارد نزدیک می شود به من. اگر خوش بینانه فکرکنم که اجل در مورد من جانزند و یکی یکی به ترتیب سن و سال بیاید جلو؛ می بینم که با مرگ هر بزرگ خاندانی، اجل یک قدم خودش را به من نزدیک تر کرده است. این نزدیکی اگر افتخاری باشد برای او برای من خیلی جای افتخار ندارد. من هنوز نیاندیشیده ها دارم پیرامون خدا و مرگ و روح و امور وابسته. اجل اگر اجل زبلی باشد باید فوری پاسخ دهد که اندیشیدن کی بود مانند دیدن.

2) شوهر عمه به رحمت خدا رفت. بی خبر. تابوتش که بر شانه ها می رفت؛ رفتم به سال های کودکی. ماه رمضانی که من برای اولین بار در قرآن دوره ی مسجد محل؛ قرآن خواندم. بزرگ ِ قرآن دوره، شوهر عمه بود و وقتی من سوره ای کوچک از جزء سی را خواندم از بالای عینکش نگاه دل چسبی به من انداخت که این نگاه هنوز توی ذهنم هست. شب آخر عمرش من رفتم بالای سرش و توی چشمانش نگاه کردم. همان چشم ها بود. درخشان و سبز و دوست داشتنی. می گفتند دو سه روز آخر، چشمانش را از داده است. اما صحت ندارد. چشم ها به من نگاه می کردند. این اگر صحت نداشته باشد این دیگر صحت دارد که ما چند روز پیش این چشم ها را به خاک سپردیم و برگشتیم.


برچسب‌ها: مرگ
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/09/21ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

روز مانور زلزله در یکی از مدرسه های درب و داغان مجتمع بودم. این مدرسه چند سال پیش دبیرستان پسرانه ی روستا بوده است. یکی از دانش آموزان از مدیر دل خور می شود و شبانه مدرسه را به قول بچه ها گیر می دهد یعنی به آتش می کشد. آثار آتش سوزی هنوز بر پیکر مدرسه نمایان است. دبیرستان روستا چند سالی منحل می شود و دانش آموزان، پخش و پلای مدارس شهر می شوند.

امسال دبیرستان را با تدابیر ویژه قاطی راهنمایی دایرکرده اند و این مدرسه ی نیم سوخته را هم گذاشته اند برای پسرهای چهارم و پنجم و ششم. مدیر البته دارد کم کم مدرسه را روبه راه می کند.

روز مانور رفتم سراغ کپسول آتش نشانی دیدم تاریخ انقضای اش مال دهه ی هشتاد است. بتادین را برداشتم دیدم تارخ مصرف آن هم گذشته است. یک مشت پنبه و باند هم پیداکردم. با مدیر و معلم ها مفصل هماهنگ کردیم. سر صف برای بچه ها نکات ایمنی و آمادگی برای زلزله و مدیریت پس از زلزله را شرح دادیم و ساعت ده مانور را شروع کردیم.

همه سر کلاس بودیم که مدیر چند تا از پسرهای شلوغ کلاس ششمی را برد پشت مدرسه. هر کدام شان چند تا آجر برمی دارند و با اشاره ی مدیر شروع به پرتاپ به پشت بام شیروانی فلزی مدرسه می کنند. ما معلم ها و بچه ها با شنیدن صداهای هولناک پشت بام پناه گرفتیم. زیر میز و نیمکت ها و کنج دیوار. بعد مدیر آمد و با مشت های محکم اش کوبید به درها و پس زلزله راه انداخت. پس زلزله که تمام شد با کمک مبصرها، زود کلاس ها را تخلیه کردیم. معلم کلاس ششم پیش از زلزله توی زمین خالی کنار مدرسه آتش روشن کرده بود. تا رسیدیم به حیاط، کپسول آتش نشانی را برداشتیم و افتادیم به جان آتش. پودر تاریخ مصرف گذشته، کم زور می پاشید روی آتش. آتش، نیم خاموش شده بود که صدای معلم ها بلند شد که برسید به داد مصدوم ها. چند تا از بچه ها دراز کشیده بودند و کمک می خواستند. پنج شش تای شان را بردم توی سالن. بتادین آوردم و چند قطره ریختم کف دست شان و گفتم بمالید به لُپ تان. به چشم و دهان تان نرسد. بمالید به لُپ تان تا مثل زخمی ها شوید. در چشم به هم زدنی دیدم کلی از بچه ها صف کشیده اند که آقا، ما هم مصدوم ایم. خلاصه چشم بازکردیم دیدیم تعداد مصدومان رسید به چهل تا و پنجاه تا.

مانده بودیم با این همه مصدوم چه کنیم که مدیر سوت زد و بازی تمام شد.


برچسب‌ها: زلزله, معلمی, روایت
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/09/13ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

این کلاغ ها غم آدم را درک نمی کنند. همین که یک غین مشترک با غم دارند و پر و بال شان سیاه است و زل می زنند به آدم که دلیل نمی شود غم آدم را بفهمند. برخلاف لباس سیاهی  که پوشیده اند اتفاقا موجودات شاد و بامزه ای هستند. وقتی می دوند خنده دار می شوند. سیاهی بال شان هم مرا یاد سیاه ها می اندازد. یاد سعدی افشار که یک عمر با صورت سیاهش ملت را خنداند. قار قارشان هم که به قاه قاه می ماند. پس چه دارد این پرنده که من فکر می کنم غم مرا درک می کند. چه دارد که این قدر با او هم زاد پنداری می کنم.

در نوشتن برخی مطالبم وقفه می افتد. تا این جای مطلب را یک هفته پیش نوشتم. در این یک هفته بخشی از ناخودآگاه من درگیر این مطلب بود و چیزهایی کشف کرد. ناخودآگاهم می گوید براساس عقیده ی دینی من، کلاغ اولین کسی بود که مراسم کفن و دفن را بنیان گذاشت. آن جا که قابیل پس از قتل برادر مانده بود چه کند به فریادش رسید و به قابیل یادداد که برادر را زیر خاک دفن کند. پس من با این پرنده سر موضوع مهم مرگ سَروسِر دارم. اگر مادربزرگ ها و پدربزرگ های کلاغ ها این جریان را برای آن ها تعریف کرده باشند. حتما تعریف کرده اند. صبح های زود که من راهی مدرسه می شوم، همه صف به صف نشسته اند روی سیم های فشار قوی برق کنار جاده. همان موقع است که سرمی گردانم و با آن ها چشم تو چشم می شوم. آن ها نگاهم می کنند و حسی را می ریزند توی دلم و قار قار قار.

من این حس را می برم مدرسه. از در مدرسه که وارد می شوم بچه ها می آیند جلو و می پرسند: آقا، قارقاری را آورده اید؟ قارقاری، همان کلاغ دست کشی بامزه ای است که گاهی وقت ها همراهم می آید مدرسه تا با بچه ها صحبت کند. بچه ها او را دوست دارند و به حرف هایش دقیق گوش می کنند. دقیق تر از من.

برچسب‌ها: روایت, مرگ, معلمی, کلاغ
+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/09/10ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

قضیه از هفته ی پس از تاسوعا عاشورای امسال شروع شد. شنبه، من در دبیرستان پسرانه بودم. فکرکردم یک برنامه ای برای دهه ی دوم محرم برگزارکنیم. نظرم زیارت عاشورا بود. قضیه را با مدیر و دبیران در میان گذاشتم. دبیر دین و زندگی گفت بچه ها زیاد زیارت عاشورا شنیده اند. بیایید یک سخنرانی بگذاریم و در مورد هدف قیام عاشورا صحبت کنیم. نظرات مختلف بیان شد و تصمیم گرفتیم همین کار را بکنیم. وظیفه ی سخنرانی را گذاشتیم به عهده ی دبیر دین و زندگی که پیشنهاد دهنده ی این کار بود. من، پرسش و پاسخ در پایان سخنرانی را هم به برنامه اضافه کردم.

زنگ آخر نماز جماعت را که خواندیم دانش آموزان دور نمازخانه نشستند و دبیر دین و زندگی صحبت کرد. صحبت که تمام شد گفتم خب پرسشی اگر دارید بپرسید. قضیه همین جا اتفاق افتاد و آن این بود که کسی پرسشی نداشت. هر چه گفتم پرسش، سئوال. کسی چیزی نگفت. هر شصت هفتاد نفرشان ساکت بودند. یاد تلاش و تقلای پیش از جلسه ی شان افتادم که آقا برویم زنجیر و طبل و سنج بیاوریم هیات راه بیندازیم و یک فرضیه در ذهنم شکل گرفت: در بین دانش آموزان این مدرسه شور عاشورا بر اندیشه در مورد عاشورا می چربد.

این قضیه بود تا امروز که در دبستان پسرانه بودم. به بهانه ی زنگ مطالعه چند کتاب بردم بین کلاس اولی ها توزیع کردم. کتاب ها را که ورق زدند و عکس ها را که دیدند یکی دو تا شعر و قصه برای شان خواندم. بعد ناگهان فکری به سرم زد. گفتم بچه ها در مورد محرم و امام حسین و عاشورا هر کس سئوالی دارد بپرسد. دیدم با تعجب نگاهم می کنند. دوباره توضیح دادم و گفتم سئوال، پرسش. که دیدم یکی دستش را بلند کرد و گفت: نماز. دیگری گفت: قرآن. فهمیدم نگرفته اند. به کمک معلم شان برای شان توضیح دادیم که سئوال یعنی چه. وقتی فهمیدند یعنی چه سئوال ها شروع شد: چرا خیمه ها را آتش زدند؟ چرا شمشیر دست امام حسین است؟ و سئوال عجیبی که الیاس پرسید و در پرسش گری کلاس را بست: چرا پدر ما مُرد؟

معلم برایم توضیح داد که تابستان امسال پدر الیاس به رحمت خدا رفته است. من از بچه ها به خاطر سئوال های خوب شان تشکرکردم و شروع به پاسخ گویی کردم. از کلاس که بیرون آمدم فکرکردم و فرضیه ام را این طور کامل کردم: دانش آموزان من با پرسش گری مشکل دارند. 


برچسب‌ها: معلمی, روایت
+ نوشته شده در  جمعه 1392/09/01ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

تنها مسافر اتوبوس من بودم
وقتی ایستاد در ایستگاهی که
فقط تو سوار شدی
خواستم فرار کنم سمت راننده
مخفی شوم پشت رُل
ترسیدم ترکش های انفجار بخورد به راننده
راننده ی عینکی ِ بی خبر
نشستم و دعاکردم خدا قوچی بفرستد
فربه تر از آنی که فرستاد برای ابراهیم

               ***

1) دانش آموزان کلاس هفتم نگذاشتند کتابم را از کلاس خارج کنم. معلم نداشتند. رفتم سر کلاس و روز اول محرم دو مجلس از کتاب پدر،عشق، پسر سید مهدی شجاعی را برای شان خواندم. خوش شان آمد. چسبیدند که آقا کتاب را بدهید بخوانیم. گفتم می خواهم برای کلاس های دیگر هم بخوانم. اصرارکردند تا تسلیم شدم. قرار شد سه شنبه دست عده ای باشد. چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه هم دست به دست شود و شنبه برسانند به خودم. شنبه نرساندند. جای اش کتاب دیگری به دستم رسید. کتاب آه. کتاب، بازخوانی مقتل امام حسین علیه السلام است. ویراسته ی یاسین حجازی. کتاب خوبی است که چند روز مانده به عاشورا همراه مدرسه ام بود.

2) کلاس پنجمی ها روز سیزده ی آبان برای روز دانش آموز، نمایش حضرت ابراهیم و اسماعیل را سر صف اجراکردند. همه ی نمایش، دانش آموزی بود. من فقط ترغیب شان کرده بودم. نبودم بالای سرشان. می خواستند اجرا را شروع کنند اول خودشان را معرفی کردند. فلانی در نقش ابراهیم، فلانی اسماعیل، فلانی ها در نقش دو سه تا سرباز و ساره و هاجر و آخرین فلانی در نقش خدا. خدا همان کسی بود که می آمد به خواب ابراهیم و می گفت باید اسماعیل را قربانی کند. همانی که قوچ را فرستاد که به جای اسماعیل قربانی شود. خدای خوبی بود.

3) بالاخره کتاب خانه ی دبیرستان را ترکاندم. هفت هشت قفسه  ی پر، کتاب داشت. در نگاه از دوری که به آن انداخته بودم فکرمی کردم خوب است این جا وضع کتاب مان بدک نیست. اما دیروز که با سه چهار تا از بچه ها رفتم سر وقتش و سرگذاشتم به وجین، چیزی از آن نماند. بیشتر، جزوه و مجله و بروشور بود که چپانده بودند توی قفسه ها. به اضافه ی کتاب هایی از بیست سی سال پیش. کتاب های زمان انقلاب. و کتاب های تست تاریخ مصرف گذشته. حرفه ای می خواستم وجین کنم چهل پنجاه کتاب بیشتر نمی ماند. با مسامحه، سه چهار قفسه نگه داشتم. بقیه را بردیم حیاط مدرسه چیدیم روی میز و گفتیم این کتاب ها به درد هر کس می خورد ببرد. کتاب های پاره پوره و جزوه ها و بروشورها در یک چشم به هم زدن ناپدیدشد. دویست هزار تومان کتاب ِ خوب، سر ِ یادواره ی شهدا از رئیس اداره گرفتیم. شصت تا کتاب دست دوم خواندنی هم از کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، رایگان گرفتم. روی هم دویست و بیست سی تایی اگر بشود. منم و همین چند تا کتاب و هفت تا مدرسه. راهش را اما بلدم. با زنگ مطالعه و مراسم رونمایی از کتاب، پخش شان می کنم بین همه ی بچه ها. آن قدر دست به دست بشود بین بچه ها که نرسیده به آخر سال جنازه ی پاره پوره ی شان را وجین کنم. خوشم می آید کتاب ها هم مثل کفش و لباس، تند تند مصرف شوند.

4) علی یکی از بچه های غیر قابل کنترل مدرسه است. کلاس ششم است و علاوه بر معلمش همه ی مدرسه را ذله کرده است. کتاب ها که رسید به مدرسه ی آن ها. نوبت کلاس ششم که شد بردم شان توی حیاط. گفتم دست هم را بگیرید دایره بزنید. زدند. بعد نشاندم شان روی زمین و کتاب ها را بین شان پخش کردم. مشغول مطالعه شدند. از کتاب شان خوش شان نمی آمد یا تمام می کردند با هم عوض می کردند. به عمد کتاب های کم حجم انتخاب کرده بودم تا زود مطالعه شود. علی دیدم دارد شلوغ می کند. صدای اش زدم. کتاب آواز بزغاله که شامل چند داستان کوتاه بود را دادم دستش و گفتم بخوان. با اکراه کتاب را گرفت. دیگر ندیدمش. یک ربعی از او غافل ماندم. ناگهان یادش افتادم. بین بچه ها دنبالش گشتم. نبود. بقیه ی حیاط، نبود. از دیوار نرده ای حیاط، چشم کشیدم سمت زمین های ذرت کنار مدرسه، نیست. داشتم نگران می شدم. سربلندکردم سمت ِ آسمان به نیت استعانت از خدا که ... پیدایش کردم. از ستون آجری بلند کنار در مدرسه بالا رفته بود، تکیه داده بود به پرچم ِ در احتزاز جمهوری اسلامی و کتاب می خواند. پرچم در دست باد تکان تکان می خورد علی اما آن قدر غرق کتاب بود که جم نمی خورد. دلم نیامد به وظیفه ی سنتی معلمی عمل کنم و با یک داد جان کاه بکشمش پایین.


برچسب‌ها: شعر, شعر من, کتابداری, معلمی
+ نوشته شده در  جمعه 1392/08/24ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

چهارشنبه ی گذشته یادواره ی شهید برگزارکردیم. من تا حالا یادواره برگزارنکرده بودم. اما در چند یادواره شرکت کرده و در این مورد فکرکرده بودم. نتیجه ی فکرهایم این بود که یادواره باید یک کار تحقیقی باشد. کاری که از چندی قبل با موضوع زندگی شهید آغازشود و نتیجه ی آن در نمودهای مختلف ادبی، هنری در مراسمی عرضه شود.

در این یادواره همین کار را کردیم. از اول مهر سپردیم به همه ی هفتصد و پنجاه دانش آموز دختر و پسرابتدایی و دبیرستانی مجتمع روستایی مان که برای یادواره آماده شوند. دانش آموزان به کمک معلم ها شروع به کارکردند. یکی رفت سراغ زندگی نامه و وصیت نامه ی عموی شهیدش. با اقوام مصاحبه کرد و مقاله نوشت. دو سه مقاله ی مستند این جوری در مورد شهدای مختلف روستا با تلاش خود بچه ها آماده شد.

در یکی از کلاس ها با دخترها یک نمایش خلاقانه در مورد جنگ کار کردیم. دختری که پزشک است و تصمیم می گیرد راهی جبهه شود. پدر و مادرش مخالفت می کنند و دختر تصمیم می گیرد برای جلب رضایت پدر و مادر، برادر را هم با خود همراه کند و... همه ی جریان این نمایش در یک ساعت کلاسی با پیشنهاد بچه ها ساخته و هم زمان تمرین شد. وقت، کم بود و نمایش برای یادواره آماده نشد اما تجربه خوبی بود.

یکی از کلاس های پسرانه ی دبیرستان، سرود کجائید ای شهیدان خدایی و یکی از کلاس های ابتدایی با کمک معلمش سرود ای ایران ای مرز پر گوهر را آماده کرد. معاون اجرایی مجتمع از یکی از اهالی ِ شاعر روستا دعوت کرد تا بیاید و شعر زیبایی در مورد شهیدان روستا بخواند.

برای سخنران خیلی کلنجار رفتیم. دنبال کسی می گشتیم که با زبان بچه ها در مورد شهید و شهادت صحبت کند. بالاخره پیداکردیم. یک روحانی مهربان و صمیمی که پارسال سر جشن تکلیف، برنامه ی خوبی برای بچه ها اجراکرده بود. سرماخورده بود و صدایش حسابی گرفته بود. آمد و برنامه اش را با دلش اجراکرد.

یادواره ی خوبی شد. کارهای بچه ها یکی یکی اجراشد. قراربود یادواره ی شهید ِ دانش آموز باشد اما تا چشم باز کردیم دیدیم همه ی سیزده شهید روستا آمده اند نشسته اند بین بچه ها. آخر مراسم رفتیم مزار شهدای روستا. سرودهای کجائید ای شهیدان خدایی و ای ایران را بچه ها آن جا خواندند. بعد فاتحه خواندیم و برگشتیم.

آن دانش آموزی که در مورد عموی ِ شهیدش کار تحقیقی کرده بود در قسمتی از مقاله اش نوشته بود: من هر وقت در مورد عموی شهیدم از پدربزرگ و مادربزرگم می پرسم آن ها گریه می کنند...


برچسب‌ها: شهید, روایت
+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/08/14ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

نماز جماعت که می خوانیم در بیشتر مدرسه ها نمازخانه نداریم. مجبوریم کلاسی، انباری یا راهرویی را نمازخانه کنیم یا فرش بیندازیم توی حیاط. فرش هم به اندازه ی کافی نداریم. من سعی می کنم با نگاهی به خاطرات کودکی ام، نماز را برای بچه ها لذت بخش کنم. اول این که به بچه ها و معلم ها می گویم شرکت در نماز جماعت، اختیاری است. این را خودم خیلی رعایت می کنم یعنی وقتی می گویم اختیاری به همه ی ابزارش پای بندم. شده است نماز را با سه چهار نفر خوانده ایم. سعی می کنم در نگاهم به همکار یا دانش آموزی که به هر دلیل در جماعت شرکت نکرده تغییر ی ایجادنشود.

خودم همراه بچه ها وضو می گیرم تا آن ها که بلدنیستند یاد بگیرند و از طرفی در جریان فرآیند اقامه ی نمازشان قرارگیرم و مشکلات را بفهمم. این که مثلا با وجود تنها یک شیر آب چقدر وضوگرفتن سخت است و خطرناک. برای اذان گفتن از بچه ها کمک می خواهم. گاهی خودم پیش دستانه اذان می گویم تا بفهمند کار ِ بااهمیتی است.

برای جماعت، امام می خواهیم. همیشه به معلم ها پیشنهادمی دهم که بایستند جلو. فکرمی کنم رابطه ی دانش آموز با معلم با رابطه اش با من که معاون پرورشی هستم و تنها یک روز در هفته می بینمش فرق دارد. معلمش بایستد جلو بهتراست. دل چسب تراست. اگر معلم نایستد مجبورم خودم بایستم. پیش از ایستادن، به دانش آموزان شرایط امام جماعت را می گویم و تاکیدمی کنم که من می ایستم جلو تا نماز جماعت اقامه شود. اگر کسی مرا قبول ندارد و شرایط امام جماعت را در من نمی بیند به من اقتدانکند. نیت فراداکند. حمد و سوره را هم آهسته بخواند اما برای حفظ نظم ِ جماعت، با امام همراهی کند. پیشنماز که می شوم نماز را جنگی می خوانم. آن قدر تند که بچه ها خسته نشوند. بین دو نماز یکی دو مسأله از روی رساله می خوانم و نماز دوم، آن هم جنگی. دعای فرج را هم معمولا فاکتورمی گیرم.

پارسال یادم می آید روزی ایستاده بودم جلو. نمازخانه کوچک بود و دخترها اتاق را پرکرده بودند. من ایستاده بودم جلوی در. نماز را شروع کردم. داشتم می خواندم که یک مرتبه در باز شد و کسی واردشد. تمرکزم به هم خورد و شمار رکعات از دستم رفت. هرچه فکرکردم یادم نیامد رکعت چندم ام. با تردید نماز را تمام کردم. سلام را که گفتم پچ پچ های بچه ها شروع شد. یک رکعت اضافه خوانده بودم. بلند شدم رساله را برداشتم و شروع به صحبت کردم: بچه ها در باز شد و حواس من پرت شد. اول این که سعی کنید برای نماز به موقع بیایید. دوم هم ببینید بچه ها یکی از شک هایی که نباید به آن اعتناکرد شک امام در شماره ی رکعت های نماز است در صورتی که مأموم شماره ی آن ها را بداند و همچنین شک مأموم در صورتی که امام شماره ی رکعت های نماز را بداند. پس اگر دیدید امام در رکعت ها اشتباه کرد کسانی که در صف جلو هستند باید مثلا با الله اکبری که بلندمی گویند اشتباه امام را یادآوری کنند. بچه ها از این مسأله خوش شان آمد. من هم روی سوتی ام را ماله ای کشیدم.

در پهن و جمع کردن فرش ها و دیگر کارها به بچه ها کمک می کنم و از بچه هایی که این کار را می کنند تشکرمی کنم. این کار مهم است. بچه ها عمل را بیشتر می بینند. در یکی از مدرسه ها فرش مان خیلی کوچک است. بچه ها جانمی شوند. وقتی جلو می ایستم می نشینم روی زمین لخت. تا هم بچه های بیشتری جاشوند هم آن هایی که روی زمین اند غصه نخورند.

با چنین تدبیرهایی سعی می کنم نماز، دوست داشتنی شود برای بچه ها. بعضی سال ها مثل امسال شانس می آوریم و امام جماعت روحانی پیدامی کنیم که بیاید و در یکی دو مدرسه ی مجتمع روستایی مان نمازبخواند. در روستای قبلی امام که آمد خیلی خوش حال شدم. بعد چند روز با او در مورد این که کارمان شبیه هم است صحبت کردم و این که چه قدر می توانیم با هم هم کاری کنیم. یادم می آید حاج آقا رفت که دیگر بیاید. امام جماعت این روستای جدید اما فرق دارد. می گوید چهار سالی که در این روستا بوده برای این دوتا دبیرستان پسرانه و دخترانه اقامه ی جماعت کرده است. دوباره خوش حال شدم و کنارش نشستم و با ذوق از همکاری مشترک فرهنگی گفتم.

این ها سخت افزار کار بود. نرم افزارش نوع رابطه ی بچه ها با خداست. حرف هایی که می گویند و می شنوند. هدف از این حرف ها. هدف از این رابطه. این بخش نرم افزارش سخت تر است. خیلی شخصی و درونی است. فلسفه دانی می خواهد و روان شناسی و ادبیات و هنر و...

با شعر و قصه و نمایش و بازی و... سراغ درون شان می روم و می کاوم شان.


برچسب‌ها: نماز, روایت, معاون پرورشی, دین داری
+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/08/06ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  |