خاطرات، ادبیات، کتاب، معلمی، زبان و آداب و رسوم مردم

معلم ورزش توی حیاط مدرسه سرگرم است. دارد حدود و ثغور زمین فوتبال را برای خط کشی مشخص می کند. حواس اش گرم کار است. می خواهم یک خداقوت جانانه به او بدهم. وانمودمی کنم او را ندیده ام، و رو به دانش آموزی که دورتر ایستاده، صدامی زنم: "معلم ورزشتون کجاست؟" معلم ورزش سربلندمی کند، و می گوید: "من این جام." می گویم: "کی گفته تو معلم ورزشی؟ تو طِلایی." نیش اش تا بناگوش وامی شود، ذوق می کند.

برمی دارد جمله ام را با خودش می برد توی دفتر: "معلم کلاس سوم؟" " بله." " مگه تو معلم کلاس سومی؟ تو طِلایی."

کم کم همه طلامی شوند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/07/23ساعت 5:57 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

کتاب خانه ی مدرسه جای مهمی است، خیلی مهم. در این چند سالی که در مدارس مختلف روستایی هستم، ندیده ام مدرسه ای کتاب خانه داشته باشد. یک قفسه ای، کمدی توی راهرو دارند که روی اش نوشته اند: "کتاب خانه." برخی مدرسه ها که وضع شان بهتر است، سرِ برخی کلاس ها کمد کوچکی گذاشته اند یا بند رختی کشیده اند به نام "کتاب خانه ی کلاسی" که آن هم کتاب قابل عرضی ندارد.

امسال به مدرسه ای آمده ام با حدود سیصد دانش آموز. کمد کتاب خانه را بازمی کنم. می گردم و بین مجله های رشد و پیوند، هفده کتاب پیدامی کنم. فقط هفده کتاب، برای سیصد دانش آموز. به مدیر می گویم: "کتاب ها همین هاست؟" مشغول است، می خواهد مرا از سرش بازکند: "دفتر کتاب خانه را بردار، به بچه هایی که کتاب دست شان است، بگو کتاب ها را بیاورند."

دفتر کتاب خانه را پیدامی کنم. یک دفتر چهل برگ است. اول، نام کتاب نوشته شده، بعد، تاریخ امانت. تاریخ های چند صفحه ی اول جالب است: 9/2/2. یارو روز و ماه را می دانسته، سال اش را شک داشته، به نه اش اکتفاکرده. ورق می زنم، شاید جلوتر سال را پیداکنم. می رسم به این: 87/8/4. ها... مبهوت می شوم. سرم را تکان می دهم. از این تکان هایی که ناگهان به چیز از کارافتاده ای می دهی تا به کاربیفتد. به مدیر نگاه می کنم. سرش روی ورق های میزاست. مستخدم مدرسه ایستاده کنارم، با نیش باز. می گویم: "سرِ صف اعلام می کنم، هر کس کتابی از مدرسه پیش اش هست بیاورد." می گویم: "برای مدرسه هر سال باید کتاب تازه خرید." می گویم: "کتاب های ابتدایی هر سال باید نوشود. بچه های ابتدایی زود کتاب ها را کهنه می کنند." مستخدم مدرسه هنوز نیش اش بازاست. مدیر هنوز سرش روی میز است.

هفده کتاب را برمی دارم، چهار تا کتابی که با خودم از خانه آورده ام، می گذارم رویش، می روم سر کلاس پنجم که بی معلم است. اول برای بچه ها یک داستان می خوانم، بعد که مشتاق می شوند، نفری یک کتاب می دهم و می گویم: "مطالعه کنید، و کتاب تان را که خواندید با هم عوض کنید." طفلی ها غرق کتاب ها می شوند.

از کلاس که بیرون می آیم، مستخدم مدرسه هنوز نیش اش بازاست، مدیر مدرسه هم سرش روی ورق های تمام نشدنی روی میز.

* این نوشته مربوط است به هفته ی دوم مهر.


برچسب‌ها: کتاب, کتابداری, کتاب خانه
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/07/22ساعت 6:3 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دیشب یک قورباغه دیدیم. من و علی کوچولو با همسایه از مسجد برمی گشتیم که دیدیم یک قورباغه ی تر و تمیز و مرتب، ایستاده است کنار چمن های پارک. با اشتیاق رفتیم نشستیم کنارش و تماشایش کردیم. من، چند سال است قورباغه ندیده ام. از دیدن اش آن قدر دلم باز شد که انگار یک دوست یا فامیل قدیمی را پس از سال ها ملاقات کرده ام. دوست داشتم بغلش کنم چند تا بوس گنده از چشم های درشت اش بکنم و بپرسم: "قورباغه، تا حالا کجا بودی؟" قورباغه نشانه ی باران است. نشانه ی آب و طراوت و زندگی. از او خواستم یک دهن آواز برای مان بخواند. نخواند. سرش را بالا گرفت، پرید و رفت زیر بوته ها.


برچسب‌ها: قورباغه
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/07/14ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

گوشه ی قالی را بلندمی کنم و می گویم: "بلند بگو لااله الالله." بچه ها، لااله الاالله گویان قالی را بلند می کنند، و همه با هم می بریم آن طرف حیاط مدرسه پهن اش می کنیم. دو تا قالیِ سنگین را برای نماز جماعت دانش آموزان باید پهن کنیم و جمع کنیم. یاد یاران امام حسین(ع) که می افتم که برای اقامه ی نماز جماعت می ایستادند جلوی تیر دشمن، می بینم خیلی کار سختی نمی کنیم.

دوم ابتدایی ها را می بریم پای آب خوری. به اتفاق معلم شان همه با هم وضو می گیریم. بچه ها می ایستند پشت سر معلم شان به نماز. من مراقبت می کنم. دورشان می گردم و بچه های کلاس های دیگر را متفرق می کنم.

رکعتِ دومِ نماز عصر است که زنگ کلاس می خورد. رو به بچه های کلاس های دیگر بلندمی گویم: "برید سر کلاس." سر برمی گردانم سمت دومی ها، می بینم صف های نماز را به هم زده اند و می روند کفش بپوشند. معلم شان در رکوع است. دادمی زنم: "کجا؟ شما را نگفتم. چرا نماز را به هم زدین. برگردین." برمی گردند و می روند به رکوع.


برچسب‌ها: نماز
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/07/14ساعت 6:14 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

   دیروز اولین نماز جماعت سال تحصیلی جدید را اقامه کردیم. فرش انداختیم توی حیاط. دخترها صف بستند. معلم کلاس اول ایستاد جلو. من هم بچه ها را مراقبت می کردم. آن هایی که نماز نمی خواندند و می آمدند جمع می شدند دور نمازخوان ها و با اشتیاق تماشای شان می کردند را متفرق می کردم که حواس نمازگزارها را پرت نکنند. نماز که تمام شد و بچه ها رفتند کلاس، خودم ایستادم به نماز. بین دو نماز یکی از بچه ها ی کلاس سوم که چون معلم نداشتند نشسته بود روی فرش، گفت: "آقا، اجازه هست ما دو تا مهر با خودمان ببریم، چون توی خانه مهر نداریم."

   تلویزیون یک فیلم مستند از خانواده ی یک شهید نشان می دهد. نوبت به فرزند کوچک شهید که می رسد، علی کوچولو می پرسد: "بابا، اونایی که بابا ندارن چی کار می کنن؟" پشتم از این سئوالش می لرزد. دست پاچه می شوم و زودی می گویم: "اونام زندگی می کنن، مثل بقیه." بعد جوابم را این طور کامل می کنم: "بابا ندارن، خدا که هست." علی زودی می گوید: "خدا که توی آسمونه." و من می گویم: "توی آسمون، روی زمین، خدا همه جا هست." علی به دور و برش نگاه می کند.

   اول صبحی، سوار سرویس که می شوم، همکارم یکهو می گوید: "وضع خیلی خرابه." درخت های کاج کنار خیابان یکهو آوارمی شود روی سرم. همکارم نمی گوید وضع چی خراب است، مدرسه، مسکن، ماشین، فرهنگ؟ فقط می گوید: "وضع خیلی خرابه." به همین خاطر درخت های کاج کنار خیابان به جای یکی دوتا، همگی با هم آوارمی شوند روی سرم.

   قارقاری روزهای نخستین سال تحصیلی، پرکار بود. بیشتر سر کلاس اول بود. دو تا از بچه های کلاس اولی گریه می کردند و مادرشان را ول نمی کردند. باید مادرشان توی کلاس می بود که بنشینند، و گرنه گریه و زاری راه می انداختند و توی کلاس بندنمی شدند. قارقاری با کمک معلم و مادرها، ابوالفضل را دیروز نشاند سر کلاس، میلاد را امروز. با قارقاری می رفتیم سر کلاس. قارقارمی کردیم، بازی می کردیم، شعر می خواندیم، بچه ها را نازمی کردیم تا بالاخره بخندند و راضی شوند مادر برود و آن ها بنشینند به نوشتن: ا-ا-ا-ا-ا-ا-ا-ا-ا-


برچسب‌ها: پرورشی, نماز, قارقاری, پسران بابا
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/07/06ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دیروز رکورد زدیم. یک رکورد در عالم دموکراسی. رکوردی در راه اندازی نهادهای دموکراتیک. نخستین جلسه ی شورای دانش آموزی را در دومین روز مهر تشکیل دادیم. هنوز معلم ها کامل نیستند. مدیر و معاونین وقت سرخاراندن ندارند. دانش آموزان هم کامل نشده اند. من اما با خاطرجمعی، دانش آموزان شورای دانش آموزی را صدازدم. خودشان هم یادشان رفته بود که عضو شورای اند. با هم رفتیم نمازخانه. نشستیم و نخستین جلسه را تشکیل دادیم.

از هفت نفر، چهار نفر حاضر بودند. گفتم: "شما که پارسال انتخاب شده اید، تا انتخابات بعدی در هفته ی آخر مهر، عضو شورایید." گفتم: "باید شروع به کارکنید. به کمک شما نیازداریم." بعد وارد شور و مشورت شدیم و تقسیم کارکردیم. بچه ها، نظرات و راه های خوبی داشتند. نظرهایی که کلی کار را اول سال جلومی اندازد.

جلسه که تمام شد و برگشتم دفتر دیدم معلم ها جمع اند. به سرم زد شورای معلمان را هم تشکیل دهیم. معلم ها اما کامل نبودند. برای تشکیل انجمن اولیا و مربیان با مدیر مشورت کردم. داریم راه تشکیل به موقع اش را هموارمی کنیم. نهادهای دموکراتیک مدرسه هر چه زودتر تشکیل شود، کارها سریع تر روان می شود.


برچسب‌ها: معاون پرورشی, شورای دانش آموزی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/07/03ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

آن قمری ای که روی زنگ مدرسه لانه کرده بود و گفته بودم تا اول مهر تخلیه کن، حالا دو تا جوجه دارد. دو تا جوجه ی کرکی ناز کوچولو. نمی شود دیگر زنگ مدرسه را زد. می روم توی دفتر، روی یک ورق می نویسم: "لطفا تا زمانی که قمریِ مادر جوجه هایش را نپرانده است، زنگ را نزنید. از سوت استفاده کنید." ورق را می چسبانم روی زنگ.

پیش از این کار، سر صبح زود، کلاس اولی های نازنازی را بردیم توی کلاس، کتاب هایشان را دادیم. ورق گذاشتیم جلویشان نقاشی کشیدند. کتاب داستان دادیم دست شان، عکس هایش را ببینند. ترانه برایشان گذاشتیم و بعد قارقاری آمد. قارقاری آمد با آن ها حرف زد. نازشان کرد و خیلی زود پیش از این که خسته شوند، راهی شان کرد بروند خانه.

فردا معلم شان می آید و درس و مشق شروع می شود. به امید خدا.


برچسب‌ها: معلمی, قارقاری
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/06/31ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

نزدیک خانه ی ما یک مرکز نگه داری کودکان بی سرپرست است. من و علی کوچولو، سوار بر دوچرخه هایمان گاهی از جلوی آن جا ردمی شویم. بچه ها برایمان دست تکان می دهند. من، بیشتر بچه ها را می شناسم. دو سه سال پیش، در کلاس تابستانی من در مسجد محل شرکت می کردند.

چند روز پیش که از جلوی مرکز ردمی شدیم، سرپرست مجتمع مرا صدازد: "آقای ماهر، ما این جا یک نفرِ جدید داریم که شما را می شناسد." من و علی کوچولو با دوچرخه هایمان پیچیدیم داخل مرکز. نفرِ جدید، کنار سرپرست از پشت درخت ها جلوآمد. پریدیم بغل هم.

نفرِ جدید، حسین بود. حسین و خواهرش دو سال پیش، دانش آموزم بودند. دانش آموزم بودند که مادرشان به رحمت خدا رفت. آن روزها، من به خاطر آن ها خیلی غصه خوردم. نگران سرنوشت شان بودم. پدر بچه ها رو به راه نبود و همین مرا می ترساند.

با حسین، گوشه ای گرم صحبت شدم. گفت: "آقا، پدرم چند وقت پیش زندانی شد و ما را آوردند این جا. من این جایم. دو خواهرم هم در مرکز دخترها هستند." حسین می خندید. خوش حال بود. سر حال بود. هی می می پرسیدم: "خوبی؟ رو به راهی؟ کم و کسری نداری؟" و او هی تعریف می کرد و سرش را به رضایت، یک طور بامزه ای پایین بالا می کرد. برای او و خواهرهایش خوش حال شدم. یادم می آید یک خواهرش آن سال، کلاس سوم بود و با وجود درسی خوبی که داشت مجبور به ترک تحصیل شد تا به خانه و خواهر کوچک تر برسد. حسین با خوش حالی گفت: "خواهرم هم از مهر می رود مدرسه." همه چیز به ظاهر خوب بود. فقط چیزی برایم مبهم است. حسین گفت: "آقا، سی و دو روز است این جاییم." حسین روزشماری می کند. شمار روزهای این جا را دارد.

دیروز که دوباره از جلوی مرکز ردمی شدیم، رفتیم پیش حسین و بچه ها. حسین باز هم تعداد روزهای این جا بودنش را  به شماره گفت. انگار حسین منتظراست. منتظر چی یا کی نمی دانم. نپرسیده ام. اذان ظهر با بچه ها وضوگرفتیم و نماز جماعت خواندیم. به اصرار سرپرست مرکز، من پیشنماز ایستادم. بعد نماز برای بچه ها شعر خواندم و آن ها دست زدند. "خوش حال و شاد و خندانم" را که شروع کردم، حسین خندید و پیش آمد، به یاد روزهای مدرسه.

بعد از شعر، دو سه دقیقه برایشان صحبت کردم. گفتم:"بچه ها، دل ها به یاد خدا آرام می گیرد. خانواده و دوست و پدر و مادر هم خوب اند، اما آرامش واقعی با یاد خداست."

سفره ی ناهار را که پهن کردند، بچه ها اصرارکردند با آن ها ناهار بخوریم. خودم هم دوست داشتم بنشینم کنارشان. اما با خودم گفتم: "مسئولین مرکز نگویند چه زود پسر خاله شد." با علی کوچولو، گاز دوچرخه ها را گرفتیم، آمدیم خانه، نشستیم سر سفره ی خودمان.


برچسب‌ها: مرکز
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/06/27ساعت 7:28 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

یک قُمری روی زنگِ مدرسه لانه کرده. می گویم: "قمری جان، اول مهر زنگ را بزنیم با جوجه هایت زهره ترک می شوی." می گویم: "الان که شهریور است و فصل اسباب کشی، یک جایی پیداکن برو."

برخی از شیشه های کلاس ها خردشده است. بعضی از دانش آموزان فکرمی کنند سال که تمام شد کتاب های درسی را که خوانده اند باید پاره کنند و کاغذها یش را به باد بدهند. لابد به مدرسه هم با همین دید نگاه کرده اند. یکی از دانش آموزان که همسایه ی مدرسه است دارد پشت بام کفتربازی می کند. مدیر می گوید: "شیشه ها کار همین است." بعد می گوید: "بیا برویم تابلوی مدرسه را پایین بیاوریم تا نقاش بیاید رنگش کند." مدیر با وجود بی پولی مدرسه دلش نمی آید مهر بیاید و دستی به سر و روی مدرسه نکشد. دو تایی از دیوار بالامی رویم. تابلو را بازمی کنیم، می آوریم پایین. باد است.

چند تا ازدانش آموزان روستا که توی کوچه بازی می کنند ما را می بینند و می آیند توی حیاط مدرسه دورمان جمع می شوند. دل شان برای مدرسه تنگ شده. مدیر می رود توی دفتر. بچه ها توی حیاط می چرخند. می خواهم آزمایش کنم ببینم برای مهر آماده ام. صدامی زنم: "بیا سرِ صف." بچه ها نگاهم می کنند. "بدو سرِ صف." با تعجب به صف می شوند. از جلو نظام می دهم و خبردار. هشت نفرند. با زیرشلواری و دم پایی. برخی با موهای بلند. مومورایم می شود ناخن هایشان را ببینم. می رویم سمت کلاس. می روند با کلاس های پارسال شان خوش و بش می کنند و می نشینند سر کلاس پنجم.

گرمِ صحبت از تابستان می شویم. یکی گوسفند می چراند، یکی می رود سرِ کوره کمک پدرش و خشت چهار غالبه می کشد، یکی می رود کارگری سرِ زمین های کشاورزی و خرج مدرسه اش را کار کرده است، دو تا هم دمِ مغازه های پدران شان می ایستند. بقیه هم بی کار، می چرخند و بازی می کنند. می پرسم: "پارسال از چه چیز مدرسه خوش تان نیامد؟" متفق می گویند: "از دعواهایی که در مدرسه یا راه مدرسه با هم می کردیم." یکی شان می افزاید: "آقا، از دعوا و ریاضی!" ریاضی را یک جوری می گوید که دلم کباب می شود.

می روم ده تا کتاب که تابستانی از این ور آن ور جمع کرده ام می آورم و می گویم: "یک کتاب دار می خواهیم که این کتاب ها را امانت بدهد به بچه ها." مهدی که دم مغازه ی کفش فروشی پدرش می ایستد با ذوق کتاب ها را می گیرد. می گوید: "می برم دم مغازه." بقیه ی بچه ها هم مسئولِ تبلیغِ کتاب خانه می شوند. قرارمی گذاریم اگر از کتاب خانه استقبال شود مهدی به من زنگ بزند، تا کتاب تهیه کنم. یک کارت خریدِ کتابِ سی هزارتومانی دارم که اگر از کتاب خانه استقبال شد می گذارم برای بچه ها.

بچه ها راه می افتند که بروند. دو تایشان با سنگ می افتند به جان هم.


برچسب‌ها: معلمی, تابستان, معاون پرورشی, کتابداری
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/06/19ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 


برچسب‌ها: اقدام فرهنگی, اعلان عمومی, تربت حیدریه
+ نوشته شده در  شنبه 1393/06/15ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

ساعت سه و نیم صبح است. با برادرم سر زمین ایم. آمده ایم آب گیری. حامد در مورد موش ها توصیه ای نمی کند. می داند که من موش ها را فراری می دهم. رفته است ته زمین، زیرِ درخت برزِ کهن سال نشسته است. من، بیل به دست وسط زمین گشت می زنم. نورِ چراغ قوه را پهن می کنم روی زمین. بوته های خار روشن می شوند. چراغ را همین طوری نگه می دارم و مشغول تماشامی شوم. یک چیزی می دود زیر یک بوته. می روم سمت اش. یک موش است. پوست مخملی اش زیر نور چراغ، زردمی شود. فرار نمی کند. نور چراغ چشم هایش را می آزارد. دو تا دندان سفید بامزه جلوی دهان اش دارد. تمیز است و می درخشد. انگار تازه مسواک زده. سعی می کنم طبیعی باشم تا حامد بونبرد. به موش آهسته می گویم: "بزن به چاک! گیر حامد بیفتی، فاتحه ات خونده است."حامد و بقیه ی کشاورزها حق دارند. موش ها پیازهای زعفران ها را می خورند.

حامد صدایم می زند. می روم سمت اش و موش را فراموش می کنم. چند دقیقه می گذرد. آب رسیده است وسط زمین. حامد می رود برای سرکشی. من نشسته ام که یک مرتبه حامد وسط زمین با بیل می افتد دنبال چیزی. می دوم سمت اش. صدامی زند: "موش! موش!" می دود سمت جویِ خالیِ کنار زمین. زیر نور چراغ، حامد را می بینم که می دود سمت بالای جوی و دو تا پای عقب موش موشک را شناسایی می کنم که می پرد سمت پایین جوی. می روم پیش حامد. وانمود می کنم که دارم دنبال موش می گردم. تقلامی کنم که موش رفته سمت بالا. در حالی که با حامد سمت بالای جوی را می گردیم می دانم که موش، پشت سرمان دارد دور و دورتر می شود.

***

از صبح که از آب گیری آمده ام، کمرم به شدت دردمی کند. صاف نمی شود. همه اش باید نیم خم باشم. گوشی تلفن همراه ام صدامی کند. پیامک آمده. آخ... تبلیغ کود و ادوات کشاورزی است: "کشاورزِ گرامی! ..." از صبح این پیامک چند بار آمده و هر بار که من بازش کرده ام و چشم ام به "کشاورزِ گرامی!" افتاده است، کمرم تحریک شده و آه و ناله ام به هوا رفته است. کشاورزِ گرامی... آخ... .


برچسب‌ها: کشاورزی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/06/05ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

من قرآن می خوانم. آیه های آخر سوره ی اعراف. علی کوچولوی چهار سال و نیمه ی مان می پرسد: "مامان! آدم ها زیرِ خاک چی کار می شن؟" همسرم از سئوال علی دست پاچه می شود. ارجاعش می دهد به من: "از بابا بپرس. بابا! به سئوال علی جواب بده."

"بپرس بابا."

"آدما که می میرن و می رن زیرِ خاک چی کار می شن؟

" بدن شون به مرور می پوسه و نابودمی شه. مار و مورا و حیوونای زیر خاک هم می خورنشون."

می خواهم به قسمت خوب قضیه برسم و برای علی از بهشت و روح و این جور چیزها بگویم که همسرم، محمد هفت روزه را به بغل می کشد و معترضانه می گوید: "این حرفا چیه می زنین."

علی که ناراحتی مادر را می بیند، زودی می پرسد: "بابا! بیسکویت چطوری درست میشه؟"


 پانوشت: انجمن نویسندگان تربت حیدریه درحال برگزاری چهارمین جایزه ی ادبی اوسنه است. این مسابقه ی داستان نویسی، فعلا ویژه ی  تربتی ها برگزارمی شود و شیوه ی برگزاری و داوری جالبی دارد. در بخش پیوندها مراجعه کنید به وبلاگ اوسنه.


برچسب‌ها: پسران بابا
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/06/03ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

آن طرف، کمی از گچ سقف ریخته و آجرش پیداست. کسی نکرده یک مشت گچ به آن بمالد. کنارش یک در است. یک در توی سقف. یک در توی سقف بیمارستان.

این طرف، مردی قرار است زن اش دوقلو به دنیابیاورد. هنوز به دنیانیاورده رفته یک پلاستیک پر بستنی خریده و بین فک و فامیل اش تقسیم می کند.

دوباره همین طرف "ورود آقایان به داخل این راهرو ممنوع می باشد." موقع تولد علی ممنوع نبود. راهرو هم در نداشت. تفکیک جنسیتی کرده اند. هر برانکاردی که ردمی شود تقی به در می کوبد. من جایشان بودم به جای این در مزاحم، یک استامبولی گچ درست می کردم می مالیدم به سقف.

صدای اذان بلندشد و محمد نیامد. می دانستم این قدر منتظرمان می گذارد نام اش را مهدی...  "همراهانِ خانمِ یاوری!" محمد آمد. یک دانه محمد به جمع خلقت افزودیم. امید آن که مانند صاحبِ نام اش، امین از کاردربیاید.

یک و ده دقیقه ی عصر یک شنبه بیست و شش مرداد 93، بیمارستان رازی تربت حیدریه.


برچسب‌ها: پسران بابا
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/05/26ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

توی مای داکیومنت کامپیوترم یک فایل دارم به نام "غیرقابل چاپ". مطالب ذخیره شده در این فایل، هر کدام به دلیلی، غیرقابل نشراند.ساده ترین راهِ نشرِ چنین اباطیلی، منتظرماندن است. گذرِ زمان، زهر خیلی از مطالب را می گیرد و قابل نشرشان می کند. شاید اگر داستان نویس خوبی بودم می توانستم از این واقعیت های غیرقابل نشر، داستان بسازم. افسوس که من داستان نویس خوبی نیستم. یعنی اصلا داستان نویس نیستم. یا بیان گرِ بی پرده ی واقیت ام، یا بیان گر بی پرده ی غیرواقعیت. اولی به خاطره نویسی می انجامد و دومی به شاعری. داستان، حد میانه ی این دوست و هنرمندی ویژه ای می طلبد که من ندارم. حوصله ی این میانه روی را ندارم.داستان نویسی، کار طاقت فرسایی است.


برچسب‌ها: نویسندگی
+ نوشته شده در  جمعه 1393/05/24ساعت 9:19 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

من تابستان ها با مقامات مسئول ام به مذاکره و چانه زنی می نشینم. سعی می کنم عیب و نقص های سال گذشته را رفع کنم. سال گذشته من بودم و هفتصد هشتصد دانش آموز پسر و دختر در همه ی مقطع ها و پایه ها و دیگر هیچ. معلم ورزش و مربی پرورشی و مشاور نداشتیم.

معاون پرورشی که نیرو نداشته باشد که دیگر معاون نیست. برنامه ام را طوری تنظیم کرده بودم که روزی در یک مدرسه باشم. با این حال دو تا مدرسه هم از سرِ روزهای هفته زیاد می آمد که باید هفته در میان به آن ها سرمی زدم، دو هفته بچه ها را نمی دیدم و شرمنده ی شان می شدم.

تهِ بخش که بودم یک سال شرط گذاشتم اگر مربی ندهید نمی روم. دو تا مربی دادند. معلم ورزش هم داشتیم. نشستیم با هم برنامه ریختیم و تقسیم کار کردیم. سال خوبی شد.

الان هم مجبورشدم همین کار را بکنم. شرط گذاشته ام که دوتا مربی و یک مشاور و یک معلم ورزش نداشته باشم نمی روم. اگر ندهند و قرارباشد تنها بمانم بهتر است به یک مجتمعِ کم جمعیت بروم که بتوانم بهتر کارکنم و شرمنده ی بچه ها نباشم.


برچسب‌ها: معلمی, تابستان, معاون پرورشی
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/05/14ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

 دیشب مورد سوءقصد قرار گرفتم. با گلوله و موشک و از این جور چیزها نه. با پرتاب انبردست به دنبه ی سر. چنان سوء قصدی که اگر بافرجام می بود چنان می مُردم که امیدی به برانگیخته شدن ام نبود.

سر سفره ی افطار نشسته بودیم با همسرم و علی کوچولوی چهار ساله و نیمه ی مان. قند کاهش یافته ام رو به افزایش گذاشته بود که اخبار تلویزیون شروع شد. علی پرید روی شانه ام. تکانش دادم آمد پایین. دوباره پرید، سه باره و...

قندم را بپایم، اخبار گوش کنم یا با علی بازی کنم. اعصابم خَش شد، دلم سیاه. علی پرید روی شانه ام. یک جاخالی ناجوان مردانه دادم و طفلی نقش زمین شد و سرگذاشت به گریه. گفتم خوب است می رود یک دوری می زند من افطارمی کنم و اخبار گوش می کنم بعد از دلش درمی آورم. رفت و من چشم دوختم به اخبار که یک مرتبه یک صدای انفجارمانندی توی جمجمه ام پیچید.

برگشتم دیدم انبردست یک گوشه افتاده سرم یک گوشه. علی هم آن یکی گوشه. یک تعداد ملخ یا مگس یا نمی دانم زنبور هم دور سرم می چرخند. انبردست را خودم پیش از افطار برداشتم با علی رفتیم دوچرخه اش را تعمیرکردیم. رهایش کرده بودم وسط هال. دستم را گذاشتم روی دنبه ی سرم. خونی بود. به علی چیزی نگفتم. نباید می گفتم. تقصیر خودم بود. علی دستمال کاغذی آورد. افسوس خورد. عذاب وجدان گرفت. با زخم وررفت و در نهایت با هم تفاهم نامه ی ضعیفی امضاء کردیم.

من قول دادم بیشتر حواسم به او باشد او هم تعهدکرد به خاطر این که با این بابا بیشتر از همین چهار پنج سال کاردارد خیلی خشن با او رفتار نکند.


برچسب‌ها: پسر بابا
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/05/06ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

تا چند سال پیش که برای مدرسه ها سرانه می ریختند؛ تابستان ها وقت ما معاون ها به آماده سازی مدارس می گذشت. اشکال ها و کمبودها را بررسی می کردیم و یک برنامه می ریختیم تا مدرسه را برای مهر آماده کنیم. سقفی اگر مشکل داشت، کلاسی رنگ آمیزی می خواست، دیواری بندکشی می خواست. میز و نیمکتی باید خریداری می شد. با پول سرانه و کمکی که از انجمن اولیاء می گرفتیم مدرسه را روبه راه می کردیم.

حالا اما چند سالی است یا از سرانه خبری نیست یا چیزکی که به نام سرانه می ریزند از خرید کاغذ مدرسه هم زیاد نمی آید. انجمن اولیاء و خیرین و خودمان هم از بس از جیب گذاشته ایم دیگری جیبی برای مان نمانده است.

نتیجه آن که این روزهای کش دار تابستان برای ما معاون ها روزهای بی خود و ضجرآوری است. می رویم بیکار می چرخیم، به در و دیوار در حال تخریب مدرسه نگاه می کنیم، آه می کشیم و کاری از دست مان برنمی آید. 

+ نوشته شده در  جمعه 1393/05/03ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 


برچسب‌ها: اقدام فرهنگی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/05/01ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

شرکت در تشییع جنازه برای آدم خوب است. کمک می کند اگر یک وقت ناگهانی مُرد، تعجب نکند. ولی نه این که تلویزیون سر سفره تند تند جنازه نشان بدهد. آن هم جنازه ی کودکان بی گناه را. این کار، دل آدم را سنگ می کند. بی تفاوت می کند. خبرش را بخوانند کافی است. خبر، به اندازه ی کافی دهشتناک هست.

تلویزیون که جنازه نشان می دهد علی کوچولو خیره می ماند. کنترل نزدیکم باشد کانال را عوض میکنم؛ نزدیک نباشد شیرجه می روم جلوی چشمش که نبیند. اما او می بیند. بالاخره که می بیند. بالاخره که می پرسد: بابا، اینا چیکار می کنن؟ پاسخی ندارم. اگر داشتم که شیرجه نمی رفتم. کاش شیرجه ام می توانست گند هم سن و سالانم را بپوشاند.


برچسب‌ها: پسر بابا
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/04/23ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

علی کوچولوی مان آدم ها را از روی قالپاق ماشین شان می شناسد. دقیق هم می شناسد؛ بی خطا. بابا، دایی علی. از کجا فهمیدی؟ از برق قالپاق اش.

تا حالا فکر می کردم از روی اثر انگشت می شود آدم ها را شناخت. یا از روی گروه خون یا دی اِن اِی. به همین خاطر انگشت و خون و دی ان ای همیشه برای ام رازگونه و عجیب و باشکوه بودند. از آن جهت که در دل خود چیزهای بزرگی دارند.

به فهرست باشکوه های جهان چندی است قالپاق را هم اضافه کرده ام. قالپاق هم در دل خود رازهای نهفته ی زیادی دارد. 


برچسب‌ها: پسر بابا
+ نوشته شده در  جمعه 1393/04/13ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

شنبه به محمود زنگ زدم که در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان کتابی یافت می شود برای کتاب خانه ی تابستانی یا نه. محمود گفت دو بسته کتاب دست دوم هست. بیا ببر. دوشنبه رفتم و دو بسته را گرفتم. سه شنبه بررسی شان کردم. هشتاد و پنج کتاب خوب از تویش درآمد. به دو قسمت خردسال و بزرگ سال تقسیم شان کردم. چهارشنبه رفتم مدرسه. توی راه روستا با مدیر مجتمع مشورت کردم که کتاب ها را به کی بدهیم تا کتاب خانه ی روستا را علم کند: یک دانش آموز علاقه مند، خواهر محصل هم داشته باشد بهتر که دخترها هم از کتاب خانه بهره ببرند. رسیدیم به یکی از مدارس روستا. مدیر رفت داخل. دیدم یکی از دانش آموزان نشسته است ترک موتور. مرا دید سر تکان داد. پیاده شدم. آمد جلو احوال پرسی کردیم. از دانش آموزان پرسیدم. می خواستم برای کتاب خانه یک گزینه ی مناسب پیداکنم. می گفت برخی بچه ها درگیر کارهای کشاورزی اند. برخی دنبال گله ی گوسفند. پرسیدم و پرسیدم تا رسیدم به مصطفی. پدر مصطفی وسط روستا مغازه ی خواروبارفروشی دارد. پسرک گفت: مصطفی بیکار است. گاهی دم مغازه می ایستد. خودش است. با پسرک خداحافظی کردم و با مدیر رفتیم سمت مغازه. مدیر هم گزینه را پسندید.

رسیدیم به مغازه. پدر مصطفی پشت پاچال نشسته بود. مرا که دید جایش را داد به من. قضیه را که گفتم و موافقت پدر را گرفتم مصطفی هم از در پشت مغازه که مشرف به هال خانه بود آمد. خواب آلود بود. قضیه را که فهمید چشمانش درخشید. در طول سال تحصیلی مسئول کتاب خانه ی دبستان قدس2 هم مصطفی بود. پس به کار وارد است و توضیح زیاد نمی خواهد. کتاب ها را دادم دستش. گفتم هشتاد و پنج تاست. هیچ کدام که برنگردد هم اشکال ندارد. دست دوم و است و طی دست به دست شدن بچه ها پاره شد عیب ندارد. ولی تو در امانت دادن قانون مند باش که بچه ها کتاب ها را به موقع بیاورند تا به همه برسد. در پایان شماره تلفن ردوبدل کردیم تا من از احوال کتاب خانه بی خبرنمانم. قرارشد پدر و پسر کتاب ها را بچینند توی یکی از قفسه های مغازه و کار را شروع کنند.

امروز جمعه است و سه روز از تاسیس کتاب خانه می گذرد. ساعت چهار عصر مصطفی زنگ زد. گفت کتاب ها همه به امانت رفته است. کتاب بیاورید. یک طوری که انگار من خود کتاب خانه ام. گوشی را برمی دارم و به هر کس فکرمی کنم می تواند کمک کند پیامک می فرستم. فردا باید راه بیفتم توی کتاب خانه های شهر دنبال کتاب. یک کارت خرید کتاب سی هزار تومانی هم دارم که دارد کم کم مهلتش تمام می شود. می خواستم با آن قرآن ترجمه ی فولادوند بخرم که بی آن هفته ی پیش خریدم.

نمی دانم ولی معمولا این طور وقت ها بدون این که بدانم از کجا یک مرتبه از زمین و هوا کتاب می رسد. پارسال هم همین طور شد. بچه ها که کتاب ها را صدامی زنند؛ کتاب ها خودشان را می رسانند.

شما هم اگر می خواهید در تربیت هفتصد و پنجاه دانش آموز دختر و پسر ابتدایی، راهنمایی و دبیرستانی یک روستای محروم شریک شوید حواس تان باشد عقب نمانید. کتاب ها را بفرستید بیاید:

خراسان رضوی- شهرستان زاوه- اداره ی آموزش و پرورش- مجتمع شهید همت- جواد ماهر


پانوشت: انجمن نویسندگان تربت حیدریه درحال برگزاری دومین جایزه ی ادبی اوسنه است. این مسابقه ی داستان نویسی، فعلا ویژه ی  تربتی ها برگزارمی شود و شیوه ی برگزاری و داوری جالبی دارد. در بخش پیوندها مراجعه کنید به وبلاگ اوسنه.


برچسب‌ها: کتاب, کتابداری, کتاب خانه ی تابستانی
+ نوشته شده در  شنبه 1393/04/07ساعت 8:34 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

هفته ی پیش زدم تو گوش کارشناسی ارشد. چنان توگوشی به اش زدم که در تاریخ تحصیلات تکمیلی بنویسند.

دفترچه های فراگیر پیام نور که آمد دیدم یک رشته ی فریبنده دارد: ادبیات کودک. یک تحقیقی در موردش کردم دیدم خوب رشته ای است. روان شناسی دارد، فلسفه، جامعه شناسی، ادبیات، تعلیم و تربیت. رشته ی به روزی است. مثل خیلی رشته ها، نظریه های عصر حجر را نبش قبر نمی کند. گفتم شرکت کنم. گول خوردم. آدم است دیگر. پاگذاشتم روی اعتقاداتم و روز آخر، پنجاه هزار تومان پول زبان بسته دادم و اینترنتی ثبت نام کردم.

از روز بعد عذاب وجدانم شروع شد که مرد حسابی تو مگر شرط نکرده ای که ادامه تحصیل را ممنوع کنی. نشستم به بررسی دیدم حق دارد وجدان بیچاره ام. من یکی دو ساعت اگر در روز وقت اضافه بیاورم می نشینم به نوشتن و مطالعه ی آن چه دوست دارم. با ارشد خواندن سه سال از علایقم می مانم. ضمن این که این کتاب های ادبیات کودک را که خودم هم می توانم بخوانم. پس چه نیازی به ارشد خواندن و وقت و پول تلف کردن.

وجدانم قانعم کرد. سازمان سنجش هم یک هفته ثبت نام را تمدید کرد و به کسانی که ثبت نام کرده بودند یک بار مهلت داد اطلاعات خود را ویرایش کنند. رفتم به قصد حذف ثبت نامم، نشد. مجبور شدم یک رشته ای انتخاب کنم که ثبت نامم را خراب کنم و دل بکنم از ادامه ی تحصیل. زدم آمار ریاضی دانشگاه پیام نور تبریز.


برچسب‌ها: ادامه تحصیل, ادبیات کودک
+ نوشته شده در  شنبه 1393/03/31ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

توی خیابان بودیم که یک هو تمام لامپ ها خاموش شد. یک هو را جدا می نویسند یا سر هم؟ داود چی؛ یک واو دارد یا دو تا؟ اصلا مهم نیست.

این که یک واو دارد یا دو تا؟

نه، این که یک هو برق رفته است؛ خب برمی گردد: اللهم صل علی محمد و آل محمد.

مگر برگشته که صلوات می فرستی؟

نه، صلوات می فرستم که برگردد. یاد چراغ گرسوز مادربزرگ به خیر. به خیر را جدا می نویسند یا سر هم؟ چراغ گرسوز را روشن می کردیم و با سایه های روی دیوار بازی می کردیم. مورمورای مان بود که یک شب برق برود و برنگردد. کاش برق برود و برنگردد. جایش مادر بزرگ برگردد.


برچسب‌ها: مادربزرگ
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/03/29ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

امسال دو تا کلاس پرورشی برداشتم با هفتمی ها. به خیال این که مثل هر سال کتابی در کار نیست و من می توانم با بچه ها هر چه دل مان خواست کار کنیم. غافل از این که کتاب برای مان نوشته اند: تفکر و سبک زندگی. می خواستم از کلاس رفتن انصراف بدهم اما نشد. مجبور شدم بروم کلاس. رفتم اما لای کتاب را باز نکردم. بچه ها هم باز نکردند. به سبک خودم کلاس را اداره کردم. به همان سبکی که خودم و بچه ها یادمان برود که زنگ خورده است.

چند روز پیش، مدیر گفت آخرین امتحان، تفکر است. سئوالات امتحان را بدهید. گفتم نیازی به امتحان نیست. گفت باید امتحان بگیریم. کتاب لاوانشده ی یکی از بچه ها را گرفتم و ورقی زدم. کتاب خوبی است. برخی مباحثش همان هایی است که با بچه ها در طول سال کارکرده ایم. کتاب، تئوری نوشته ما عملی کارکرده ایم. اما خوب نیست پرورشی کتاب داشته باشد. برای مربی هایی که برای اداره ی کلاس برنامه ی خلاقانه دارند کتاب مانع بزرگی است. شاید بهتر باشد کتاب باشد اما اجباری نباشد. آن وقت مربی هایی که برنامه ندارند می توانند بروند سراغ کتاب. من در مورد جایگاه و کارکرد معاونت پرورشی، اندیشه ها و برنامه ها دارم اما دم نقد آقای مدیر از من سئوال امتحانی می خواست و اندیشه های من برای او سئوال نمی شد.

سئوالات زیر را نوشتم برای روز امتحان. یک نسخه دادم به مدیر. یک نسخه را هم خواندم برای بچه ها و گفتم فکر کنید به سئوالات و آماده باشید برای پاسخ:

1- از کدام یک از فعالت های کلاس بیشتر خوشت آمد؟ در موردش بنویس. (نمایش، سرود، تعزیه خوانی، پانتومیم، قصه گویی، کتاب خوانی، بازی های کلاسی، کارگاه آشنایی با بلوغ، داستان نویسی، مراسم های عمومی مثل سخنرانی و جشن و هیات، حضور در کتاب خانه، اردوهای سرود و نمایش، برگزاری نماز جماعت، زنگ مطالعه، نقالی.)

2- چه فعالیتی هست که دوست داشتی در کلاس باشد اما نبود؟ در موردش بنویس.

3- خوبی ها و ضعف های دبیر پرورشی ات را بنویس.

4- دبیر پرورش ات را نصیحت کن.


برچسب‌ها: پرورشی, امتحان
+ نوشته شده در  شنبه 1393/03/17ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دیروز، روز آخر ابتدایی ها بود. اول صبحی رفتم ابتدایی پسرانه. با بچه هایی که آمده بودند خداحافظی کردم. با همکاران که تند تند فرم جابه جایی پرمی کردند. با معلم دل سوز کلاس چهارم که درست و حسابی چند تا از بچه های ضعیف را راه انداخته است. با معلم کلاس اول که حالا دانش آموزانش هر کلمه ای بگویی می نویسند و تا صد بلدند بشمارند و بنویسند.

بعد رفتم ابتدایی دخترانه. پنجمی ها، بیشتر آمده بودند. هفت نفرشان از هفده نفر. رفتم سر کلاس. کمی با هم موسیقی گوش کردیم و بعد از تابستان پرسیدم که می خواهید چه کنید و بعد ناگهان رسیدیم به این حرف که هفت نفر از کلاس، سال دیگر ترک تحصیل می کنند.

یک نفر از آن هفت نفر توی کلاس بود. دلیلش را پرسیدم. پدرش نمی گذاشت. از دلیل آن هایی که نیامده بودند پرسیدم: پدر، مادر، آبجی و برادر. موانع، این ها بودند و دلایل، مسخره. دختری که خودش تا چهارم بیشتر نخوانده گیرداده به خواهرش که تو یک سال هم بیشتر خوانده ای و دیگر نباید بروی. برادری که بیست سال دارد رگ غیرتش جنبیده که نمی گذارم خواهرم مدرسه برود. و پدر و مادری که فکرمی کنند دیگر وقت شوهر کردن دخترشان است و باید بنشیند گوشه ی خانه، منتظر.

این روستا البته همین جور است. بیشتر دخترها را پیش از پایان ابتدایی شوهر می دهند. به همین خاطر دخترها با همه ی هوش و استعدادشان معمولا به دبیرستان نمی رسند. غم انگیز است. به بچه ها گفتم قانون می گوید تحصیل برای بچه ها در ابتدایی اجباری است و اگر کسی جلوگیری کند می شود از او به دادگاه شکایت کرد. از انگیزه های خود بچه ها هم غفلت نکردم. سعی کردم میزان انگیزه های خودشان را هم بسنجم. خصوصا این که بچه ها گفتند یکی از این هفت نفر خودش نمی خواهد مدرسه بیاید.

بعد رفتم دفتر و مدیر مجتمع و مدیر مدرسه و معلم کلاس را آوردم. چهار نفری با بچه ها حرف زدیم. سئوال کردیم و بررسی کردیم. نتیجه، لیست هفت نفری دانش آموزان ترک تحصیلی به همراه شماره تلفن و مانع تحصیل شان شد. قرارگذاشتیم همه ی تلاش مان را بکنیم تا لیست سیاه مان سال دیگر سفید باشد.


برچسب‌ها: ترک تحصیل
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/03/14ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

آخر سال تحصیلی است. بچه ها یکی در میان می آیند. امروز دبستان پسرانه بودم. کلاس دومی ها بیشتر آمده بودند. زنگ دوم با خستگی می پرسیدند: آقا، چند زنگ دیگر مانده؟ معلم شان هم بی حوصله نشسته بود توی دفتر.

بلندگو را برداشتم با معلم شان رفتیم سر کلاس. موسیقی شادی برای شان گذاشتم. اول همه گوش کردیم. بعد دست زدیم و بعد کم کم کار به جای باریک کشید. به بهانه ی رقص محلی یکی دو تا از بچه ها آمدند وسط. رقص محلی تربتی ها رقص زیبایی است. یکی از بچه ها حسابی وارد بود. موسیقی اما به راه نبود که معلم کلاس سوم وارد شد. توی گوشی اش چند تا موسیقی و آواز محلی داشت. گذاشت پشت میکروفون. حالا موسیقی و رقص محلی هماهنگ شد.

مجلس که تمام شد بچه ها خوش حال بودند. نمی رفتند. به زور روانه ی شان کردیم خانه.


برچسب‌ها: رقص محلی, موسیقی
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/03/12ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دیروز جشن الفبا داشتیم. همکاران زودتر رفتند حسینیه ی روستا را تزیین کردند. بعد من و معلم کلاس اول، بچه ها را بردیم حسینیه. بچه ها، کلاه هایی که روی هر کدام یکی از حروف الفبا نوشته شده بود سرشان کردند. یک کیک بزرگ هم داشتیم شکل کتاب. والدین هم بودند. بچه ها شعر خواندند، قرآن خواندند. معلم ها و والدین صحبت کردند و قارقاری آمد.

قارقاری یک شرشره انداخته بود دور گردنش، یک قاشق و مگس کش دفتر را هم گرفته بود به منقارش. مگس کش را بچه ها می شناختند. مدیر، بچه ها را با آن تنبیه می کرد. درد نداشت. به همین خاطر با آن تنبیه می کرد. از قارقاری پرسیدم: اینا چیه؟ و قارقاری، قار قار کنان پاسخ داد: ما کلاغا وقتی کلاس اول رو تموم می کنیم و با سواد میشیم مثل شما آدما جشن الفبا می گیریم. کیک می خریم. یک شرشره میندازیم دور گردن مون. یک قاشق میاریم برای خوردن کیک. و چوبی که معلم مان وقتی درس بلد نبودیم با آن ما را تنبیه می کرد را هم با خودمان می آوریم تا به معلم بگوییم: معلم عزیز، تو ما را دوست داری و اگر تنبیه مان کرده ای به خاطر خودمان بوده است. تو را و چوب تو را، خنده و اخم تو را دوست داریم.

به این جا که رسیدم دیدم قارقاری پر معنا نگاهم می کند با تک زرد و چشم های سیاهش. یعنی حواست هست بر خلاف بخش نامه های آموزش و پرورش داریم تنبیه بدنی را نهادینه می کنیم، بلا. نمی دانم چرا برق نگاه قارقاری مرا گرفت.

نگاهش را از من گرفت و با قاشق رفت سراغ کیک.


برچسب‌ها: قارقاری, جشن الفبا, تنبیه
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/03/06ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

اسدالله اسحاقی، شاعر تربتی، جایزه ی برتر شعر کودک جشنواره ی بین المللی فجر را از آن خود کرد. این جایزه نه تنها از آن اسدالله که از آن جامعه ی فرهنگ و ادب و هنر شهرستان تربت حیدریه است. تربت، انجمن ها و کانون های فعالی دارد که سال هاست در راه اعتلای فرهنگ شهر می کوشند. اسدالله اسحاقی هم اتفاقا در هوای همین انجمن ها نفس کشیده و بالیده است.

جایزه ی فجر کلاه از سر برداشتنی است به احترام تلاش و کار گروهی یک شهر. یک شهر با اساتید و بزرگانی مهربان و دلسوز که در جلسه های هفتگی یا ماهانه به پای جوان ها و تازه کارها می نشینند و به آن ها یاد می دهند. بیشتر از آن که هنرمندان این شهر به چنین جوایزی محتاج باشند این فجر است که به آن ها نیاز دارد. چرا که هنرمندان بی هیچ چشم داشتی در راه اعتلای فرهنگ می کوشند اما این فجرها هستند که با چنین پاس داشت هایی، خود، ارزش و بها می یابند.

تاثیری که فجر خوب است داشته باشد این است که عده ای از مردم و مسئولان که هنوز تلاش ها و تکاپوهای هنرمندان را درک نکرده اند آن را از زبان تعریف و تمجید دیگران بشنوند و به استعدادهای فرزندان این شهر مومن شوند و در راه شکوفایی آن، آستین بالا بزنند. باشد که تنها فرهنگ سرای شهر زود راه بیفتد. به جای یک کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، کانون ها افتتاح شوند. شهر به خودش سینما ببیند. تاتر، موسیقی، کتاب فروشی ها و کتاب خانه ها رونق بگیرند.

خلاصه آن که اسدالله اسحاقی بدون فجر هم اسدالله اسحاقی است. خوب و پر تلاش و دوست داشتنی. فجرها زمانی فجراند و سزاوار توجه که نه در جهت ایجاد رقابت منفی و مخرب که برای خدمت به فرهنگ و آرامش انسان ها به پرواز درآیند و بر شانه ها بنشینند.

* پانوشت: شعرهای کودک اسدالله اسحاقی را در جشنواره ی شعر فجر در پیوندهای روزانه ببینید. وبلاگش را هم در پیوندها ببینید.

من هم برای بخش سنتی این جشنواره، شعر فرستادم. شعرهای مرا هم می توانید ببینید. من در این جشنواره رتبه ی یوف را به دست آوردم.

یوف به لهجه ی محلی روستای محل خدمتم یعنی هیچ.


برچسب‌ها: جشنواره ی شعر فجر, اسدالله اسحاقی, تربت حیدریه
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/03/01ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دو هفته ی آخر ابتدایی هاست. بچه ها خسته اند. معلم ها هم همین طور. کتاب ها تمام است. هیچ کس در مدرسه کاری ندارد. تا دو سه سال پیش این موقع، امتحانات بود اما حالا همه ی پایه ها توصیفی اند و بخش نامه کرده اند که برنامه ی امتحانی ممنوع. فقط ششمی ها برنامه ی امتحان دارند. آن هم امتحان نیم بندی که تاثیر زیادی در نتیجه ی کارشان ندارد. خلاصه دو هفته ی درب و داغانی است.

امروز دبستان دخترانه بودم. گفتم آهنگ شاد برای شان بگذارم. بلندگو خراب بود. از بس از اول سال از آن کار کشیده ایم دیگر صدایش در نمی آید. گفتم فیلم برای شان بگذارم. فیلم عروسی تولید کانون پرورشی. دی و ی دی نداشتیم. همکاران قسمتی از فیلم را در کامپیوتر دفتر دیدند و همگی خواهان نمایشش برای بچه های کلاس شان شدند. یکی گفت بچه ها را بفرستیم دنبال دی وی دی، یکی گفت همین کامپیوتر رها شده در گوشه ی دفتر را راه بیندازیم. یکی هم گفت من فردا دی وی دی می آورم که به نظر جمع بهترین راه بود.

یکی از همکاران گیر داد که امروز فیلم را برای کلاسش نمایش دهد. گفتم امروز نمی شود. گفت می شود. گفتم قصه ی پر غصه ی حضور تکنولوژی آموزشی در مدارس را من می دانم نمی شود. گفت می شود. دیدم دارد به این در و آن در می زند. می فرستد دنبال سه راهی و سیم رابط و... تا کامپیوتر گوشه ی دفتر را راه بیندازد ببرد توی کلاس. گفتم خودت را اذیت نکن آقا معلم کلاس اول، می خواهی امروز نمایش بدهی به جایی نمی رسی مگر این که راه مرا بروی. گفت چه راهی؟ گفتم بفرست از مغازه چند متر تور عروس بخرند. من سرم کنم بشوم عروس تو بشو داماد برویم سر کلاس، نمایش زنده اجرا کنیم. این طور شدنی تر است تا بخواهی روی این وسایل کمک آموزشی ضایع حساب کنی. خندید اما گوش نکرد. دیدم دارد تقلا می کند رفتم کمکش. کامپیوتر را سرپا کردیم و آتیشش کردیم اما نتیجه نگرفتیم. گفتم میری تور بخری؟ خندید و سرش را انداخت پایین و رفت کلاس.


برچسب‌ها: معلمی, وسایل کمک آموزشی, فیلم, امتحان, نمایش
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/02/30ساعت 6:25 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

* از مدرسه می آیم. حسابی خسته ام. گوشی ام صدا می کند: رب و دوغ. می روم توی مغازه. سلام و احوال پرسی. تلویزیون اخبار می گوید: یک معلم کلیه اش را اهداکرد به دانش آموزش. به مغازه دار می گویم: ما معلم ها یا باید کله ی مان را کچل کنیم یا خودمان را بیندازیم توی آتش یا هم کلیه ی مان را بدهیم در راه خدا که دو خط خبر خوب در موردمان بنویسند. مغازه دار که آدم اهل دلی است ادامه می دهد: آره والله، انگار سر وقت رفتن و وجدانی کار کردن و از کار نزدن ارزش نیست. و می افزاید: ای آقا، همه جا همین طور است.

تخیل بیش فعال من بی توجه به بقیه ی جاها همین طور بال و پرمی گیرد برای خودش: اگر این طور پیش برود و ارزش های معلمی این طوری تعریف و تبلیغ شود چه می شود؟ لابد معلم ها در آینده بازنشست خواهند شد در حالی که همگی نقص عضو اند. یکی پا ندارد. یکی گوش ندارد. یکی چشم یکی روده. برای ام جالب است بدانم آن روز چه گونه تحولی در آموزش و پرورش رخ می دهد. تخیل بیش فعالم تازه دارد اوج می گیرد که مغازه دار می گوید: شیش و سیصد.

** شب ها وقت خواب علی کوچولو می گوید بابا برام کتاب می خونی؟ می گویم آره پسرم. می رود و با کتاب برمی گردد. قدیم یک کتاب می آورد اما حالا شانزده تا، بیست تا. یکی را می خوانم دومی را می دهد دستم. شده است تا یک ساعت کتاب خوانی داشته ایم. تازه هنوز هم از من راضی نیست و می گوید بابا برام کتاب نمی خونه.


برچسب‌ها: معلمی, پسر بابا, کتاب
+ نوشته شده در  جمعه 1393/02/26ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  |