خاطرات، ادبیات، کتاب، معلمی، زبان و آداب و رسوم مردم

دیروز هوا سرد بود. یکی از دانش آموزان کلاس اولی بی جوراب و با دمپایی آمده بود مدرسه. بچه های شورای دانش آموزی به وضعیت ناخن و نظافت شخصی بچه ها رسیدگی می کردند که دیدم دست مریم را گرفته اند و می آورند. مریم علاوه بر نداشتن کفش و جوراب، لباس مرتبی هم به تن نداشت. تحقیق کردم و دیدم خواهرش که کلاس سوم است هم همین طور است. تحقیق را ادامه دادم و از مستخدم مدرسه شنیدم که وضع مالی خانواده ی مریم ضعیف است. با یکی دو نفر از معلم های مدرسه به تکاپو افتادیم و فکرکردیم که برای مریم چه کنیم.

امروز به یک راه حل رسیدیم. امروز برای کمک به مریم، خواهرش و دیگر بچه های نیازمند مدرسه، صندوق خیریه ی مدرسه را راه انداختیم. خانم معلم کلاس اول پسرها گفت مادر یکی از دانش آموزانش پنجاه هزار تومان به او داده و خواسته است تا برای دانش آموزان نیازمند هزینه کند. یکی دیگر از معلم ها دست به جیب برد و ده هزار تومان گذاشت. یک معلم دیگر گفت من هم از حقوقم هر برج  ده تومان می گذارم. صندوق خیریه ی مان با سرمایه ی هفتاد هزار تومان راه افتاد. تازه هنوز همه ی معلم ها خبردارنشده اند. همان خانم معلمی که مادر دانش آموزش پنجاه تومان داده بود، با کمال میل و به پیشنهاد خودش رئیس صندوق شد.

زنگ سوم، من توی حیاط مدرسه مراقب نظم و انضباط دانش آموزان بودم که دیدم رئیس صندوق دنبال مریم می گردد.


* نوشته شده در دو هفته ی پیش. حالا صندوق کلی پیشرفت کرده. کلی کار خوب کرده.


برچسب‌ها: معلمی, پرورشی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/09/27ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

سعید نمی داند دزدی یعنی چی. کلاس سوم ابتدایی است. معلم و بچه های کلاس از دستش عاصی شده اند. می گویند بی اجازه می رود سر کیف ها. توی راهرو نگه اش می دارم، تنها. می پرسم: "اگر کسی چیزی بی اجازه از توی کیف کسی بردارد، اسم این کار چیست؟" نمی فهمد. دوباره توضیح می دهم: "کسی پول دوستش را بی اجازه برمی دارد. اسم این کار چیست؟" فکر می کند و به زحمت می گوید: "حرف زشت؟" حدس ام درست است. سعید نمی داند دزدی یعنی چی. می فرستم اش کلاس. با خانم معلم اش صحبت می کنم و زنگ سوم را در اختیارمی گیرم.

زنگ سوم با قارقاری می رویم سر کلاس. قارقاری همان عروسک دست کشی است، که بچه ها دوستش دارند. با قارقاری می نشینیم پشت میز معلم. سعید و بچه ها چشم می دوزند به تُک قارقاری. قارقاری سه تا اسکناس به منقار دارد و قارقارمی کند. من برای بچه ها ترجمه می کنم که قارقاری چه می گوید.

قارقاری سه تا اسکناس اش را کنار هم، روی میز می چیند. سعید دقیق می شود. دو هزارتومانی را پدر قارقاری به او داده تا توی قلک بیندازد و برای خرید دوچرخه پس انداز کند. هزار تومانی را از توی کوچه پیداکرده و دوهزار تومانی دیگر را بی اجازه از کیف دوستش برداشته است. قارقاری ادعامی کند که همه ی این پول ها مال اوست. مال خود خود او. ولی بچه ها اعتراض می کنند و به قارقاری می فهمانند که تنها پولی که پدرش به او داده، مال اوست. خیلی طول می کشد تا قارقاری این را بفهمد، معنی دزدی را درک کند و یادبگیرد با پولی که پیداکرده، باید چه کند.

قارقاری وقتی متوجه ی اشتباه اش شد، از کلاس بیرون آمد، تا جبران کند. حالا من منتظرم تا سعید هم جبران کند. من به سعید امیدوارم. یک برقی توی چشمانش هست که  امیدوارم می کند.


برچسب‌ها: قارقاری, پرورشی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/09/26ساعت 5:59 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

علی کوچولوی  چهار سال و ده ماهه ی مان، شب چهارشنبه ی قبل نه، قبل ترش، سوره ی قل هوالله را در قرآن دوره خواند. قرآن دوره خانه ی ما بود، و علی پیش از آمدن اعضا، آن قدر با بلندگو وررفت تا ترسش ریخت. وقتی سوره را می خواند، من و مادرش روی ابرها بودیم. پدربزرگش یک دو هزارتومانی به او هدیه داد. بعد رفت اتاق دیگر و از دو مادربزرگش هم هدیه گرفت.

جای آن یکی پدر بزرگش که پدر من باشد خالی است. من حدودا دو برابر سن علی بودم که در قرآن دوره ی ماه رمضان مسجد، سوره خواندم. آن شب هم جای بابا خالی بود. حالا که فکرمی کنم، می بینم چه ذوقی می کرده اگر می بوده. کاش فرشته ها خبر را برایش برده باشند. کاش خبر علی را هم برایش ببرند. کاش ذوق کند و روحش شاد شود. کاش یک شب بیاید به خوابم.


برچسب‌ها: قرآن دوره, پسران بابا
+ نوشته شده در  شنبه 1393/09/22ساعت 9:35 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

می روم سر کلاس دوم ابتدایی. می گویم: "بچه ها، اگر شما اشتباهی بکنید، دوست دارید با شما چطوری رفتارکنم؟" یکی شان دست بالامی برد ومی گوید: "آقا، ما را این قدر بزنید تا درس را یادبگیریم." می گویم: "اگر خود تو اشتباه کنی، حاضری تو را بزنم." من و من می کند و می گوید: "نه، آقا." منتظر بقیه ام. کسی چیزی نمی گوید. سئوال را دوباره می پرسم. یک نفر دیگر دست بلندمی کند: "آقا، باید بزنید." می گویم: "اگر خود تو اشتباه کنی، باز هم بزنم؟" من و من می کند و می گوید: "نه." می گویم: "بچه ها، نظری بدهید که راضی باشید در مورد خود شما هم اجراشود." ساکت، فکرمی کنند. بالاخره یکی دست بلندمی کند و می گوید: "آقا، بگویید آشغال ها را جمع کنید." می گویم: "حتی اگر خودت باشی؟" می گوید: "بله، آقا."

زنگ بعد با کلاس ششم انشا دارم. روی تخته می نویسم: "یک روز، معلم مرا زد؛ من..." می گویم: "بقیه ی ماجرا را بنویسید." پسرک گردن کلفت کلاس، فوری می گوید: "معلم ما را زد، ما هم..." بقیه ی حرفش را می خورد و سرخ می شود. می گویم: "بنویس. همین را بنویس." می گوید: "آقا، پس تخیلی می نویسیم." می گویم: "بنویس. تخیلی بنویس."

بچه ها یکی یکی می نویسند و دفترشان را می آورند تا من بخوانم. کسی حرف جسارت آمیزی ننوشته است. برخی نوشته اند: "حتما تنبیه برای ما لازم بوده. معلم، خوبی ما را می خواهد." چند نفر نوشته اند: "معلم اگر با ما صحبت می کرد و با مهربانی رفتارمی کرد بهتر بود." یکی نوشته: "معلم باید مرا نازمی کرد." یک نفر هم که به ناحق کتک خورده، روز معلم برای معلمش گل برده و معلم از او عذرخواهی کرده. پسرک گردن کلفت کلاس با زبان طنز نوشته: "معلم که مرا زد، من رفتم خانه و با پدر و برادرم آمدیم به دعوا. پدرم بیل برداشت و برادرم مگس کش. آمدیم مدرسه و معلم را چک و چک کاری کردیم. ناگهان از خواب پریدیم."


برچسب‌ها: معلمی, تنبیه, معاون پرورشی
+ نوشته شده در  جمعه 1393/09/14ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دخترهای کلاس اول معلم ندارند. بخاریشان خاموش مانده. می روم سر کلاس، شیر گاز را بازمی کنم و جرقه زن بخاری را هی فشارمی دهم. روشن نمی شود. به کبریت نیازدارم. از بچه ها بپرسم. بچه ی کلاس اولی کبریت اش کجا بود. حالا بپرس. "کی کبریت داره؟" همه ی دست ها بالا می رود. چند نفر کبریت به سمت ام درازمی کنند. مات و مبهوت یکی از کبریت ها را می گیرم. در حالی که یک چوب از توی اش برمی دارم، می پرسم: "شما چرا کبریت دارین؟ مگه سیگارمی کشین؟" می خندند و به کاغذهای روی دیوار اشاره می کنند: "آقا، از اینا درست می کنیم." روی کاغذها پر است از چوب کبریت هایی که کنار هم نشسته اند و شکل های جورواجور ساخته اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/09/10ساعت 9:58 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

یک پلاستیک فریزر دارم که از اول مهر ساندویچ ام را داخل آن می گذارم. پلاستیک هنوز خراب نشده است، چون از آن خوب نگهداری می کنم. دیروز سر کلاس سوم ابتدایی می خواستم یک قصه برای بچه ها بگویم.

یک نفر اجازه گرفت که یک چیزی داخل سطل زباله بیندازد. دقت کردم، دیدم یک پلاستیک است. فریزر نبود. محکم تر از فریزر بود. از آن هایی که اگر دست من بود تا آخر سال ساندویچ ام را می برد و می آورد. پلاستیک را گرفتم. صافش کردم، نازش کردم، تایش کردم، و به پسرک گفتم: "به به، چه پلاستیک خوبی. خوب مواظب اش باشی تا مدت ها می توانی ساندویچ ات را تویش بگذاری." بعد هم با بچه ها در مورد خطر زباله های پلاستیکی برای محیط زیست صحبت کردم. دیدم چند تا از بچه ها پلاستیک ها را درآوردند و گفتند: "آقا ما هم مواظب پلاستیک مان هستیم و الکی دورش نمی اندازیم".

پسرکی که می خواست پلاستیک اش را توی سطل زباله بیندازد، آن را از من گرفت و مرتب گذاشت توی کیف اش". حیف شد، پلاستیک خوبی بود.


برچسب‌ها: معلمی
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/09/04ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

زنگ تفریح، دیدم از دفتر صدای جیغ می آید. یالله کردم و سربردم توی دفتر. دیدم جمیع معلم ها که خانم اند، چهارزانو نشسته اند روی صندلی ها. تا مرا دیدند دسته جمعی صدازدند: "موش." یکی گفت: "زیر جاکفشی است." جاکفشی پلاستیکی را از کنار دیوار کشیدم وسط، دیدم یک بچه موش چمباتمه زده روی طبقه ی پایین جاکفشی. او هم طفلی وحشت کرده بود. تکان نمی خورد. جاکفشی را بردم توی حیاط مدرسه. دانش آموزان هم دنبال ام. رفتیم پشت ساختمان. جاکفشی را روی زمین گذاشتم. به یکی از پسرهای کلاس پنجم که عضو شورای دانش آموزی است، گفتم: "دمش رو بگیر، ببر ولش کن توی بیابون خدا." گفتم: "نکشیش ها، یک جایی ولش کن که زمین کسی نباشه." پسرک با کاغذ دم موش را گرفت و راه افتاد. رفت و زودی برگشت. گفت: "آقا، نشستم ترک موتور پسر خاله ام، رفتم در کال بیرون روستا ولش کردم." گفتم: "آفرین."

+ نوشته شده در  شنبه 1393/09/01ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دخترهای کلاس سوم ابتدایی معلم نداشتند که رفتم سر کلاس شان. باید کاری می کردم تا یک زنگ سرگرم شوند. گفتم: "دفترهای نقاشی روی میز." می خواستم چیزی بگویم که بکشند، اما چی؟ فکرکردم و یک مرتبه گفتم: "بچه ها یک چَرَنگَلَن بکشید." گفتند چی آقا؟" گفتم: "چرنگلن. یک چرنگلن بکشید." افتادند به همهمه. "چرنگلن چیه، آقا؟" "چرنگلن، نمی دونم چیه. اصلا شاید چیزی نباشه. شما خلقش کنید. شما فکرکنید ببینید چرنگلن چه شکلیه. فکرکنید و بکشید." بچه ها شروع کردند. با تردید، با سختی. اما بالاخره شروع کردند.

من تا حالا در مورد نوشتن چنین کاری کرده بودم. به بچه ها گفته بودم: "شما و پدرتان شب سر زمین کشاورزی در حال آب گیری هستید. ناگهان صدای نفس کشیدن عجیبی از پشت سرتان می شنوید..." از آن ها خواسته بودم تا این داستان را کامل کنند. اما در نقاشی بار اول است که از آن ها خواستم یک چیزی بکشند که باید در ذهن شان بسازند.

نتیجه ی نقاشی جالب شد. چرنگلن های جالبی کشیده شد. برخی مفهوم گالن را از چرنگلن گرفته بودند و با استفاه از آن چیزهای جالبی کشیده بودند. یکی، چیزی مثل مغز سر آدمیزاد کشیده بود. یکی، یک حیوان فیل مانند کشیده بود، با یک شاخ ستاره ای روی سرش.

تجربه ی خوبی بود چرنگلن کشیدن. خودم هم نشستم کنار بچه ها و کشیدم.


برچسب‌ها: نقاشی, معلمی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/08/29ساعت 8:11 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

با محمد سه ماهه ی مان خوابیده ایم. یک مرتبه محمد در عمق خواب شروع به هق هق می کند. دل می زند. می ترسد. فرشته ها آمده اند سراغ اش و خبر بد به او داده اند. خواب و بیدار دستم را در هوا می چرخانم و فرشته ها را کیش می کنم.

"داشتم می رفتم مدرسه که سگی راهم را بست..." این جمله را می نویسم روی تخته سیاه پسرهای کلاس ششم و می گویم بچه ها داستان را کامل کنید. بچه ها شروع می کنند. از همه زودتر امیرحسین می آید بالای سرم و دفترش را می گذارد جلویم: "سگ مرا گرفت و مرا ریش ریش کرد." می گویم: "برو فکر کن به بعدش." می رود و زود می آید. "مرا بردند بیمارستان تا به هوش آمدم، سگ دوباره حمله کرد و مرا کشت." می گویم: "بعدش." می رود و می آید: "مرا خاک کردند. روح ام که آمد، سگ حمله کرد و روح ام را ریش ریش کرد. من دیگر روح نداشتم." مهدی نوشت: "به سگ غذا دادم سگ رفت." گفتم: "ادامه اش." رفت و آمد: "دوباره برگشت، دوباره غذا دادم رفت و دیگر برنگشت."

معلم کلاس سوم ابتدایی دخترها توی حیاط آش می پزد. آش برای پانصد نفر. می روم سر کلاس. می گویم دفترهای نقاشی را درآورید و یک چَرَنگَلَن بکشید. می گویند چی آقا؟ چرنگلن. با تعجب می پرسند: چی هست آقا؟ می گویم: چیزی نیست. قرار است شما هست اش کنید. فکر کنید ببینید چرنگلن چی می تواند باشد. آن را نقاشی کنید.

برچسب‌ها: نویسندگی, نقاشی, پسران بابا, معلمی
+ نوشته شده در  شنبه 1393/08/24ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

مدیر می گوید: "مادر یکی از دانش آموزان، صندوق کمیته ی امداد خانه اش را آورده است، و گفته است: پول هایش را بردارید برای مدرسه." می گوید: "مِن و مِن کرده ام، و گفته ام: "درست نیست." مادر اصرارکرده است. خیلی اصرارکرده است که: "بردارید، کجا واجب تر از مدرسه. وضع مالی مدرسه خیلی خراب است." مدیر کلی خجالت کشیده است، شرمنده شده است. سر آخر گفته است: "برمی دارم، ولی به گردن شما." مدیر با شرمندگی این ها را برایم تعریف کرد. معلوم نیست جلوی مادر دانش آموز چه سرخ و سفیدی شده است.

حالا چند نفر از والدین ِ عضو انجمن اولیا هی می آیند و می روند که جلسه بگذاریم و تصویب کنیم که پاکت بفرستیم برای اولیا که به مدرسه کمک کنند.

من هی فکرمی کنم که کاش... من دیگر ترجیح می دهم در این مورد اصلا فکرنکنم. من ترجیح می دهم از دفتر مدرسه بیرون بزنم، بروم توی حیاط سوت بزنم، دانش آموزان را جمع کنم، کیف گنده ی یکی از بچه ها را بگذارم وسط، و بگویم: "بچه ها این یک چغندر است. یک چغندر گنده ای که توی زمینِ پیرمردِ کشاورز روییده است. پیرمرد نمی تواند تنهایی درش بیاورد." بعد پیرمرد شوم و بایستم جلو. بچه ها کمر هم را بگیرند و صف بکشند پشت سرم و همگی بخوانیم: "بیا بیا بیرون بیا، از دل خاک بیرون بیا، با این تکون یا این تکون بیرون بیا." چغندر لج کند و بیرون نیاید. بچه ها خسته شوند، بگویند: "آقا پس کی بیرون می آید؟" من بگویم: "بیرون می آید، بالاخره بیرون می آید." هی امیدوارشان کنم. بفرستیم دنبال کمک...


برچسب‌ها: نمایش, انجمن اولیا و مربیان
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/08/18ساعت 6:7 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

ماه، ماه نیست. توپِ آسمان است که در اختیار ابرها قرارگرفته تا با آن بازی کنند. زمین هم اسم اصلیش زمین نیست، خاک است. چرا؟ چون وقتی زمین را می کنی، خاک درمی آید. زمین هم برای خودش توپ دارد. هفت تا هم دارد. این توپ ها توی دل زمین است. زیر آب های زمین. زمین مثل ابرها با توپ هایش بازی می کند. چطوری؟ وقتی ما روی زمین راه می رویم، گروپ گروپ می کنیم و توپ های توی دل زمین این ور آن ورمی رود. این توپ ها چطوری ساخته شده اند؟ از باران و برف. برف و باران که می بارد و توی زمین فرومی رود، تبدیل به توپ می شود. یکی از ضررهای خشک سالی همین است که توپ های زمین زیادنمی شود. چرا زمین هفت توپ دارد و آسمان یک توپ؟ آسمان هم هفت توپ دارد. یک توپ اش در تربت است، یکی در مشهد، یکی در تهران و... . خدا دو تا توپ اضافی هم پیش خودش دارد، برای شهرهایی که تازه درست شوند.
قضیه به این جا که رسید، من و علی کوچولوی چهار سال و نه ماهه ی مان، با سبد خرید رسیدیم در خانه و ادامه ی پرسش های من و پاسخ های او ماند برای بعد.

برچسب‌ها: پسران بابا
+ نوشته شده در  شنبه 1393/08/17ساعت 5:58 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

چند سال است محرم را با تعزیه خوانی شروع می کنم. متن تعزیه ی معتبری که خودم خلاصه کرده ام، و به زبان بچه ها درآورده ام را برمی دارم و با آن ها تعزیه ی عباس – امام می خوانیم.

امسال فرق می کند. امسال وقت تعزیه خوانی ندارم. مدرسه خیلی شلوغ پلوغ است و بیشتر وقت ام را باید به کنترل نظم و انضباط بگذرانم. گشتم دنبال یک کاری که با وقت ام هم خوان باشد. رسیدم به نوحه خوانی. یک کتاب از کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان گیرآورده ام به نام "در عزایت آسمان نیلی قباست"، دارای چند نوحه ی اصیلِِ خوش وزن و آهنگ. کپی گرفتم دادم به چند تا از بچه ها. خوب گرفت. تا چشم بازکردم دیدم کلی از بچه ها نوحه ها را برده اند دم دفتر و کپی گرفته اند.

ساعت تفریح، هی می آیند، و از من آهنگ نوحه را می پرسند. من هم سوت را از دهانم درمی آورم، و یکی دو بیت برایشان می خوانم، و هم زمان سینه می زنم. بیشتر از یکی دو بیت نمی توانم. دوباره باید سوت بزنم، و نظم را برقرارکنم. سیصد تا دانش آموز قدونیم قد شوخی نیست.

صبح ها، سرِ مراسم آغازین، چهار پنج نفر می ایستند در نوبت نوحه خوانی. دخترها هم می ایستند. دخترها دو سه نفری با هم می خوانند. شعرها را با وسواس انتخاب می کنم. می خواهم ذوق دانش آموزان ام که ابتدایی و در آغاز راه هستند، با شعرها و آهنگ های  قوی و استوار دمساز شود.

نمی دانم، شاید از بین آن هایی که خوب و درست می خوانند یک گروه شبیه خوانی هم راه انداختم. شبیه خوانی چیز دیگری است. بچه ها مجسم کربلا را می بینند. می ایستند قاطی انبیا و اشقیا.  نمایش است دیگر. یک نمایش اثرگذار. 


برچسب‌ها: محرم, شبیه خوانی
+ نوشته شده در  جمعه 1393/08/16ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

امروز هیات دانش آموزی راه انداختیم. هیات داری، خدایی کار سختی است. من اول، آخر هیات بودم، عقب مانده ها را می رساندم به بقیه. سر پیچ ها که صف ها کوتاه بلندمی شد، صف ها را تنظیم می کردم. بعد رفتم جلو، دیدم طبل ها ناسازمی کوبند. دستم را با آهنگ مداح بالا پایین می کردم، تا طبل زن ها ببینند، و درست بزنند. یادم می آید تا پیش از امروز، این جور آدم ها را که وسط هیات ها می دیدم که دست شان را بالا پایین می کنند، خنده ام می گرفت، که این ها را نگاه، می خواهند بزرگ تری و خودنمایی کنند. امروز ولی دیدم عجب کار لازم و سخت و خسته کننده ای است. کتف و شانه ات می افتد.
با بچه ها تا سر خاکای روستا خوب رفتیم که یک مرتبه باران گرفت. دیگر نظم به هم خورد. تندمی رفتیم که بچه ها خیس نشوند. در همین برگشت بود که یکی از بچه های ریزه میزه ی کلاس ششم با صدای کودکانه اش شروع به نوحه خوانی کرد:

اگر به خیمه، آید عمویم      من دیگر از آب، حرفی نگویم
بابا ز میدان آمد و سقا نیامد
ای کاش از اول، من مُرده بودم     تا نامی از آب نبرده بودم

ریزه میزه ی کلاس ششمی از آب می گفت. از این که از عمو آب خواسته بود پشیمان بود. خیلی پشیمان بود. وقتی او با صدای کودکانه اش اظهار پشیمانی می کرد، باران یک ریز روی سرمان می ریخت. از عمو اما خبری نبود. باران، دیری آمدی باران. دیر آمدی...


برچسب‌ها: محرم, هیات عزاداری
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/08/11ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

بچه های سوم ابتدایی از انتخابات سردرنمی آورند. انتخابات شورای دانش آموزی را برای سومی ها، کلاسی برگزارکردیم. صندوق رای و تعرفه ها و دیگر وسایل را بردم سر کلاس. در حضور معلم شان برایشان مفصل توضیح دادم. بعد از بین خود بچه ها سه نفر منشی انتخاب کردیم و قدم به قدم و آهسته آهسته انتخابات را برگزارکردیم.

هفته ی پیش با پسرهای کلاس دوم ابتدایی درس هدیه های آسمان داشتم. درس در مورد رفتار با پرندگان و حیوانات بود. در پایان، پرسشی از بچه ها خواسته بود که بگویند با پرندگان چه گونه باید رفتار کنیم. یکی از بچه ها گفت: "آقا، گنجشک ها مثل ما هستند. اگر با آن ها بد رفتار کنیم و سرشان را بکنیم، در آن سر دنیا گنجشک ها بزرگ می شوند و ما کوچک می شویم. آن وقت آن ها سر ما را می کنند و می اندازند توی آتش." یکی دیگر از بچه ها خاطره ای تعریف کرد. "یک روز یک نفر گنجشکی را با تیروکمان زد. من رفتم و آن را برداشتم. دیدم یک پایش قطع شده است. گشتم و یک گنجشک مرده که بو گفته بود، پیداکردم. پایش را کندم و با چسب، چسباندم به گنجشک بی پا." یکی دیگر حرف صادقانه ای گفت. "آقا، ما الان این حرف ها را می زنیم ولی وقتی بزرگ شدیم، می گیم ول کن."

با کلاس ششمی ها یک زنگ انشا دارم. یک کاری که سر کلاس می کنم این است که دو سه جمله پای تخته می نویسم و پانزده دقیقه به بچه ها وقت می دهم آن را به یک داستان تبدیل کنند. بعد هرکس می آید و داستان اش را می خواند. من حسن و عیب اثر را می گویم و چند داستان خوب را انتخاب می کنم و در پایان از بین خوب ها یک بهتر را  برنده اعلام می کنم و جایزه می دهم. دیروز پس از سه جلسه کار این طوری، شش داستان رسید به مرحله ی نهایی. گفتم بچه ها، این دفعه داستان بهتر را شما انتخاب کنید. اسم نویسنده های شش داستان نهایی را روی ورقی نوشتم و گفتم یکی یکی بیایید و روی اسمی که به نظرتان نویسنده ی بهتر است، انگشت بگذارید تا من کنارش علامت بزنم و آخر سر رای ها را بشماریم. دو سه نفر که آمدند، دیدم به یک نفر رای دادند. نگاه کردم دیدم آن یک نفر از بد حادثه گردن کلفت کلاس است و دارد به بچه ها چشم غره می رود و رای جمع می کند. دیدم دموکراسی این جا فایده ندارد. کاسه کوزه را جمع کردم و گفتم خودم انتخاب می کنم. کار را کارشناسانه تمام کردم. داستان آن دانش آموزی که داشت رای زورکی جمع می کرد، سوم شد. او رای اول شورای دانش آموزی را آورده است. من روز انتخابات در مدرسه ی دیگری بودم و حالا با این اتفاق به صحت انتخابات این مدرسه دل بد شده ام.


برچسب‌ها: شورای دانش آموزی, نویسندگی, معلمی
+ نوشته شده در  شنبه 1393/08/10ساعت 5:12 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

می روم سر کلاس سوم ابتدایی دخترها و برایشان در مورد انتخابات شوراها صحبت می کنم. شرایط کاندیداها را می گویم و از آن ها می خواهم که اگر فکرمی کنند شرایط را دارند، کاندیدشوند. هی به جای کاندید می خواهم بگویم نامزد اما نمی گویم. تا این که بالاخره یکی از بچه ها دست بلندمی کند: "آقا کاندید یعنی چی؟"

می روم پای تخته و می نویسم: "کاندید= نامزد." بلند برایشان می خوانم: "کاندید یعنی نامزد." به خنده می افتند، سرخ و سفید می شوند و می خندند. خانم معلم شان می گوید: "این با آن نامزدی فرق می کند." می گویم: "رفتید خانه نگویید نامزد شده ام." دوباره می خندند. به بقیه ی پرسش های شان پاسخ می دهم و از کلاس بیرون می آیم.

زنگ تفریح که معلم شان می آید دفتر، می گوید: "شما که آمدید، همه ی بچه ها ریختند سرم و نامزد شدند، هر بیست و دو نفرشان."


برچسب‌ها: شورای دانش آموزی
+ نوشته شده در  شنبه 1393/08/03ساعت 6:12 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

یک گربه در خانه ی آقای همسایه زایمان کرده و سه تا پیشی کوچولوی ناز به دنیاآورده است. پیشی ها دو سه هفته ای از عمرشان می گذرد و خوب بزرگ شده اند. صبح زود است. دارم می روم سر خیابان تا سرویس بیاید و با همکاران عازم مدرسه شویم. دو تا از پیشی ها کنار مادرشان ایستاده اند و نگاهم می کنند. پیشی سوم را نمی بینم. دنبالش می گردم. توی پیاده رو، کنار دیوار نشسته است. نزدیکش که می شوم بلندمی شود و فرارمی کند. خدای من، حیوان به سختی راه می رود. دقت می کنم. پای چپ اش از کار افتاده و حیوان آن را دنبالش می کشد.

همکار دیگرم سرمی رسد. حیوان را می بیند. نشسته است زیر ماشینی که در پیاده رو پارک است. می خواهیم ردشویم. دل مان نمی آید. همکارم امدادگر زمان جنگ است. می گوید: "احتمالا با ماشینی، چیزی تصادف کرده." می گویم بگیریم اش با آتلی چیزی پایش را ببندیم." می گوید: "باید ببریم اش دامپزشکی." می گوید: " باید بگذاریم اش داخل کارتن و ببریم دامپزشکی."

بالاخره دل مان نمی آید ردشویم. می گویم: "این هم بچه ی مردم است دیگر"، و جلوی چشمان نگرانِ مامان پیشی خم می شوم زیر ماشین، تا پیشی کوچولو را بگیرم.                           

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/08/01ساعت 6:43 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

معلم ورزش توی حیاط مدرسه سرگرم است. دارد حدود و ثغور زمین فوتبال را برای خط کشی مشخص می کند. حواس اش گرم کار است. می خواهم یک خداقوت جانانه به او بدهم. وانمودمی کنم او را ندیده ام، و رو به دانش آموزی که دورتر ایستاده، صدامی زنم: "معلم ورزشتون کجاست؟" معلم ورزش سربلندمی کند، و می گوید: "من این جام." می گویم: "کی گفته تو معلم ورزشی؟ تو طِلایی." نیش اش تا بناگوش وامی شود، ذوق می کند.

برمی دارد جمله ام را با خودش می برد توی دفتر: "معلم کلاس سوم؟" " بله." " مگه تو معلم کلاس سومی؟ تو طِلایی."

کم کم همه طلامی شوند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/07/23ساعت 5:57 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

کتاب خانه ی مدرسه جای مهمی است، خیلی مهم. در این چند سالی که در مدارس مختلف روستایی هستم، ندیده ام مدرسه ای کتاب خانه داشته باشد. یک قفسه ای، کمدی توی راهرو دارند که روی اش نوشته اند: "کتاب خانه." برخی مدرسه ها که وضع شان بهتر است، سرِ برخی کلاس ها کمد کوچکی گذاشته اند یا بند رختی کشیده اند به نام "کتاب خانه ی کلاسی" که آن هم کتاب قابل عرضی ندارد.

امسال به مدرسه ای آمده ام با حدود سیصد دانش آموز. کمد کتاب خانه را بازمی کنم. می گردم و بین مجله های رشد و پیوند، هفده کتاب پیدامی کنم. فقط هفده کتاب، برای سیصد دانش آموز. به مدیر می گویم: "کتاب ها همین هاست؟" مشغول است، می خواهد مرا از سرش بازکند: "دفتر کتاب خانه را بردار، به بچه هایی که کتاب دست شان است، بگو کتاب ها را بیاورند."

دفتر کتاب خانه را پیدامی کنم. یک دفتر چهل برگ است. اول، نام کتاب نوشته شده، بعد، تاریخ امانت. تاریخ های چند صفحه ی اول جالب است: 9/2/2. یارو روز و ماه را می دانسته، سال اش را شک داشته، به نه اش اکتفاکرده. ورق می زنم، شاید جلوتر سال را پیداکنم. می رسم به این: 87/8/4. ها... مبهوت می شوم. سرم را تکان می دهم. از این تکان هایی که ناگهان به چیز از کارافتاده ای می دهی تا به کاربیفتد. به مدیر نگاه می کنم. سرش روی ورق های میزاست. مستخدم مدرسه ایستاده کنارم، با نیش باز. می گویم: "سرِ صف اعلام می کنم، هر کس کتابی از مدرسه پیش اش هست بیاورد." می گویم: "برای مدرسه هر سال باید کتاب تازه خرید." می گویم: "کتاب های ابتدایی هر سال باید نوشود. بچه های ابتدایی زود کتاب ها را کهنه می کنند." مستخدم مدرسه هنوز نیش اش بازاست. مدیر هنوز سرش روی میز است.

هفده کتاب را برمی دارم، چهار تا کتابی که با خودم از خانه آورده ام، می گذارم رویش، می روم سر کلاس پنجم که بی معلم است. اول برای بچه ها یک داستان می خوانم، بعد که مشتاق می شوند، نفری یک کتاب می دهم و می گویم: "مطالعه کنید، و کتاب تان را که خواندید با هم عوض کنید." طفلی ها غرق کتاب ها می شوند.

از کلاس که بیرون می آیم، مستخدم مدرسه هنوز نیش اش بازاست، مدیر مدرسه هم سرش روی ورق های تمام نشدنی روی میز.

* این نوشته مربوط است به هفته ی دوم مهر.


برچسب‌ها: کتاب, کتابداری, کتاب خانه
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/07/22ساعت 6:3 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دیشب یک قورباغه دیدیم. من و علی کوچولو با همسایه از مسجد برمی گشتیم که دیدیم یک قورباغه ی تر و تمیز و مرتب، ایستاده است کنار چمن های پارک. با اشتیاق رفتیم نشستیم کنارش و تماشایش کردیم. من، چند سال است قورباغه ندیده ام. از دیدن اش آن قدر دلم باز شد که انگار یک دوست یا فامیل قدیمی را پس از سال ها ملاقات کرده ام. دوست داشتم بغلش کنم چند تا بوس گنده از چشم های درشت اش بکنم و بپرسم: "قورباغه، تا حالا کجا بودی؟" قورباغه نشانه ی باران است. نشانه ی آب و طراوت و زندگی. از او خواستم یک دهن آواز برای مان بخواند. نخواند. سرش را بالا گرفت، پرید و رفت زیر بوته ها.


برچسب‌ها: قورباغه
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/07/14ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

گوشه ی قالی را بلندمی کنم و می گویم: "بلند بگو لااله الالله." بچه ها، لااله الاالله گویان قالی را بلند می کنند، و همه با هم می بریم آن طرف حیاط مدرسه پهن اش می کنیم. دو تا قالیِ سنگین را برای نماز جماعت دانش آموزان باید پهن کنیم و جمع کنیم. یاد یاران امام حسین(ع) که می افتم که برای اقامه ی نماز جماعت می ایستادند جلوی تیر دشمن، می بینم خیلی کار سختی نمی کنیم.

دوم ابتدایی ها را می بریم پای آب خوری. به اتفاق معلم شان همه با هم وضو می گیریم. بچه ها می ایستند پشت سر معلم شان به نماز. من مراقبت می کنم. دورشان می گردم و بچه های کلاس های دیگر را متفرق می کنم.

رکعتِ دومِ نماز عصر است که زنگ کلاس می خورد. رو به بچه های کلاس های دیگر بلندمی گویم: "برید سر کلاس." سر برمی گردانم سمت دومی ها، می بینم صف های نماز را به هم زده اند و می روند کفش بپوشند. معلم شان در رکوع است. دادمی زنم: "کجا؟ شما را نگفتم. چرا نماز را به هم زدین. برگردین." برمی گردند و می روند به رکوع.


برچسب‌ها: نماز
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/07/14ساعت 6:14 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

   دیروز اولین نماز جماعت سال تحصیلی جدید را اقامه کردیم. فرش انداختیم توی حیاط. دخترها صف بستند. معلم کلاس اول ایستاد جلو. من هم بچه ها را مراقبت می کردم. آن هایی که نماز نمی خواندند و می آمدند جمع می شدند دور نمازخوان ها و با اشتیاق تماشای شان می کردند را متفرق می کردم که حواس نمازگزارها را پرت نکنند. نماز که تمام شد و بچه ها رفتند کلاس، خودم ایستادم به نماز. بین دو نماز یکی از بچه ها ی کلاس سوم که چون معلم نداشتند نشسته بود روی فرش، گفت: "آقا، اجازه هست ما دو تا مهر با خودمان ببریم، چون توی خانه مهر نداریم."

   تلویزیون یک فیلم مستند از خانواده ی یک شهید نشان می دهد. نوبت به فرزند کوچک شهید که می رسد، علی کوچولو می پرسد: "بابا، اونایی که بابا ندارن چی کار می کنن؟" پشتم از این سئوالش می لرزد. دست پاچه می شوم و زودی می گویم: "اونام زندگی می کنن، مثل بقیه." بعد جوابم را این طور کامل می کنم: "بابا ندارن، خدا که هست." علی زودی می گوید: "خدا که توی آسمونه." و من می گویم: "توی آسمون، روی زمین، خدا همه جا هست." علی به دور و برش نگاه می کند.

   اول صبحی، سوار سرویس که می شوم، همکارم یکهو می گوید: "وضع خیلی خرابه." درخت های کاج کنار خیابان یکهو آوارمی شود روی سرم. همکارم نمی گوید وضع چی خراب است، مدرسه، مسکن، ماشین، فرهنگ؟ فقط می گوید: "وضع خیلی خرابه." به همین خاطر درخت های کاج کنار خیابان به جای یکی دوتا، همگی با هم آوارمی شوند روی سرم.

   قارقاری روزهای نخستین سال تحصیلی، پرکار بود. بیشتر سر کلاس اول بود. دو تا از بچه های کلاس اولی گریه می کردند و مادرشان را ول نمی کردند. باید مادرشان توی کلاس می بود که بنشینند، و گرنه گریه و زاری راه می انداختند و توی کلاس بندنمی شدند. قارقاری با کمک معلم و مادرها، ابوالفضل را دیروز نشاند سر کلاس، میلاد را امروز. با قارقاری می رفتیم سر کلاس. قارقارمی کردیم، بازی می کردیم، شعر می خواندیم، بچه ها را نازمی کردیم تا بالاخره بخندند و راضی شوند مادر برود و آن ها بنشینند به نوشتن: ا-ا-ا-ا-ا-ا-ا-ا-ا-


برچسب‌ها: پرورشی, نماز, قارقاری, پسران بابا
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/07/06ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

دیروز رکورد زدیم. یک رکورد در عالم دموکراسی. رکوردی در راه اندازی نهادهای دموکراتیک. نخستین جلسه ی شورای دانش آموزی را در دومین روز مهر تشکیل دادیم. هنوز معلم ها کامل نیستند. مدیر و معاونین وقت سرخاراندن ندارند. دانش آموزان هم کامل نشده اند. من اما با خاطرجمعی، دانش آموزان شورای دانش آموزی را صدازدم. خودشان هم یادشان رفته بود که عضو شورای اند. با هم رفتیم نمازخانه. نشستیم و نخستین جلسه را تشکیل دادیم.

از هفت نفر، چهار نفر حاضر بودند. گفتم: "شما که پارسال انتخاب شده اید، تا انتخابات بعدی در هفته ی آخر مهر، عضو شورایید." گفتم: "باید شروع به کارکنید. به کمک شما نیازداریم." بعد وارد شور و مشورت شدیم و تقسیم کارکردیم. بچه ها، نظرات و راه های خوبی داشتند. نظرهایی که کلی کار را اول سال جلومی اندازد.

جلسه که تمام شد و برگشتم دفتر دیدم معلم ها جمع اند. به سرم زد شورای معلمان را هم تشکیل دهیم. معلم ها اما کامل نبودند. برای تشکیل انجمن اولیا و مربیان با مدیر مشورت کردم. داریم راه تشکیل به موقع اش را هموارمی کنیم. نهادهای دموکراتیک مدرسه هر چه زودتر تشکیل شود، کارها سریع تر روان می شود.


برچسب‌ها: معاون پرورشی, شورای دانش آموزی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/07/03ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

آن قمری ای که روی زنگ مدرسه لانه کرده بود و گفته بودم تا اول مهر تخلیه کن، حالا دو تا جوجه دارد. دو تا جوجه ی کرکی ناز کوچولو. نمی شود دیگر زنگ مدرسه را زد. می روم توی دفتر، روی یک ورق می نویسم: "لطفا تا زمانی که قمریِ مادر جوجه هایش را نپرانده است، زنگ را نزنید. از سوت استفاده کنید." ورق را می چسبانم روی زنگ.

پیش از این کار، سر صبح زود، کلاس اولی های نازنازی را بردیم توی کلاس، کتاب هایشان را دادیم. ورق گذاشتیم جلویشان نقاشی کشیدند. کتاب داستان دادیم دست شان، عکس هایش را ببینند. ترانه برایشان گذاشتیم و بعد قارقاری آمد. قارقاری آمد با آن ها حرف زد. نازشان کرد و خیلی زود پیش از این که خسته شوند، راهی شان کرد بروند خانه.

فردا معلم شان می آید و درس و مشق شروع می شود. به امید خدا.


برچسب‌ها: معلمی, قارقاری
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/06/31ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

نزدیک خانه ی ما یک مرکز نگه داری کودکان بی سرپرست است. من و علی کوچولو، سوار بر دوچرخه هایمان گاهی از جلوی آن جا ردمی شویم. بچه ها برایمان دست تکان می دهند. من، بیشتر بچه ها را می شناسم. دو سه سال پیش، در کلاس تابستانی من در مسجد محل شرکت می کردند.

چند روز پیش که از جلوی مرکز ردمی شدیم، سرپرست مجتمع مرا صدازد: "آقای ماهر، ما این جا یک نفرِ جدید داریم که شما را می شناسد." من و علی کوچولو با دوچرخه هایمان پیچیدیم داخل مرکز. نفرِ جدید، کنار سرپرست از پشت درخت ها جلوآمد. پریدیم بغل هم.

نفرِ جدید، حسین بود. حسین و خواهرش دو سال پیش، دانش آموزم بودند. دانش آموزم بودند که مادرشان به رحمت خدا رفت. آن روزها، من به خاطر آن ها خیلی غصه خوردم. نگران سرنوشت شان بودم. پدر بچه ها رو به راه نبود و همین مرا می ترساند.

با حسین، گوشه ای گرم صحبت شدم. گفت: "آقا، پدرم چند وقت پیش زندانی شد و ما را آوردند این جا. من این جایم. دو خواهرم هم در مرکز دخترها هستند." حسین می خندید. خوش حال بود. سر حال بود. هی می می پرسیدم: "خوبی؟ رو به راهی؟ کم و کسری نداری؟" و او هی تعریف می کرد و سرش را به رضایت، یک طور بامزه ای پایین بالا می کرد. برای او و خواهرهایش خوش حال شدم. یادم می آید یک خواهرش آن سال، کلاس سوم بود و با وجود درسی خوبی که داشت مجبور به ترک تحصیل شد تا به خانه و خواهر کوچک تر برسد. حسین با خوش حالی گفت: "خواهرم هم از مهر می رود مدرسه." همه چیز به ظاهر خوب بود. فقط چیزی برایم مبهم است. حسین گفت: "آقا، سی و دو روز است این جاییم." حسین روزشماری می کند. شمار روزهای این جا را دارد.

دیروز که دوباره از جلوی مرکز ردمی شدیم، رفتیم پیش حسین و بچه ها. حسین باز هم تعداد روزهای این جا بودنش را  به شماره گفت. انگار حسین منتظراست. منتظر چی یا کی نمی دانم. نپرسیده ام. اذان ظهر با بچه ها وضوگرفتیم و نماز جماعت خواندیم. به اصرار سرپرست مرکز، من پیشنماز ایستادم. بعد نماز برای بچه ها شعر خواندم و آن ها دست زدند. "خوش حال و شاد و خندانم" را که شروع کردم، حسین خندید و پیش آمد، به یاد روزهای مدرسه.

بعد از شعر، دو سه دقیقه برایشان صحبت کردم. گفتم:"بچه ها، دل ها به یاد خدا آرام می گیرد. خانواده و دوست و پدر و مادر هم خوب اند، اما آرامش واقعی با یاد خداست."

سفره ی ناهار را که پهن کردند، بچه ها اصرارکردند با آن ها ناهار بخوریم. خودم هم دوست داشتم بنشینم کنارشان. اما با خودم گفتم: "مسئولین مرکز نگویند چه زود پسر خاله شد." با علی کوچولو، گاز دوچرخه ها را گرفتیم، آمدیم خانه، نشستیم سر سفره ی خودمان.


برچسب‌ها: مرکز
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/06/27ساعت 7:28 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

یک قُمری روی زنگِ مدرسه لانه کرده. می گویم: "قمری جان، اول مهر زنگ را بزنیم با جوجه هایت زهره ترک می شوی." می گویم: "الان که شهریور است و فصل اسباب کشی، یک جایی پیداکن برو."

برخی از شیشه های کلاس ها خردشده است. بعضی از دانش آموزان فکرمی کنند سال که تمام شد کتاب های درسی را که خوانده اند باید پاره کنند و کاغذها یش را به باد بدهند. لابد به مدرسه هم با همین دید نگاه کرده اند. یکی از دانش آموزان که همسایه ی مدرسه است دارد پشت بام کفتربازی می کند. مدیر می گوید: "شیشه ها کار همین است." بعد می گوید: "بیا برویم تابلوی مدرسه را پایین بیاوریم تا نقاش بیاید رنگش کند." مدیر با وجود بی پولی مدرسه دلش نمی آید مهر بیاید و دستی به سر و روی مدرسه نکشد. دو تایی از دیوار بالامی رویم. تابلو را بازمی کنیم، می آوریم پایین. باد است.

چند تا ازدانش آموزان روستا که توی کوچه بازی می کنند ما را می بینند و می آیند توی حیاط مدرسه دورمان جمع می شوند. دل شان برای مدرسه تنگ شده. مدیر می رود توی دفتر. بچه ها توی حیاط می چرخند. می خواهم آزمایش کنم ببینم برای مهر آماده ام. صدامی زنم: "بیا سرِ صف." بچه ها نگاهم می کنند. "بدو سرِ صف." با تعجب به صف می شوند. از جلو نظام می دهم و خبردار. هشت نفرند. با زیرشلواری و دم پایی. برخی با موهای بلند. مومورایم می شود ناخن هایشان را ببینم. می رویم سمت کلاس. می روند با کلاس های پارسال شان خوش و بش می کنند و می نشینند سر کلاس پنجم.

گرمِ صحبت از تابستان می شویم. یکی گوسفند می چراند، یکی می رود سرِ کوره کمک پدرش و خشت چهار غالبه می کشد، یکی می رود کارگری سرِ زمین های کشاورزی و خرج مدرسه اش را کار کرده است، دو تا هم دمِ مغازه های پدران شان می ایستند. بقیه هم بی کار، می چرخند و بازی می کنند. می پرسم: "پارسال از چه چیز مدرسه خوش تان نیامد؟" متفق می گویند: "از دعواهایی که در مدرسه یا راه مدرسه با هم می کردیم." یکی شان می افزاید: "آقا، از دعوا و ریاضی!" ریاضی را یک جوری می گوید که دلم کباب می شود.

می روم ده تا کتاب که تابستانی از این ور آن ور جمع کرده ام می آورم و می گویم: "یک کتاب دار می خواهیم که این کتاب ها را امانت بدهد به بچه ها." مهدی که دم مغازه ی کفش فروشی پدرش می ایستد با ذوق کتاب ها را می گیرد. می گوید: "می برم دم مغازه." بقیه ی بچه ها هم مسئولِ تبلیغِ کتاب خانه می شوند. قرارمی گذاریم اگر از کتاب خانه استقبال شود مهدی به من زنگ بزند، تا کتاب تهیه کنم. یک کارت خریدِ کتابِ سی هزارتومانی دارم که اگر از کتاب خانه استقبال شد می گذارم برای بچه ها.

بچه ها راه می افتند که بروند. دو تایشان با سنگ می افتند به جان هم.


برچسب‌ها: معلمی, تابستان, معاون پرورشی, کتابداری
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/06/19ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 


برچسب‌ها: اقدام فرهنگی, اعلان عمومی, تربت حیدریه
+ نوشته شده در  شنبه 1393/06/15ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

ساعت سه و نیم صبح است. با برادرم سر زمین ایم. آمده ایم آب گیری. حامد در مورد موش ها توصیه ای نمی کند. می داند که من موش ها را فراری می دهم. رفته است ته زمین، زیرِ درخت برزِ کهن سال نشسته است. من، بیل به دست وسط زمین گشت می زنم. نورِ چراغ قوه را پهن می کنم روی زمین. بوته های خار روشن می شوند. چراغ را همین طوری نگه می دارم و مشغول تماشامی شوم. یک چیزی می دود زیر یک بوته. می روم سمت اش. یک موش است. پوست مخملی اش زیر نور چراغ، زردمی شود. فرار نمی کند. نور چراغ چشم هایش را می آزارد. دو تا دندان سفید بامزه جلوی دهان اش دارد. تمیز است و می درخشد. انگار تازه مسواک زده. سعی می کنم طبیعی باشم تا حامد بونبرد. به موش آهسته می گویم: "بزن به چاک! گیر حامد بیفتی، فاتحه ات خونده است."حامد و بقیه ی کشاورزها حق دارند. موش ها پیازهای زعفران ها را می خورند.

حامد صدایم می زند. می روم سمت اش و موش را فراموش می کنم. چند دقیقه می گذرد. آب رسیده است وسط زمین. حامد می رود برای سرکشی. من نشسته ام که یک مرتبه حامد وسط زمین با بیل می افتد دنبال چیزی. می دوم سمت اش. صدامی زند: "موش! موش!" می دود سمت جویِ خالیِ کنار زمین. زیر نور چراغ، حامد را می بینم که می دود سمت بالای جوی و دو تا پای عقب موش موشک را شناسایی می کنم که می پرد سمت پایین جوی. می روم پیش حامد. وانمود می کنم که دارم دنبال موش می گردم. تقلامی کنم که موش رفته سمت بالا. در حالی که با حامد سمت بالای جوی را می گردیم می دانم که موش، پشت سرمان دارد دور و دورتر می شود.

***

از صبح که از آب گیری آمده ام، کمرم به شدت دردمی کند. صاف نمی شود. همه اش باید نیم خم باشم. گوشی تلفن همراه ام صدامی کند. پیامک آمده. آخ... تبلیغ کود و ادوات کشاورزی است: "کشاورزِ گرامی! ..." از صبح این پیامک چند بار آمده و هر بار که من بازش کرده ام و چشم ام به "کشاورزِ گرامی!" افتاده است، کمرم تحریک شده و آه و ناله ام به هوا رفته است. کشاورزِ گرامی... آخ... .


برچسب‌ها: کشاورزی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/06/05ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

من قرآن می خوانم. آیه های آخر سوره ی اعراف. علی کوچولوی چهار سال و نیمه ی مان می پرسد: "مامان! آدم ها زیرِ خاک چی کار می شن؟" همسرم از سئوال علی دست پاچه می شود. ارجاعش می دهد به من: "از بابا بپرس. بابا! به سئوال علی جواب بده."

"بپرس بابا."

"آدما که می میرن و می رن زیرِ خاک چی کار می شن؟

" بدن شون به مرور می پوسه و نابودمی شه. مار و مورا و حیوونای زیر خاک هم می خورنشون."

می خواهم به قسمت خوب قضیه برسم و برای علی از بهشت و روح و این جور چیزها بگویم که همسرم، محمد هفت روزه را به بغل می کشد و معترضانه می گوید: "این حرفا چیه می زنین."

علی که ناراحتی مادر را می بیند، زودی می پرسد: "بابا! بیسکویت چطوری درست میشه؟"


 پانوشت: انجمن نویسندگان تربت حیدریه درحال برگزاری چهارمین جایزه ی ادبی اوسنه است. این مسابقه ی داستان نویسی، فعلا ویژه ی  تربتی ها برگزارمی شود و شیوه ی برگزاری و داوری جالبی دارد. در بخش پیوندها مراجعه کنید به وبلاگ اوسنه.


برچسب‌ها: پسران بابا
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/06/03ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

آن طرف، کمی از گچ سقف ریخته و آجرش پیداست. کسی نکرده یک مشت گچ به آن بمالد. کنارش یک در است. یک در توی سقف. یک در توی سقف بیمارستان.

این طرف، مردی قرار است زن اش دوقلو به دنیابیاورد. هنوز به دنیانیاورده رفته یک پلاستیک پر بستنی خریده و بین فک و فامیل اش تقسیم می کند.

دوباره همین طرف "ورود آقایان به داخل این راهرو ممنوع می باشد." موقع تولد علی ممنوع نبود. راهرو هم در نداشت. تفکیک جنسیتی کرده اند. هر برانکاردی که ردمی شود تقی به در می کوبد. من جایشان بودم به جای این در مزاحم، یک استامبولی گچ درست می کردم می مالیدم به سقف.

صدای اذان بلندشد و محمد نیامد. می دانستم این قدر منتظرمان می گذارد نام اش را مهدی...  "همراهانِ خانمِ یاوری!" محمد آمد. یک دانه محمد به جمع خلقت افزودیم. امید آن که مانند صاحبِ نام اش، امین از کاردربیاید.

یک و ده دقیقه ی عصر یک شنبه بیست و شش مرداد 93، بیمارستان رازی تربت حیدریه.


برچسب‌ها: پسران بابا
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/05/26ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط جواد ماهر  | 

توی مای داکیومنت کامپیوترم یک فایل دارم به نام "غیرقابل چاپ". مطالب ذخیره شده در این فایل، هر کدام به دلیلی، غیرقابل نشراند.ساده ترین راهِ نشرِ چنین اباطیلی، منتظرماندن است. گذرِ زمان، زهر خیلی از مطالب را می گیرد و قابل نشرشان می کند. شاید اگر داستان نویس خوبی بودم می توانستم از این واقعیت های غیرقابل نشر، داستان بسازم. افسوس که من داستان نویس خوبی نیستم. یعنی اصلا داستان نویس نیستم. یا بیان گرِ بی پرده ی واقیت ام، یا بیان گر بی پرده ی غیرواقعیت. اولی به خاطره نویسی می انجامد و دومی به شاعری. داستان، حد میانه ی این دوست و هنرمندی ویژه ای می طلبد که من ندارم. حوصله ی این میانه روی را ندارم.داستان نویسی، کار طاقت فرسایی است.


برچسب‌ها: نویسندگی
+ نوشته شده در  جمعه 1393/05/24ساعت 9:19 قبل از ظهر  توسط جواد ماهر  |