خاطرات، ادبیات، کتاب، معلمی، زبان و آداب و رسوم مردم

آن طرف، کمی از گچ سقف ریخته و آجرش پیداست. کسی نکرده یک مشت گچ به آن بمالد. کنارش یک در است. یک در توی سقف. یک در توی سقف بیمارستان.

این طرف، مردی قرار است زن اش دوقلو به دنیابیاورد. هنوز به دنیانیاورده رفته یک پلاستیک پر بستنی خریده و بین فک و فامیل اش تقسیم می کند.

دوباره همین طرف "ورود آقایان به داخل این راهرو ممنوع می باشد." موقع تولد علی ممنوع نبود. راهرو هم در نداشت. تفکیک جنسیتی کرده اند. هر برانکاردی که ردمی شود تقی به در می کوبد. من جایشان بودم به جای این در مزاحم، یک استامبولی گچ درست می کردم می مالیدم به سقف.

صدای اذان بلندشد و محمد نیامد. می دانستم این قدر منتظرمان می گذارد نام اش را مهدی...  "همراهانِ خانمِ یاوری!" محمد آمد. یک دانه محمد به جمع خلقت افزودیم. امید آن که مانند صاحبِ نام اش، امین از کاردربیاید.

یک و ده دقیقه ی عصر یک شنبه بیست و شش مرداد 93، بیمارستان رازی تربت حیدریه.


برچسب‌ها: پسران بابا
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/05/26ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

توی مای داکیومنت کامپیوترم یک فایل دارم به نام "غیرقابل چاپ". مطالب ذخیره شده در این فایل، هر کدام به دلیلی، غیرقابل نشراند.ساده ترین راهِ نشرِ چنین اباطیلی، منتظرماندن است. گذرِ زمان، زهر خیلی از مطالب را می گیرد و قابل نشرشان می کند. شاید اگر داستان نویس خوبی بودم می توانستم از این واقعیت های غیرقابل نشر، داستان بسازم. افسوس که من داستان نویس خوبی نیستم. یعنی اصلا داستان نویس نیستم. یا بیان گرِ بی پرده ی واقیت ام، یا بیان گر بی پرده ی غیرواقعیت. اولی به خاطره نویسی می انجامد و دومی به شاعری. داستان، حد میانه ی این دوست و هنرمندی ویژه ای می طلبد که من ندارم. حوصله ی این میانه روی را ندارم.داستان نویسی، کار طاقت فرسایی است.


برچسب‌ها: نویسندگی
+ نوشته شده در  جمعه 1393/05/24ساعت 9:19 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

من تابستان ها با مقامات مسئول ام به مذاکره و چانه زنی می نشینم. سعی می کنم عیب و نقص های سال گذشته را رفع کنم. سال گذشته من بودم و هفتصد هشتصد دانش آموز پسر و دختر در همه ی مقطع ها و پایه ها و دیگر هیچ. معلم ورزش و مربی پرورشی و مشاور نداشتیم.

معاون پرورشی که نیرو نداشته باشد که دیگر معاون نیست. برنامه ام را طوری تنظیم کرده بودم که روزی در یک مدرسه باشم. با این حال دو تا مدرسه هم از سرِ روزهای هفته زیاد می آمد که باید هفته در میان به آن ها سرمی زدم، دو هفته بچه ها را نمی دیدم و شرمنده ی شان می شدم.

تهِ بخش که بودم یک سال شرط گذاشتم اگر مربی ندهید نمی روم. دو تا مربی دادند. معلم ورزش هم داشتیم. نشستیم با هم برنامه ریختیم و تقسیم کار کردیم. سال خوبی شد.

الان هم مجبورشدم همین کار را بکنم. شرط گذاشته ام که دوتا مربی و یک مشاور و یک معلم ورزش نداشته باشم نمی روم. اگر ندهند و قرارباشد تنها بمانم بهتر است به یک مجتمعِ کم جمعیت بروم که بتوانم بهتر کارکنم و شرمنده ی بچه ها نباشم.


برچسب‌ها: معلمی, تابستان, معاون پرورشی
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/05/14ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

 دیشب مورد سوءقصد قرار گرفتم. با گلوله و موشک و از این جور چیزها نه. با پرتاب انبردست به دنبه ی سر. چنان سوء قصدی که اگر بافرجام می بود چنان می مُردم که امیدی به برانگیخته شدن ام نبود.

سر سفره ی افطار نشسته بودیم با همسرم و علی کوچولوی چهار ساله و نیمه ی مان. قند کاهش یافته ام رو به افزایش گذاشته بود که اخبار تلویزیون شروع شد. علی پرید روی شانه ام. تکانش دادم آمد پایین. دوباره پرید، سه باره و...

قندم را بپایم، اخبار گوش کنم یا با علی بازی کنم. اعصابم خَش شد، دلم سیاه. علی پرید روی شانه ام. یک جاخالی ناجوان مردانه دادم و طفلی نقش زمین شد و سرگذاشت به گریه. گفتم خوب است می رود یک دوری می زند من افطارمی کنم و اخبار گوش می کنم بعد از دلش درمی آورم. رفت و من چشم دوختم به اخبار که یک مرتبه یک صدای انفجارمانندی توی جمجمه ام پیچید.

برگشتم دیدم انبردست یک گوشه افتاده سرم یک گوشه. علی هم آن یکی گوشه. یک تعداد ملخ یا مگس یا نمی دانم زنبور هم دور سرم می چرخند. انبردست را خودم پیش از افطار برداشتم با علی رفتیم دوچرخه اش را تعمیرکردیم. رهایش کرده بودم وسط هال. دستم را گذاشتم روی دنبه ی سرم. خونی بود. به علی چیزی نگفتم. نباید می گفتم. تقصیر خودم بود. علی دستمال کاغذی آورد. افسوس خورد. عذاب وجدان گرفت. با زخم وررفت و در نهایت با هم تفاهم نامه ی ضعیفی امضاء کردیم.

من قول دادم بیشتر حواسم به او باشد او هم تعهدکرد به خاطر این که با این بابا بیشتر از همین چهار پنج سال کاردارد خیلی خشن با او رفتار نکند.


برچسب‌ها: پسر بابا
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/05/06ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

تا چند سال پیش که برای مدرسه ها سرانه می ریختند؛ تابستان ها وقت ما معاون ها به آماده سازی مدارس می گذشت. اشکال ها و کمبودها را بررسی می کردیم و یک برنامه می ریختیم تا مدرسه را برای مهر آماده کنیم. سقفی اگر مشکل داشت، کلاسی رنگ آمیزی می خواست، دیواری بندکشی می خواست. میز و نیمکتی باید خریداری می شد. با پول سرانه و کمکی که از انجمن اولیاء می گرفتیم مدرسه را روبه راه می کردیم.

حالا اما چند سالی است یا از سرانه خبری نیست یا چیزکی که به نام سرانه می ریزند از خرید کاغذ مدرسه هم زیاد نمی آید. انجمن اولیاء و خیرین و خودمان هم از بس از جیب گذاشته ایم دیگری جیبی برای مان نمانده است.

نتیجه آن که این روزهای کش دار تابستان برای ما معاون ها روزهای بی خود و ضجرآوری است. می رویم بیکار می چرخیم، به در و دیوار در حال تخریب مدرسه نگاه می کنیم، آه می کشیم و کاری از دست مان برنمی آید. 

+ نوشته شده در  جمعه 1393/05/03ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 


برچسب‌ها: اقدام فرهنگی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/05/01ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

شرکت در تشییع جنازه برای آدم خوب است. کمک می کند اگر یک وقت ناگهانی مُرد، تعجب نکند. ولی نه این که تلویزیون سر سفره تند تند جنازه نشان بدهد. آن هم جنازه ی کودکان بی گناه را. این کار، دل آدم را سنگ می کند. بی تفاوت می کند. خبرش را بخوانند کافی است. خبر، به اندازه ی کافی دهشتناک هست.

تلویزیون که جنازه نشان می دهد علی کوچولو خیره می ماند. کنترل نزدیکم باشد کانال را عوض میکنم؛ نزدیک نباشد شیرجه می روم جلوی چشمش که نبیند. اما او می بیند. بالاخره که می بیند. بالاخره که می پرسد: بابا، اینا چیکار می کنن؟ پاسخی ندارم. اگر داشتم که شیرجه نمی رفتم. کاش شیرجه ام می توانست گند هم سن و سالانم را بپوشاند.


برچسب‌ها: پسر بابا
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/04/23ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

علی کوچولوی مان آدم ها را از روی قالپاق ماشین شان می شناسد. دقیق هم می شناسد؛ بی خطا. بابا، دایی علی. از کجا فهمیدی؟ از برق قالپاق اش.

تا حالا فکر می کردم از روی اثر انگشت می شود آدم ها را شناخت. یا از روی گروه خون یا دی اِن اِی. به همین خاطر انگشت و خون و دی ان ای همیشه برای ام رازگونه و عجیب و باشکوه بودند. از آن جهت که در دل خود چیزهای بزرگی دارند.

به فهرست باشکوه های جهان چندی است قالپاق را هم اضافه کرده ام. قالپاق هم در دل خود رازهای نهفته ی زیادی دارد. 


برچسب‌ها: پسر بابا
+ نوشته شده در  جمعه 1393/04/13ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

شنبه به محمود زنگ زدم که در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان کتابی یافت می شود برای کتاب خانه ی تابستانی یا نه. محمود گفت دو بسته کتاب دست دوم هست. بیا ببر. دوشنبه رفتم و دو بسته را گرفتم. سه شنبه بررسی شان کردم. هشتاد و پنج کتاب خوب از تویش درآمد. به دو قسمت خردسال و بزرگ سال تقسیم شان کردم. چهارشنبه رفتم مدرسه. توی راه روستا با مدیر مجتمع مشورت کردم که کتاب ها را به کی بدهیم تا کتاب خانه ی روستا را علم کند: یک دانش آموز علاقه مند، خواهر محصل هم داشته باشد بهتر که دخترها هم از کتاب خانه بهره ببرند. رسیدیم به یکی از مدارس روستا. مدیر رفت داخل. دیدم یکی از دانش آموزان نشسته است ترک موتور. مرا دید سر تکان داد. پیاده شدم. آمد جلو احوال پرسی کردیم. از دانش آموزان پرسیدم. می خواستم برای کتاب خانه یک گزینه ی مناسب پیداکنم. می گفت برخی بچه ها درگیر کارهای کشاورزی اند. برخی دنبال گله ی گوسفند. پرسیدم و پرسیدم تا رسیدم به مصطفی. پدر مصطفی وسط روستا مغازه ی خواروبارفروشی دارد. پسرک گفت: مصطفی بیکار است. گاهی دم مغازه می ایستد. خودش است. با پسرک خداحافظی کردم و با مدیر رفتیم سمت مغازه. مدیر هم گزینه را پسندید.

رسیدیم به مغازه. پدر مصطفی پشت پاچال نشسته بود. مرا که دید جایش را داد به من. قضیه را که گفتم و موافقت پدر را گرفتم مصطفی هم از در پشت مغازه که مشرف به هال خانه بود آمد. خواب آلود بود. قضیه را که فهمید چشمانش درخشید. در طول سال تحصیلی مسئول کتاب خانه ی دبستان قدس2 هم مصطفی بود. پس به کار وارد است و توضیح زیاد نمی خواهد. کتاب ها را دادم دستش. گفتم هشتاد و پنج تاست. هیچ کدام که برنگردد هم اشکال ندارد. دست دوم و است و طی دست به دست شدن بچه ها پاره شد عیب ندارد. ولی تو در امانت دادن قانون مند باش که بچه ها کتاب ها را به موقع بیاورند تا به همه برسد. در پایان شماره تلفن ردوبدل کردیم تا من از احوال کتاب خانه بی خبرنمانم. قرارشد پدر و پسر کتاب ها را بچینند توی یکی از قفسه های مغازه و کار را شروع کنند.

امروز جمعه است و سه روز از تاسیس کتاب خانه می گذرد. ساعت چهار عصر مصطفی زنگ زد. گفت کتاب ها همه به امانت رفته است. کتاب بیاورید. یک طوری که انگار من خود کتاب خانه ام. گوشی را برمی دارم و به هر کس فکرمی کنم می تواند کمک کند پیامک می فرستم. فردا باید راه بیفتم توی کتاب خانه های شهر دنبال کتاب. یک کارت خرید کتاب سی هزار تومانی هم دارم که دارد کم کم مهلتش تمام می شود. می خواستم با آن قرآن ترجمه ی فولادوند بخرم که بی آن هفته ی پیش خریدم.

نمی دانم ولی معمولا این طور وقت ها بدون این که بدانم از کجا یک مرتبه از زمین و هوا کتاب می رسد. پارسال هم همین طور شد. بچه ها که کتاب ها را صدامی زنند؛ کتاب ها خودشان را می رسانند.

شما هم اگر می خواهید در تربیت هفتصد و پنجاه دانش آموز دختر و پسر ابتدایی، راهنمایی و دبیرستانی یک روستای محروم شریک شوید حواس تان باشد عقب نمانید. کتاب ها را بفرستید بیاید:

خراسان رضوی- شهرستان زاوه- اداره ی آموزش و پرورش- مجتمع شهید همت- جواد ماهر


پانوشت: انجمن نویسندگان تربت حیدریه درحال برگزاری دومین جایزه ی ادبی اوسنه است. این مسابقه ی داستان نویسی، فعلا ویژه ی  تربتی ها برگزارمی شود و شیوه ی برگزاری و داوری جالبی دارد. در بخش پیوندها مراجعه کنید به وبلاگ اوسنه.


برچسب‌ها: کتاب, کتابداری, کتاب خانه ی تابستانی
+ نوشته شده در  شنبه 1393/04/07ساعت 8:34 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

هفته ی پیش زدم تو گوش کارشناسی ارشد. چنان توگوشی به اش زدم که در تاریخ تحصیلات تکمیلی بنویسند.

دفترچه های فراگیر پیام نور که آمد دیدم یک رشته ی فریبنده دارد: ادبیات کودک. یک تحقیقی در موردش کردم دیدم خوب رشته ای است. روان شناسی دارد، فلسفه، جامعه شناسی، ادبیات، تعلیم و تربیت. رشته ی به روزی است. مثل خیلی رشته ها، نظریه های عصر حجر را نبش قبر نمی کند. گفتم شرکت کنم. گول خوردم. آدم است دیگر. پاگذاشتم روی اعتقاداتم و روز آخر، پنجاه هزار تومان پول زبان بسته دادم و اینترنتی ثبت نام کردم.

از روز بعد عذاب وجدانم شروع شد که مرد حسابی تو مگر شرط نکرده ای که ادامه تحصیل را ممنوع کنی. نشستم به بررسی دیدم حق دارد وجدان بیچاره ام. من یکی دو ساعت اگر در روز وقت اضافه بیاورم می نشینم به نوشتن و مطالعه ی آن چه دوست دارم. با ارشد خواندن سه سال از علایقم می مانم. ضمن این که این کتاب های ادبیات کودک را که خودم هم می توانم بخوانم. پس چه نیازی به ارشد خواندن و وقت و پول تلف کردن.

وجدانم قانعم کرد. سازمان سنجش هم یک هفته ثبت نام را تمدید کرد و به کسانی که ثبت نام کرده بودند یک بار مهلت داد اطلاعات خود را ویرایش کنند. رفتم به قصد حذف ثبت نامم، نشد. مجبور شدم یک رشته ای انتخاب کنم که ثبت نامم را خراب کنم و دل بکنم از ادامه ی تحصیل. زدم آمار ریاضی دانشگاه پیام نور تبریز.


برچسب‌ها: ادامه تحصیل, ادبیات کودک
+ نوشته شده در  شنبه 1393/03/31ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

توی خیابان بودیم که یک هو تمام لامپ ها خاموش شد. یک هو را جدا می نویسند یا سر هم؟ داود چی؛ یک واو دارد یا دو تا؟ اصلا مهم نیست.

این که یک واو دارد یا دو تا؟

نه، این که یک هو برق رفته است؛ خب برمی گردد: اللهم صل علی محمد و آل محمد.

مگر برگشته که صلوات می فرستی؟

نه، صلوات می فرستم که برگردد. یاد چراغ گرسوز مادربزرگ به خیر. به خیر را جدا می نویسند یا سر هم؟ چراغ گرسوز را روشن می کردیم و با سایه های روی دیوار بازی می کردیم. مورمورای مان بود که یک شب برق برود و برنگردد. کاش برق برود و برنگردد. جایش مادر بزرگ برگردد.


برچسب‌ها: مادربزرگ
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/03/29ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

امسال دو تا کلاس پرورشی برداشتم با هفتمی ها. به خیال این که مثل هر سال کتابی در کار نیست و من می توانم با بچه ها هر چه دل مان خواست کار کنیم. غافل از این که کتاب برای مان نوشته اند: تفکر و سبک زندگی. می خواستم از کلاس رفتن انصراف بدهم اما نشد. مجبور شدم بروم کلاس. رفتم اما لای کتاب را باز نکردم. بچه ها هم باز نکردند. به سبک خودم کلاس را اداره کردم. به همان سبکی که خودم و بچه ها یادمان برود که زنگ خورده است.

چند روز پیش، مدیر گفت آخرین امتحان، تفکر است. سئوالات امتحان را بدهید. گفتم نیازی به امتحان نیست. گفت باید امتحان بگیریم. کتاب لاوانشده ی یکی از بچه ها را گرفتم و ورقی زدم. کتاب خوبی است. برخی مباحثش همان هایی است که با بچه ها در طول سال کارکرده ایم. کتاب، تئوری نوشته ما عملی کارکرده ایم. اما خوب نیست پرورشی کتاب داشته باشد. برای مربی هایی که برای اداره ی کلاس برنامه ی خلاقانه دارند کتاب مانع بزرگی است. شاید بهتر باشد کتاب باشد اما اجباری نباشد. آن وقت مربی هایی که برنامه ندارند می توانند بروند سراغ کتاب. من در مورد جایگاه و کارکرد معاونت پرورشی، اندیشه ها و برنامه ها دارم اما دم نقد آقای مدیر از من سئوال امتحانی می خواست و اندیشه های من برای او سئوال نمی شد.

سئوالات زیر را نوشتم برای روز امتحان. یک نسخه دادم به مدیر. یک نسخه را هم خواندم برای بچه ها و گفتم فکر کنید به سئوالات و آماده باشید برای پاسخ:

1- از کدام یک از فعالت های کلاس بیشتر خوشت آمد؟ در موردش بنویس. (نمایش، سرود، تعزیه خوانی، پانتومیم، قصه گویی، کتاب خوانی، بازی های کلاسی، کارگاه آشنایی با بلوغ، داستان نویسی، مراسم های عمومی مثل سخنرانی و جشن و هیات، حضور در کتاب خانه، اردوهای سرود و نمایش، برگزاری نماز جماعت، زنگ مطالعه، نقالی.)

2- چه فعالیتی هست که دوست داشتی در کلاس باشد اما نبود؟ در موردش بنویس.

3- خوبی ها و ضعف های دبیر پرورشی ات را بنویس.

4- دبیر پرورش ات را نصیحت کن.


برچسب‌ها: پرورشی, امتحان
+ نوشته شده در  شنبه 1393/03/17ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دیروز، روز آخر ابتدایی ها بود. اول صبحی رفتم ابتدایی پسرانه. با بچه هایی که آمده بودند خداحافظی کردم. با همکاران که تند تند فرم جابه جایی پرمی کردند. با معلم دل سوز کلاس چهارم که درست و حسابی چند تا از بچه های ضعیف را راه انداخته است. با معلم کلاس اول که حالا دانش آموزانش هر کلمه ای بگویی می نویسند و تا صد بلدند بشمارند و بنویسند.

بعد رفتم ابتدایی دخترانه. پنجمی ها، بیشتر آمده بودند. هفت نفرشان از هفده نفر. رفتم سر کلاس. کمی با هم موسیقی گوش کردیم و بعد از تابستان پرسیدم که می خواهید چه کنید و بعد ناگهان رسیدیم به این حرف که هفت نفر از کلاس، سال دیگر ترک تحصیل می کنند.

یک نفر از آن هفت نفر توی کلاس بود. دلیلش را پرسیدم. پدرش نمی گذاشت. از دلیل آن هایی که نیامده بودند پرسیدم: پدر، مادر، آبجی و برادر. موانع، این ها بودند و دلایل، مسخره. دختری که خودش تا چهارم بیشتر نخوانده گیرداده به خواهرش که تو یک سال هم بیشتر خوانده ای و دیگر نباید بروی. برادری که بیست سال دارد رگ غیرتش جنبیده که نمی گذارم خواهرم مدرسه برود. و پدر و مادری که فکرمی کنند دیگر وقت شوهر کردن دخترشان است و باید بنشیند گوشه ی خانه، منتظر.

این روستا البته همین جور است. بیشتر دخترها را پیش از پایان ابتدایی شوهر می دهند. به همین خاطر دخترها با همه ی هوش و استعدادشان معمولا به دبیرستان نمی رسند. غم انگیز است. به بچه ها گفتم قانون می گوید تحصیل برای بچه ها در ابتدایی اجباری است و اگر کسی جلوگیری کند می شود از او به دادگاه شکایت کرد. از انگیزه های خود بچه ها هم غفلت نکردم. سعی کردم میزان انگیزه های خودشان را هم بسنجم. خصوصا این که بچه ها گفتند یکی از این هفت نفر خودش نمی خواهد مدرسه بیاید.

بعد رفتم دفتر و مدیر مجتمع و مدیر مدرسه و معلم کلاس را آوردم. چهار نفری با بچه ها حرف زدیم. سئوال کردیم و بررسی کردیم. نتیجه، لیست هفت نفری دانش آموزان ترک تحصیلی به همراه شماره تلفن و مانع تحصیل شان شد. قرارگذاشتیم همه ی تلاش مان را بکنیم تا لیست سیاه مان سال دیگر سفید باشد.


برچسب‌ها: ترک تحصیل
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/03/14ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

آخر سال تحصیلی است. بچه ها یکی در میان می آیند. امروز دبستان پسرانه بودم. کلاس دومی ها بیشتر آمده بودند. زنگ دوم با خستگی می پرسیدند: آقا، چند زنگ دیگر مانده؟ معلم شان هم بی حوصله نشسته بود توی دفتر.

بلندگو را برداشتم با معلم شان رفتیم سر کلاس. موسیقی شادی برای شان گذاشتم. اول همه گوش کردیم. بعد دست زدیم و بعد کم کم کار به جای باریک کشید. به بهانه ی رقص محلی یکی دو تا از بچه ها آمدند وسط. رقص محلی تربتی ها رقص زیبایی است. یکی از بچه ها حسابی وارد بود. موسیقی اما به راه نبود که معلم کلاس سوم وارد شد. توی گوشی اش چند تا موسیقی و آواز محلی داشت. گذاشت پشت میکروفون. حالا موسیقی و رقص محلی هماهنگ شد.

مجلس که تمام شد بچه ها خوش حال بودند. نمی رفتند. به زور روانه ی شان کردیم خانه.


برچسب‌ها: رقص محلی, موسیقی
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/03/12ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دیروز جشن الفبا داشتیم. همکاران زودتر رفتند حسینیه ی روستا را تزیین کردند. بعد من و معلم کلاس اول، بچه ها را بردیم حسینیه. بچه ها، کلاه هایی که روی هر کدام یکی از حروف الفبا نوشته شده بود سرشان کردند. یک کیک بزرگ هم داشتیم شکل کتاب. والدین هم بودند. بچه ها شعر خواندند، قرآن خواندند. معلم ها و والدین صحبت کردند و قارقاری آمد.

قارقاری یک شرشره انداخته بود دور گردنش، یک قاشق و مگس کش دفتر را هم گرفته بود به منقارش. مگس کش را بچه ها می شناختند. مدیر، بچه ها را با آن تنبیه می کرد. درد نداشت. به همین خاطر با آن تنبیه می کرد. از قارقاری پرسیدم: اینا چیه؟ و قارقاری، قار قار کنان پاسخ داد: ما کلاغا وقتی کلاس اول رو تموم می کنیم و با سواد میشیم مثل شما آدما جشن الفبا می گیریم. کیک می خریم. یک شرشره میندازیم دور گردن مون. یک قاشق میاریم برای خوردن کیک. و چوبی که معلم مان وقتی درس بلد نبودیم با آن ما را تنبیه می کرد را هم با خودمان می آوریم تا به معلم بگوییم: معلم عزیز، تو ما را دوست داری و اگر تنبیه مان کرده ای به خاطر خودمان بوده است. تو را و چوب تو را، خنده و اخم تو را دوست داریم.

به این جا که رسیدم دیدم قارقاری پر معنا نگاهم می کند با تک زرد و چشم های سیاهش. یعنی حواست هست بر خلاف بخش نامه های آموزش و پرورش داریم تنبیه بدنی را نهادینه می کنیم، بلا. نمی دانم چرا برق نگاه قارقاری مرا گرفت.

نگاهش را از من گرفت و با قاشق رفت سراغ کیک.


برچسب‌ها: قارقاری, جشن الفبا, تنبیه
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/03/06ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

اسدالله اسحاقی، شاعر تربتی، جایزه ی برتر شعر کودک جشنواره ی بین المللی فجر را از آن خود کرد. این جایزه نه تنها از آن اسدالله که از آن جامعه ی فرهنگ و ادب و هنر شهرستان تربت حیدریه است. تربت، انجمن ها و کانون های فعالی دارد که سال هاست در راه اعتلای فرهنگ شهر می کوشند. اسدالله اسحاقی هم اتفاقا در هوای همین انجمن ها نفس کشیده و بالیده است.

جایزه ی فجر کلاه از سر برداشتنی است به احترام تلاش و کار گروهی یک شهر. یک شهر با اساتید و بزرگانی مهربان و دلسوز که در جلسه های هفتگی یا ماهانه به پای جوان ها و تازه کارها می نشینند و به آن ها یاد می دهند. بیشتر از آن که هنرمندان این شهر به چنین جوایزی محتاج باشند این فجر است که به آن ها نیاز دارد. چرا که هنرمندان بی هیچ چشم داشتی در راه اعتلای فرهنگ می کوشند اما این فجرها هستند که با چنین پاس داشت هایی، خود، ارزش و بها می یابند.

تاثیری که فجر خوب است داشته باشد این است که عده ای از مردم و مسئولان که هنوز تلاش ها و تکاپوهای هنرمندان را درک نکرده اند آن را از زبان تعریف و تمجید دیگران بشنوند و به استعدادهای فرزندان این شهر مومن شوند و در راه شکوفایی آن، آستین بالا بزنند. باشد که تنها فرهنگ سرای شهر زود راه بیفتد. به جای یک کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، کانون ها افتتاح شوند. شهر به خودش سینما ببیند. تاتر، موسیقی، کتاب فروشی ها و کتاب خانه ها رونق بگیرند.

خلاصه آن که اسدالله اسحاقی بدون فجر هم اسدالله اسحاقی است. خوب و پر تلاش و دوست داشتنی. فجرها زمانی فجراند و سزاوار توجه که نه در جهت ایجاد رقابت منفی و مخرب که برای خدمت به فرهنگ و آرامش انسان ها به پرواز درآیند و بر شانه ها بنشینند.

* پانوشت: شعرهای کودک اسدالله اسحاقی را در جشنواره ی شعر فجر در پیوندهای روزانه ببینید. وبلاگش را هم در پیوندها ببینید.

من هم برای بخش سنتی این جشنواره، شعر فرستادم. شعرهای مرا هم می توانید ببینید. من در این جشنواره رتبه ی یوف را به دست آوردم.

یوف به لهجه ی محلی روستای محل خدمتم یعنی هیچ.


برچسب‌ها: جشنواره ی شعر فجر, اسدالله اسحاقی, تربت حیدریه
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/03/01ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دو هفته ی آخر ابتدایی هاست. بچه ها خسته اند. معلم ها هم همین طور. کتاب ها تمام است. هیچ کس در مدرسه کاری ندارد. تا دو سه سال پیش این موقع، امتحانات بود اما حالا همه ی پایه ها توصیفی اند و بخش نامه کرده اند که برنامه ی امتحانی ممنوع. فقط ششمی ها برنامه ی امتحان دارند. آن هم امتحان نیم بندی که تاثیر زیادی در نتیجه ی کارشان ندارد. خلاصه دو هفته ی درب و داغانی است.

امروز دبستان دخترانه بودم. گفتم آهنگ شاد برای شان بگذارم. بلندگو خراب بود. از بس از اول سال از آن کار کشیده ایم دیگر صدایش در نمی آید. گفتم فیلم برای شان بگذارم. فیلم عروسی تولید کانون پرورشی. دی و ی دی نداشتیم. همکاران قسمتی از فیلم را در کامپیوتر دفتر دیدند و همگی خواهان نمایشش برای بچه های کلاس شان شدند. یکی گفت بچه ها را بفرستیم دنبال دی وی دی، یکی گفت همین کامپیوتر رها شده در گوشه ی دفتر را راه بیندازیم. یکی هم گفت من فردا دی وی دی می آورم که به نظر جمع بهترین راه بود.

یکی از همکاران گیر داد که امروز فیلم را برای کلاسش نمایش دهد. گفتم امروز نمی شود. گفت می شود. گفتم قصه ی پر غصه ی حضور تکنولوژی آموزشی در مدارس را من می دانم نمی شود. گفت می شود. دیدم دارد به این در و آن در می زند. می فرستد دنبال سه راهی و سیم رابط و... تا کامپیوتر گوشه ی دفتر را راه بیندازد ببرد توی کلاس. گفتم خودت را اذیت نکن آقا معلم کلاس اول، می خواهی امروز نمایش بدهی به جایی نمی رسی مگر این که راه مرا بروی. گفت چه راهی؟ گفتم بفرست از مغازه چند متر تور عروس بخرند. من سرم کنم بشوم عروس تو بشو داماد برویم سر کلاس، نمایش زنده اجرا کنیم. این طور شدنی تر است تا بخواهی روی این وسایل کمک آموزشی ضایع حساب کنی. خندید اما گوش نکرد. دیدم دارد تقلا می کند رفتم کمکش. کامپیوتر را سرپا کردیم و آتیشش کردیم اما نتیجه نگرفتیم. گفتم میری تور بخری؟ خندید و سرش را انداخت پایین و رفت کلاس.


برچسب‌ها: معلمی, وسایل کمک آموزشی, فیلم, امتحان, نمایش
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/02/30ساعت 6:25 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

* از مدرسه می آیم. حسابی خسته ام. گوشی ام صدا می کند: رب و دوغ. می روم توی مغازه. سلام و احوال پرسی. تلویزیون اخبار می گوید: یک معلم کلیه اش را اهداکرد به دانش آموزش. به مغازه دار می گویم: ما معلم ها یا باید کله ی مان را کچل کنیم یا خودمان را بیندازیم توی آتش یا هم کلیه ی مان را بدهیم در راه خدا که دو خط خبر خوب در موردمان بنویسند. مغازه دار که آدم اهل دلی است ادامه می دهد: آره والله، انگار سر وقت رفتن و وجدانی کار کردن و از کار نزدن ارزش نیست. و می افزاید: ای آقا، همه جا همین طور است.

تخیل بیش فعال من بی توجه به بقیه ی جاها همین طور بال و پرمی گیرد برای خودش: اگر این طور پیش برود و ارزش های معلمی این طوری تعریف و تبلیغ شود چه می شود؟ لابد معلم ها در آینده بازنشست خواهند شد در حالی که همگی نقص عضو اند. یکی پا ندارد. یکی گوش ندارد. یکی چشم یکی روده. برای ام جالب است بدانم آن روز چه گونه تحولی در آموزش و پرورش رخ می دهد. تخیل بیش فعالم تازه دارد اوج می گیرد که مغازه دار می گوید: شیش و سیصد.

** شب ها وقت خواب علی کوچولو می گوید بابا برام کتاب می خونی؟ می گویم آره پسرم. می رود و با کتاب برمی گردد. قدیم یک کتاب می آورد اما حالا شانزده تا، بیست تا. یکی را می خوانم دومی را می دهد دستم. شده است تا یک ساعت کتاب خوانی داشته ایم. تازه هنوز هم از من راضی نیست و می گوید بابا برام کتاب نمی خونه.


برچسب‌ها: معلمی, پسر بابا, کتاب
+ نوشته شده در  جمعه 1393/02/26ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

1) وقتی رسیدم مدرسه دیدم بچه ها با ناامیدی می گویند آرزو نیامده. برادرش نگذاشته. در حالی که در ذهنم برای برادر آرزو نقشه می کشیدم گفتم عیبی نداره. یکی از بچه ها قبلا نقش آرزو را تمرین کرده بود گفتم: مریم که هست. مریم سر تکان داد که باشد. گفتند: آقا، مائده هم نیامده. مائده نقش گاو را بازی می کرد. گفتم: کی جای اش بازی می کند. دیدم به هم نگاه می کنند. خانم معلم شان با دلهره گفت: چه کار کنیم؟ گفتم: عیب ندارد. کسی پیدا نشود خودم گاو را بازی می کنم. چند تا ما ما هم کردم که بچه ها خندیدند. مینی بوس را سوارشدیم رفتیم اداره نمایش را اجراکردیم و برگشتیم. اجرا هم خوب شد. من در مورد بچه های ابتدایی به نمایش قائل نیستم به نمایش بازی قائلم. نباید متن داد دست بچه ابتدایی که حفظ کن و عین آن را پیاده کن. ما این نمایش عروسکی را سر کلاس با کمک خانم معلم و بچه ها خودمان داستانش را ساختیم. همه ی بچه های کلاس شریک شدند. روزهای نزدیک اجرا کلاس کارگاه شده بود. یکی می تراشید یکی می برید یکی می دوخت یکی نقاشی می کرد. صحنه و لباس و بروشور و عروسک ها را خود بچه ها ساختند. بازیگر ها قرار شد داستان نمایش را تصور کنند و اجراکنند. متن نداشتیم. قصه داشتیم. به همین خاطر هر اجرا با اجرای قبلی فرق می کرد. دیروز که رفتم مدرسه دیدم خانم معلم و بچه ها یک تابلوی بزرگ برای ام کادو گرفته اند. انتظارش را نداشتم. گفتند به خاطر زحمات تان است و به خاطر این که به ما روحیه دادید. ما روز اجرا دست پاچه بودیم ولی شما حسابی حمایت مان کردید. گفتم ولی این تابلو که خیلی بزرگ است برای یه کم روحیه دادن. همه خندیدیم. تابلو را آوردم نصب کردیم توی راهروی آپارتمان مان. شیک و قشنگ شد.

2) امروز جشن بود. جشن روز معلم. دخترهای ابتدایی اول صبح کلاس ها را قرق کردند که داریم تزیین می کنیم. هیچ کس را راه نمی دادند. بعد که درها باز شد کلاس ها دیدنی بود. سومی ها دم در روبان بسته بودند و یک قیچی دادند دست معلم که ببرد و وارد شود. پنجمی ها یک کیک گنده آورده بودند. اولی ها کادوهای شان را ریخته بودند توی یک پاکت. دومی ها مسیر معلم ها را با گل زرد راه درست کرده بودند. معلم ها که رفتند سر کلاس بزن و بکوب راه افتاد. بعد همه آمدیم توی حیاط. دانش آموزان نشستند روی فرش رو به سکوی مدرسه. من و مدیر و معلم ها هم نشستیم آن آخر روی صندلی ها و بچه ها سر گذاشتند به اجرای برنامه: سرود، نمایش، شعر، چیستان، لطیفه... مدیر بالاخره پا شد رفت روی سکو. روز معلم را تبریک گفت و در میان کف و هورای بچه ها یکی یک کادو به معلم ها داد و والسلام. اولین روزی بود از اول سال که مثل یک معلم سنگین و رنگین نشستم روی صندلی و جم نخوردم. از اول مهر دوشنبه در میان که این مدرسه ام یکی دو زنگ اختصاص دارد به برنامه های بچه ها. همه می نشینیم به تماشا. شده بود مجری تا سی برنامه فهرست کرده بود. بچه ها می آمدند دنبالم که آقا بیایید برنامه ی ما را ببینید. آقا این جا را چه کنیم. آقا فلان. آقا بهمان. من هم باید می دویدم. از این کلاس به آن کلاس. امروز دیدم بچه ها دیگر کاربلد شده اند. خودکار شده اند. البته از زحمات معلم ها و مدیر در این خود مختاری نباید غافل شد. ما در طول سال شورای معلمان پویایی داشتیم و کارها را هماهنگ می کردیم.


برچسب‌ها: معلمی, نمایش
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/02/17ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

امروز گروه نمایش هادی را بردیم اداره برای مسابقه ی نمایش. هادی همان پسری است که مشکل خانوادگی داشت و اول سال قرص خورده بود. کلی فرق کرده. یک گروه هشت نفره راه انداخته و هفته ای دو سه تا نمایش تمرین می کنند. یک شنبه ها که من مدرسه ی آن ها هستم ساعت آخر، ساعت نمایش است. همه ی بچه های دبستان می نشینند و نمایش های هم را می بینند. نه به کسی متن می دهم نه حتی نظارت می کنم. خودشان همه ی کارها را می کنند و مرا دعوت می کنند به تماشا. کارهای خلاقانه ای می کنند. نوعی نمایش بازی. فرهنگ و آداب و رسوم شان را نمایش می کنند. لایه های پنهان درون شان را رومی کنند. هم آموزش است هم درمان هم روان کاوی هم هنر. همه چیز است این ساعت نمایش.


برچسب‌ها: نمایش, معلمی
+ نوشته شده در  شنبه 1393/02/13ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

امروز، وحشتناک ترین و سخت گیر ترین معلم دوران دبیرستانم را دیدم. بازار روز، جلوی بانک. پریدم بغلش و سیر ماچش کردم. گفتم روزتان مبارک آقا. خندید. خوشحال شد. توقع اش را نداشت. از کارم پرسید. گفتم معلمم. راه شما را رفته ام. بیشر خندید. معلم چی؟ معاون پرورشی. گفت خوب است یک نفر را هم هدایت کنی خوب است ولی خیلی سخت نگیری. گفتم شما سخت می گرفتید. فیزیک درس می دادید. من فیزیک ضعیف بودم اما دوست تان داشتم چون صادقانه سخت می گرفتید. می دانستم به نفع خودم است. دیگر خیلی خندید. چند تا از دندان هایش نبود. بازنشست شده بود. پیر شده بود. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/02/11ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دخترهای ابتدایی سر صف اند. مدیر از جلو نظام و خبردارمی دهد. همه که صاف می ایستند یکی از دخترهای کلاس پنجم از صف می زند بیرون سمت ما. دو تا گل دستش است. یکی را می دهد به خانم مدیر یکی را به من. خانم مدیر می پرسد: مناسبتش چیه؟ و دخترک پاسخ می دهد: روز زن. در مدرسه های دخترانه تا حالا خوگرفته بودم که دانش آموزان غیرارادی خانم صدای ام بزنند و واکنش نشان ندهم اما این که در روز زن گل بگیرم دیگر خیلی نوبراست. نیست؟

هر کی می خواد دوست بشه  با من بیاد مدرسه. علی کوچولوی مان نخستین شعر زندگی اش را گفت. برای من مهم نیست او وقتی بزرگ شد شاعر شود، دکتر شود یا راننده تراکتور. برای ام مهم است اهل فکر بار بیاید و خوش بخت زندگی کند.

آخر سالی مجتمع روستایی مان شده است بهشت پرورشی. دو سه نفر از همکاران کاربلد پرورشی که در مرخصی زایمان بوده اند برگشتنی آمده اند به مجتمع ما. فرصتی است تا فنون نیاموخته ی پرورشی را از آن ها بیاموزم.

بچه های ابتدایی بیشترشان نمی دانند وقتی کیفی یا چیزی پیداکنند باید چه کنند. بیشترشان کنجکاوانه آن را برمی دارند و دردسر شروع می شود. بیست هزار تومان پول در یکی از مدارس گم شده بود و کیف مدارک معلم کلاس پنجم در یک مدرسه ی دیگر. هر دو شکر خدا پیداشد. امروز رفتم سر صف کیفم را انداختم روی زمین گفتم بچه ها به نظر شما با این کیف چه کنیم. با بچه ها در این مورد صحبت کردیم. بعد قارقاری آمد در حالی که یک سی دی به منقار گرفته بود و می گفت این سی دی را پیداکردم پس مال خودم است. بچه ها وقتی قارقاری حرف می زد مشتاق تر بودند. حرف قارقاری را بیشتر می خوانند.

زنگ آخر می ایستم توی حیاط مدرسه سر راه بچه ها برای خداحافظی. بچه ها خداحافظی می کنند. پسرها دست می دهند. دخترها دست تکان می دهند. برخی چیزهای جالب می گویند. دیروز که با کمر دردناکم ایستاده بودم سر راه، یکی شان چند قدم که رفت برگشت و در حالی که خودش را قایم می کرد پشت یک نفر دیگر فریاد زد: آقای ماهر، ایشالله که همیشه سلامت باشید. فی الفور حس کردم کمردردم قطع شد.


برچسب‌ها: معلمی, پرورشی, قارقاری, پسر بابا
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/02/04ساعت 8:20 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دیروز نقالی کردیم. به اتفاق یکی دیگر از همکاران. حس نقالی چسبیده بود به سقف دلم. این حس همین آخری ها سر تعزیه خوانی های محرم شکل گرفت. دوست داشتم نقالی را تجربه کنم. دوستم محمود خیلی وقت پیش در مراسمی نقالی کرده بود. رفتم پیش اش. کتاب گرفتم و لباس. کتاب بازی اهریمن نوشته ی سوسن طاقدیس. قصه ی جمشید بود و حیله های ابلیس تا پادشاهی ضحاک مار به دوش و ارمایل و گرمایل در آشپزخانه ی ضحاک و به دنیا آمدن فریدون و قیام کاوه ی آهنگر. چند بار داستان را خواندم. برای علی کوچولو تعریفش کردم و برای سه چهار کلاس از دانش آموزان. داستان را که روان شدم نشستیم با همکارم که معلم کلاس اول ابتدایی است از شاهنامه شعرهای مربوط به داستان را چیدیم. او شد مسئول خوانش اشعار. او شعر می خواند من قصه را می گفتم. دو هفته تمرین کردیم تا دیروز. دیروز کفش و لباس محلی پوشیدیم بچه ها را نشاندیم توی حیاط مدرسه و شروع کردیم:
به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد

برچسب‌ها: نقالی, معلمی
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/02/02ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

1) دو سه هفته ی پیش در انجمن نویسندگان مان در تربت حیدریه کتاب دوازده داستان سرگردان گابریل گارسیا مارکز را به مطالعه و نقدگذاشتیم. آن چه در این جلسه و حاشیه ی یکی دو ساعته ی آن با دوست عزیزم آقای محمد حسینی نصیب من شد: مارکز به سبک رئالیسم جادویی می نویسد. رئالیسم جادویی، سوررئالیسم و داستان تخیلی مرزهای نزدیکی دارند. مثلا اگر من کنار دیوار ایستاده باشم در رئالیسم جادویی بدون ارائه ی دلیل و بدون برانگیختن حیرت از دیوار عبورمی کنم. در تخیلی برای عبور از دیوار دلیل اقامه می کنم مثلا یک داروی عجیب می خورم و از دیوار عبورمی کنم یعنی هم ارائه ی دلیل هم برانگیختن حیرت. در جادویی مارکز من از دیوار عبورنمی کنم اما با استفاده از چیزهایی که خواهم گفت فضایی جادویی ایجاد می کنم طوری که نویسنده فکرکند عبورکرده ام. و اما چیزهایی که در داستان فضای جادویی ایجاد می کنند و به نظر من هنر مارکز در این جا جلوه گر است استفاده از افسانه ها، اسطوره ها، آداب و رسوم  و حتی خرافه های بومی است. اگر مارکز ایرانی بود شاید استفاده می کرد از سیزده به در، چهارشنبه سوری، از شاهنامه، جن و پری هایی که هنوز سراغ خیلی از ما می آیند، مهرگان، شش ها مثلا در شهر من تربت که مردم اعتقاد دارند پس از عید در روزهای ششم و شانزدهم و بیست و ششم، سی و ششم و ... باران می بارد. گاهی فکرمی کنم سبک مارکز ساخته شده است برای ما ایرانی ها که دنیای مان دنیای پر رمز و رازی است. اصلا یک کار فرهنگی می شود کرد. به جای پس زدن سنت مان می شود با نگاه امروز و برای امروز رفت سراغ این دنیاها. دنیای دینی ما هم می تواند در این کار سهم داشته باشد. البته با توجه به حساسیت های اش. من خیلی مارکز را نمی شناسم و آن چه را می گویم  اگر پیش از بیماری و مرگش می نوشتم نشانش می دادم نمی دانم چه واکنشی نشان می داد. اما این ها حاصل مطالعه و اندیشه و گفت و گوی من اطراف چند داستانی است که از او خوانده ام.

2) کارتون شکرستان یک نمونه ی ایرانی دوست داشتنی از نگاه به سنت است که میزان موفقیتش را باید بررسی کرد.

3) چند روز پیش پیرمرد فرزانه ای کنار خیابان در حالی که منتظر سرویس بودم در گوشم قصه گفت. قصه ای که مرا واداشت دعاکنم سرویس دیر بیاید تا به سر برسد: پسر جان اسم شانه به سر اول شانه به سر نبود. چون شانه نداشت. جَل بود. یک روز آقای جل و خانمش کنار راهی که حضرت سلیمان از آن راه عبورمی کرد نشسته بودند. خانم جل گفت: آقا، چرا برای مان خانه درست نمی کنی. شوهر گفت: باشد. کنار همین راه یک خانه ای می سازم. زن گفت: این جا درست کنی سلیمان و لشکرش که ردشوند خانه ی مان را خراب می کنند. برویم در کوه خانه بسازیم. شوهر گفت: چه فکرکرده ای زن. من تخت پادشاهی سلیمان را نابودمی کنم. باد که به فرمان حضرت سلیمان بود خبر گفتگوی جل زن و شوهر را برای حضرت سلیمان برد. حضرت سلیمان به سربازانش دستور داد جل ها را پیش او آوردند و رو به جل شوهرگفت: تو می خواهی تخت ما را نابود کنی؟ جل گفت: یا سلیمان یک چیزی گفتم. شما ببخشید. سلیمان گفت: می بخشمت به شرطی که بگویی چگونه تخت مرا نابودمی کنی. جل گفت: یا سلیمان حال که اصرارمی کنی می گویم. بال می کشم به اوج آسمان و شیرجه می روم در قعر رودخانه تا بال و پرم خیس شود. بعد می روم یک زمین غصبی پیدامی کنم و پروبال خیسم را به خاکش می مالم تا خاک غصبی بچسبد به پر و بالم. آن وقت می آیم خودم را می تکانم روی تخت شما. خاک غصبی روی تخت شما بنشیند تخت شما نابودمی شود. سلیمان از زیرکی جل خوشش آمد و به او جایزه داد. جایزه اش همین شانه ی است که روی سرش است. از آن روز اسم جل شد شانه به سر.
این قصه را به تکم گرفتم بردم چهل و پنج کیلومتر آن طرف تر برای دانش آموزان ام تعریف کردم. کیف کردند و درس گرفتند. درسی که امیدوارم در آینده به کار ببندند. داستان ضحاک از شاهنامه را هم به صورت نقالی که برای بچه ها تعریف می کنم پلک نمی زنند. به آخر قصه که می رسم و می گویم ضحاک ماردوش در البرزکوه اسیر است و هنوز به ایران چشم طمع دارد، یک پارچه می گویند: ما نمی گذاریم.

برچسب‌ها: گابریل گارسیا مارکز, نقالی
+ نوشته شده در  شنبه 1393/01/30ساعت 8:23 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

کمرم امروز صبح گرفت. خوب شد گرفت زندگی خیلی بی تنوع شده بود. به علی قول داده بودیم امروز ببریمش رژه ی ارتش را تماشا کند. بازار ِ روز شلوغ و بی نظم بود. از پشت جمعیت نمی شد چیزی دید. چند تا سرباز هم هی با احترام، ملت را به عقب هل می دادند. پدربازی درآوردم و با یک حرکت علی را بلندکردم نشاندم روی شانه ام. لبش به خنده بازشد و از روی سر ملت مشغول تماشا شد. یک مرتبه نمی دانم چه شد با وجود آن همه نیروی مسلح آماده به رزم، یک تیر از غیب آمد و راست نشست توی کمرم. سوختم. خم شدم علی را گذاشتم پایین و خواستم کمر راست کنم که نشد.


از صبح تا الان که دم غروب است مثل پیرمردهای خیلی سن بالا، دست به کمر می زنم و قوزکنان راه می روم. پله های خانه را چهار دست و پا بالامی روم و تا دراز می کشم آه و ناله ام بلندمی شود. با یکی از همکاران قرار است هفته ی بعد برای بچه ها نقالی کنیم. برنامه ی اردو داریم. تلف کردم خودم را رفت پی کارش. همسرم گفت چشمت زده اند و تخم مرغ آورد. اسم همه ی ملت را دایره کشید روی تخم مرغ و دورداد دور سرم. مگر شکست.

پریروز برگشتنی از محل کار نشسته بودم کنار یکی از دوستان قدیمی. پرس پرسان همه ی هست و نیست من را فهمید و نمی دانم همین طور بی دلیل چرا گفت به به، چه جوان خوش شانسی. خوش به حالت. و سر آخر که می خواست پیاده شود شانه اش را مالید به شانه ام و گفت بگذار شانه ام بخورد به شانه ات بلکم برای ما هم فرجی شود. به کسی نگفته ام اما زیر سر خودش است شانه اش را مالید به شانه ام اما به جای انتقال به قول خودش سپیدروزی من به او، سیه روزی او به من منتقل شد. خرافاتی شدم رسما رفت پی کارش. خداوند پیش از بدن، عقلم را شفادهد. 


برچسب‌ها: رنج و بیماری, تخم مرغ
+ نوشته شده در  جمعه 1393/01/29ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

بهار که می آید مورچه ها می ریزند بیرون. من می نشینم کنار لانه ی شان و نگاه شان می کنم. وقتی از دل زمین بالامی آیند یا در اعماق گم می شوند، همیشه این حس دربرم می گیرد که این مورچه ها روزی زیر زمین بدن مرا می خورند. فکرمی کنم از چشمانم شروع می کنند. بعد همان طور راست شکم شان را می گیرند می روند تا برسند به مغزم.
این فکرها کنار لانه ی همین مورچه های کوچک دوست داشتنی سراغم می آید. من فکرمی کنم این فسقلی ها کار اصلی شان آن زیر میرهاست. آفریده شده اند به نیت خوردن چشم و چار ما. به همین خاطر سعی می کنم با آن ها دوست باشم. لگدشان نکنم. هرچند دوست نباشم هم ترتیبم را خواهند داد ولی این که آدم با خورنده ی خودش مهربان باشد لذت بخش است. شاید هم این مهربانی باعث شود بدن مرا رها نکنند پیش مارها و سایر وحوش. بیایند زود خودشان با دهان های ملایم شان بخورند هضمم کنند بروم پی کارم.
با اسید مورچه هضم شوم بهتر است تا با اسید معده ی کفتار و گورگن.


برچسب‌ها: بهار, مرگ, مورچه
+ نوشته شده در  شنبه 1393/01/23ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

یک نفر در زیر ِ این باران، مرا گم کرده است

یک نفر در باد و در بوران، مرا گم کرده است

یک نفر هی دادمی زد دست من را ول نکن

دست من را ول نکن گویان، مرا گم کرده است

یک نفر نان مرا خورد و نمک دان را شکست

حتما این شیطان ِ بی ایمان، مرا گم کرده است

من که می گویم که کار ِ آشنای ِ  آشناست

من که می گویم همین باران مرا گم کرده است


برچسب‌ها: شعر, شعر من
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/01/21ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

چیپس و پفک و نوشابه را برای علی کوچولو و خودمان ممنوع کرده ایم. دیروز خانوادگی بستنی خوردیم و شب نشده صدای مان گرفت. بستنی را هم بردیم داخل فهرست ممنوعه. امروز سر سفره در حال خوردن قیمه، علی در حالی که گوشت ها را کنارمی زد گفت: بابا، گوشت را هم ممنوع کنیم.

برچسب‌ها: پسر بابا
+ نوشته شده در  شنبه 1393/01/16ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

پدر گفت: " بگو یک!"
و تو تازه زبان بازکرده بودی و پدر به تو اعداد را می آموخت.
کودکانه و شیرین گفتی: " یک!"
و پدر گفت: " بگو دو"
نگفتی!
پدر تکرارکرد: " بگو دو دخترم."
نگفتی!
و در پی سومین بار، چشمهای معصومت را به پدر دوختی و گفتی: " بابا زبانی که به یک گشوده شد، چگونه می تواند با دو دمسازی کند؟"
و حالا بناست تو بمانی و همان  یک! همان یک ِ جاودانه و ماندگار.
بایست بر سر حرفت زینب! که این هنوز اول عشق است.

* سید مهدی شجاعی، آفتاب در حجاب، تهران: کتاب نیستان، چاپ چهاردهم 1387، صفحه ی 12 و 13. 

برچسب‌ها: سید مهدی شجاعی, حضرت زینب سلام الله علیها, کتاب خوانی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/01/14ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دولت محمود احمدی نژاد که اعلام کرد ثبت نام کنید برای مسکن مهر، سی هزار تومان برداشتم رفتم ریختم به حساب. اگر آمارش را دربیاورند جزو اولین نفرها و ساده ترین آدم ها بودم که حرف دولت را در مورد زود و ارزان خانه دارشدن باورکردم. آن روزهای سال هشتاد و شش، معلم قراردادی نهضت سوادآموزی در روستاهای دور تربت حیدریه بودم. با همسرم مستاجر طبقه ی هم کف یک خانه ی دو طبقه بودیم. صاحب خانه ی خوبی داشتیم که طبقه ی بالا زندگی می کرد و پشت بامش کلی کبوتر داشت. آن روزها در مورد خانه دارشدن این طور فکر می کردم: الان باید پس انداز کنم تا وقتی بازنشست شدم پاداش بازنشستگی را بگذارم روی پس اندازم و یک خانه بخرم. اما از روزی که سی هزار تومان بردم و در طرح مسکن مهر ثبت نام کردم هر کس در مورد برنامه ام برای خانه دار شدن پرسید مطمئن پاسخ دادم: آقای رئیس جمهور تا یکی دو سال دیگر کلید خانه ی مان را می آورد درب منزل. فکر ساده لوحانه ای بود اما چیزی درونم می گفت: خانه دار می شوی، بالاخره خانه دار می شوی.
سه سال گذشت و خانه دارنشدم. تصور آن روزهای من و بقیه ی اعضای تعاونی از کار تعاونی اشتباه بود. ما فکرمی کردیم باید منتظرباشیم تا پیامک برای مان بفرستند که فلان مبلغ را بریزید به حساب. همین تصور اشتباه بود که دخل مان را آورد و هزینه های سنگینی به ما تحمیل کرد. البته مشکلات دیگری هم بود که مربوط به محمود احمدی نژاد بود. مثلا دستگاه های دولتی را خوب توجیه نکرده بود که هماهنگ با هم عمل کنند. یا اداره ی تعاون را شیرفهم نکرده بود که نظارت کند تا اعضای تعاونی ها در مورد لزوم انجام کار تعاونی شیرفهم شوند. هرچه بود سه سال گذشته بود و  من صاحب خانه نشده بودم.
باید کاری می کردم. رفتم کافی نت و قانون شرکت های تعاونی مسکن مهر را پرینت گرفتم. عجب قانونی بود. یکی دو بار که خواندم اش فهمیدم در چه خواب خوشی به سرمی برده ایم ما. قانون تمام کارها را گذاشته بود بر عهده ی اعضای تعاونی. من و برخی دیگر از اعضا، بالاخره فهمیدیم که تنها با یک کار گروهی در شرکت تعاونی می توانیم زود و ارزان صاحب خانه شویم. پس از این که به اندازه ی سال ها و روزها و دقیقه هایی که غافل بودیم ضررکردیم از سال نود با درگیر شدن در شرکت تعاونی و ارکان آن یعنی مجمع عمومی و بازرس و هیات مدیره به یک کار تمام عیار گروهی و مدنی پرداختیم. کاری سخت با تجربه هایی تلخ وشیرین.
ما جلسه گذاشتیم، نقد کردیم، رای دادیم، سوال پرسیدیم، تصویب کردیم، اعتراض کردیم، برکنار کردیم، صورت جلسه نوشتیم، سرمان را انداختیم پایین رفتیم بالا کنار ریش سفیدها عضو هیات رئیسه شدیم، مسؤولین را وادارکردیم بنشینند دور یک میز و حل مشکل کنند و کلی کار دیگر...


حالا ما یک سال و سه ماه است خانه دار شده ایم. چندی پیش، تلفن ِ خانه ی من و همسایه های من وصل شد.
من و برخی از همسایه ها گاهی وقت ها که هم صحبت می شویم می بینیم تجربه های زیادی اندوخته ایم. تجربه هایی که به عنوان مقدمه ای برای هم زیستی مسالمت آمیز در زندگی مجتمعی و آپارتمانی مورد نیاز جدی ماست. ما اما هنوز کارها داریم. آپارتمان نشینی در تربت حیدریه نوزادی است که تازه متولد شده است و اندیشیدن به آینده ی این نوزاد، بیم و امیدها برمی انگیزد.
دم نقد، سر ِ سال و ماه نو، خداوند را به خاطر هفتاد و پنج متر سرپناه و کوله باری تجربه ی کار گروهی شکرمی کنیم تا بعد.

برچسب‌ها: آپارتمان نشینی, مسکن مهر, شکر خدا, تربت حیدریه
+ نوشته شده در  جمعه 1393/01/08ساعت 9:56 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  |